
غذای زامبیساز
اصلاً تعجب نکردم. عادی بود که نام او در خانهٔ ایمیلهای دریافت شده ظاهر گشت. بالاخره باید برایم مینوشت. اگر امروز ننوشته بود، میباید تا ابد نمینوشت. اما آیا امکان داشت در این روز مرا فراموش کند؟

اصلاً تعجب نکردم. عادی بود که نام او در خانهٔ ایمیلهای دریافت شده ظاهر گشت. بالاخره باید برایم مینوشت. اگر امروز ننوشته بود، میباید تا ابد نمینوشت. اما آیا امکان داشت در این روز مرا فراموش کند؟

سه سال پیش، دردی شدیدی به گوشم آمد. فکر کردم در خواب کسی مرا با بوکس زده است. کسی از میان بوکسرهای که همیشه در خواب میبینم و با او در مسابقههای بینالمللی مواجه میشوم.

شبیر آنجاست. پسر کم ریش، پسر بیست و هشت ساله، پسر لاغر، پسر با قدِ بلند. در جانش پیراهنیست به رنگ خاک. بر سرش کلاهیست به رنگ شب. صورتش یک تابلوست. تابلوی پر از خط. هزار خط از رنج.

نوشتن اعتیاد است و این اعتیاد تنها دامنگیر نویسنده است و اینجا تفاوت دومی میان قصهگوی نانویسنده و نویسندهی قصهگوی ظاهر میشود: نویسنده نمینویسد تا دیگران بخوانند؛ او مینویسد چون نمیتواند ننویسد.

از ترس هیچچیزی نمیگفتم. میترسیدم چیزی اشتباه بگویم. پرسید چه میکنی سوییس میروی؟ گفتم درس میخوانم. بوتل شراب خود را بالا برد. تمامش کرد. گفت از کدام ولایت استی؟ گفتم از کابل. گفت اروپا خیلی تفاوت دارد. گفت صدسال باید آنجا زندگی کنی تا اروپا را بشناسی

من از مرگ برای این میترسم چون فکر میکنم او پایان همه چیز است. به مرگ من، مطمئنام خانوادهام خیلی غمگین خواهد شد. دوستانم همچنان. مگر برای چند روز؟ ده، بیست یا صد روز؟ پس از آن چه خواهد شد؟ چیزی که برای میلیونها انسان دیگر پیشآمده است و من به همین دلیل میترسم: من هیچ میشوم.

پدرم کمونیست بود و چه سخت است گفتناش. من حالا در سویس زندگی میکنم، جایی که کمونیست مساوی است به گولاگ و جنایت. اینجا وقتی پیرمردی از حماقت های خود قصه میکند، گاهی اضافه میکند که: «بلی! زمانی کمونیست نیز بودم!».