پوریا و پریا

سلام پوریا جان. خوبی؟ شناختی؟ پنج تا عکس گذاشتهام از خودم، اسم و فامیلم. شهرم هم که مشخص است. حتما میشناسی مگر اینکه به قول امروزیها بخواهی کلاس بگذاری که چون سالهاست خارج زندگی میکنی و این اطراف نیامدهای ما را و این شهر را به یاد نمیآوری که بعید میدانم. من همیشه با خودم فکر میکنم که اگر هزار سال هم خارج زندگی کنم، عمرا این شهر را از یاد ببرم.
بیشرف

یادم میآید، همانگونه که رو-به-روی آینه ایستاده بودم، به یکبارگی بر آن شدم تا بیشرف شوم. اندکی اندیشیدم و سپس با خود گفتم: خُب، در نخست، نیاز است که مانند همهی کارهای دیگر، ابزاری که نیاز دارم را فراهم آورم. به چه چیزهایی؟چشمانم را بستم. به پستوی مغزم رفتم. جستجو کردم. به دنبال پرسش هایی مانند اینکه آدمهای بیشرف، چه ویژگیهایی دارند و کیها بی شرف هستند؛ گشتم.
هایدهخوانی روی دیوار برلین

دوست دارم جفتپا بپرم روی میز و داد بزنم: «اینقدر الکی واسه بلوند جماعت شلوغش نکنین.» باورم نمیشود از راننده تاکسی هندی و دستفروش عرب تا آن یارو ژاپنی همیشه مست و کارگران کوبایی، همه صف کشیدهاند تا برای دوتا دختر بلوند اروپایی آبجو بخرند. به نظرم این عطش تاریخی و تمامنشدنی برای بلوندها تقصیر سینما و تلویزیون است. تقصیر مرلین مونرو و مدونا که جیب شرکتهای تولید اکسیدان را پر میکنند.
عکسی از بیخوابیهای سیاره

تو دیگه برنمیگردی؟ … لُو ندیا؟! … بابا میگه: تو که اونور آبی سری تو سرا درنیاوردی… … پس چرا چشمات قرمز شد؟ کجا رفتی؟ … غصه میخوری؟ … تو رو خدا بخند.
خانهی جان

در فضای هال، بوی اسپری شیشه پاک کن و پودر رختشویی پیچیده. محیط تاریک خانه به گونهای است که فقط با نگاه به حرکات کند عقربههای ساعت دیواری میتوان فهمید چه ساعت از روز است. فشار سرمای بیرون و گرمای خانه پنجره را به عرق کردن وا داشته. قطرات درشت باران مانند گلوله صفیرکشان به شیشهها اصابت میکنند. صدای خشخش پلاستیک در خانه میپیچد.
دختری که ریش کشید

پریسا همینکه به بلوغی رسید، ریش کشید. کودک که بود و هنوز ریشی درنیاورده بود، خیلی زیبا بود. همه دوستش داشتند. به قدری که زنان روستا مالکانه گفته بودند: «پریسا، عروس خودم است.» اما همینکه قدری بزرگ شد، ریش کشید و شبیهی پسرها شد. موهای نرم و سیاهی که از دل گوش تا زنخش روییده بودند ناگهانی پریسای شاد و مست را به موجود عبوس و پریشانی تبدیل کرده بودند.
ماری

«آخرینبار ماری را دیروز دیدم، در پایانروز، توی دفترکاری که پنج سال میشود با هم تقسیم کردهایم. تا حالا هیچوقت این طور هیجانزده نبود. ماهها بود که مشغول فراهم کردن مقدمات این سفر بود. پای دستگاه قهوهساز فقط و فقط از کسی حرف میزد که قرار بود پیشش برود. ساعت پنج و سی دقیقه، درست چند ساعت قبل از پروازش، پاهایش را از روی بیحوصلگی به زمین میکوبید. حتی وقتی رئیس بخش از جلویش رد شد، نتوانست آرام بگیرد. فکر کردم شاید رییس به او اضافه کاری بدهد تا فورا کارها را انجام دهد. اما نه، هیچی به او نگفت. شاید مسئول بخش حسابداری ناگهان به روانشناس تبدیل شده بود!؟ مگر اینکه حس کرده باشد قرار است اتفاق بدی برای همکار عزیزم بیافتد؟»
بوی کتلت در عید شکرگزاری

نشانگر موس را عقب و جلو میبرم و میخواهم روی دکمهی مربع شکل، فشار بدهم که صدای سرریز شدن برنج، بلندم میکند. به سمت آشپزخانه میروم و زیر گاز را کم میکنم. مطمئنم این همه برنج اضافه است و به غیر از من و آرش هیچ کس دیگری برنج نمیخورد. مدتهاست که هیچ کس در این خانه برنج نمیخورد. همه یا سبزیجات میخورند یا مرغ و استیک با مخلفات مخصوص آمریکایی مثل براکلی پخته و آواکادو و…
دنیای زیبا را چگونه میسازند؟

مرد سعی میکند در را به بی سروصداترین حالت ممکن باز کند. اما باز هم صدای جیر جیرش در راهروها و اتاقهای سرد خانه میپیچد. این اولینبار نیست که بعد از نیمه شب به خانه بازمیگردد، در طول چند ماه گذشته اینکار را بارها و بارها انجام داده. اما هنوز خودش هم نتوانسته به آن عادت کند و هنوز هم این دیر آمدن ها برایش عجیب میآید.
گربه

سرم گیج میرفت ، فورا به کوچه خلوت بغل ساختمان اداره پیچیدم که بالا بیاورم. جلاد قوی هیکل با هیبت سیاهرنگ و تازیانهاش بالای سرم حاضر شده بود. مرا وادار به خم شدن کرد، به سطل آشغال داخل کوچه زنجیر میشدم. تمامی عضلات شکمم درد میکرد. من وادار بودم…مجبور بودم…از مجبور بودن خسته شده بودم. عضلات معده و گردن و کمر و تمامی بدنم به آشغالها گره خورده بود و من راه فراری نداشتم. خسته شده بودم. از این کشش ناتوان کننده و زنجیرهای اطرافم که عضلاتم را میکشید، از عرق سرد روی پیشانیم و از این اجبار خسته شده بودم و تمام اینها تنها به دنبال دیدن یک گربه، یک گربه ی احمق! یک گربهی زشت و موذی و کثیف با آن صدای خرخر لعنتی…لای آشغالها دنبال چه چیز میگردند؟
هر روز

هوا سرد و خشک است. هیچ وقت در پیش بینی وضع آب و هوا قوی نبودهام، اما میدانم که هوا مثل روزهای دیگر نیست. پاریس به خاطر زمستان خیلی طولانی، یا تابستان خیلی کوتاه رنگ سرما به خود گرفته است.
کوچه

«خدانگهدار…»
«به سلامت…بازم تشریف بیارین»
صداهای زنانه و مردانه در هم میپیچید. خداحافظیهای پی در پی پشت سر زن و مرد شنیده میشد. زن برای آخرین بار رویش را به طرف آنها برگرداند و جوابشان را داد. مرد بدون آنکه به پشت سرش نگاهی بیندازد، جلوتر از زن راه میرفت. لبخند به آرامی از صورت مرد محو میشد و جای خود را به اخمی عمیق میداد. زن قدمشهایش را سریعتر کرد تا فاصلهاش را با او کمتر کند. نور چراغ خانهای که دیگر صدای خداحافظی از آن شنیده نمیشد، دور و دورتر میشد. زن به دنبال مرد به کوچهی دیگری وارد شد.