
دشمن پزشکان
ما خانوادگی از پزشکها زیاد خوشمون نمیاد. میشه گفت یجورایی باهاشون پدر کشتگی داریم. ریشهی کینه و نفرت هم از اون روزی شروع شد که پدر پدربزرگم یه شب حالش بد میشه و به شک اینکه ذات الریه گرفته میره پیش یه طبیب…

ما خانوادگی از پزشکها زیاد خوشمون نمیاد. میشه گفت یجورایی باهاشون پدر کشتگی داریم. ریشهی کینه و نفرت هم از اون روزی شروع شد که پدر پدربزرگم یه شب حالش بد میشه و به شک اینکه ذات الریه گرفته میره پیش یه طبیب…

اصغر سرش را با دو دست گرفته بود و سعی میکرد نقطهای مشخص از کلهاش را با انگشتان استخوانی خودش بمالد. چشمانش را بخاطر درد زیادی که میکشید با تمام توان فشار میداد. و با صدای بلند سعی میکرد…

مشکریم بدون اینکه از رختش بلند شود، از زیر لحاف فریاد کشید: «قاسم؛ پاشو برو دوتا نون سنگگ بگیر.» وقتی خواست دوباره بخوابد، باز چهرهی زن بیچارقد وسط اتوبوس به جلوی چشمانش آمد…

تابحال عاشق شدهاید؟ من که خیلی عاشق شدهام. آنقدری که بالاخره یکروز تصمیم گرفتم دیگر عاشق نشوم. ولی چند ساعت بعد دوباره عاشق شدم. با خود میگفتم که این بار دیگر عشق حقیقی را یافتهام…

بالاخره مسافر آخر که مردی سفید موی، با صورتی بیروح بود. در تاریکی شب خود را به ماشین رساند. در را با سرو صدا گشود و سلام علیک گویان خود را در صندلی عقب جا داد. همین که وارد اتومبیل شد بوی الکل در کابین کوچک ماشین پیچید.

تابحال از متولد شدن یک نفر احساس تنفر کردهاید؟! بنده متاسفانه این حس را نسبت به پدربزرگم دارم. البته نه اینکه او مرد بدی باشد و یا آزارش به کسی برسد.

مرد سعی میکند در را به بی سروصداترین حالت ممکن باز کند. اما باز هم صدای جیر جیرش در راهروها و اتاقهای سرد خانه میپیچد. این اولینبار نیست که بعد از نیمه شب به خانه بازمیگردد، در طول چند ماه گذشته اینکار را بارها و بارها انجام داده. اما هنوز خودش هم نتوانسته به آن عادت کند و هنوز هم این دیر آمدن ها برایش عجیب میآید.