کفش‌هایم‭ ‬را‭ ‬توی‭ ‬دستم‭ ‬گرفتم‭ ‬و‭ ‬تا‭ ‬جان‭ ‬داشتم‭ ‬دویدم. ‬حیف‭ ‬که‭ ‬همیشه‭ ‬یک‭ ‬پایم‭ ‬عقب‭ ‬می‌افتد‭ ‬اما‭ ‬خوشم‭ ‬می‌آید‭ ‬وقتی‭ ‬طوبی‭ ‬می‌گوید‭ ‬شَلهٔ‭ ‬شیرین‭ ‬عقل. ‬از‭ ‬دو‭ ‬تا‭ ‬‮«‬ش‮»‬‭ ‬که‭ ‬کنار‭ ‬هم‭ ‬قرار‭ ‬می‌گیرند‭ ‬و‭ ‬لای‭ ‬دندان‌های‭ ‬زرد‭ ‬طوبی‭ ‬گیر‭ ‬می‌کنند‭ ‬خیلی‭ ‬خوشم‭ ‬می‌آید. ‬

پابرهنه‭ ‬روی‭ ‬علف‌های‭ ‬خیس‭ ‬می‌دوم‭ ‬و‭ ‬گلویم‭ ‬خشک‭ ‬می‌شود. ‬وقتی‭ ‬از‭ ‬حصارِ‭ ‬کاه‌های‭ ‬مرطوب،‭ ‬توی‭ ‬حیاط‭ ‬پریدم،‭ ‬طوبی‭ ‬را‭ ‬دیدم‭ ‬که‭ ‬دارد‭ ‬توی‭ ‬سر‭ ‬خودش‭ ‬می‌زند‭ ‬و‭ ‬جیغ‭ ‬می‌کشد. ‬ننه‭ ‬بدری‭ ‬گوشهٔ‭ ‬ایوان،‭ ‬کنار‭ ‬کامواهای‭ ‬رنگی‭ ‬با‭ ‬دهان‭ ‬نیمه‭ ‬باز‭ ‬و‭ ‬چشم‌های‭ ‬بسته‭ ‬افتاده‭ ‬بود. ‬

با‭ ‬همسایه‌ها‭ ‬رفتیم‭ ‬کوچهٔ‭ ‬پشت‭ ‬دریا،‭ ‬همان‭ ‬جا‭ ‬که‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬دیده‭ ‬بودم‭ ‬با‭ ‬آن‭ ‬پیراهن‭ ‬بلندِ‭ ‬آبی. ‬مردها‭ ‬بلند‭ ‬می‌گفتند‭ ‬لالالا. ‬زن‌ها‭ ‬هم‭ ‬در‭ ‬جواب‭ ‬با‭ ‬صدای‭ ‬آرام‌تر‭ ‬جواب‭ ‬می‌دادند. ‬من‭ ‬هم‭ ‬توی‭ ‬دست‭ ‬و‭ ‬پا‭ ‬قایم‭ ‬می‌شدم‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬قاسمعلی‭ ‬توی‭ ‬جمعیت‭ ‬می‌دویدم‭ ‬و‭ ‬می‌گفتم‭ ‬لالالا. ‬طوبی‭ ‬همین‭ ‬طور‭ ‬که‭ ‬توی‭ ‬سر‭ ‬خودش‭ ‬می‌زد‭ ‬چندتا‭ ‬هم‭ ‬محکم‭ ‬توی‭ ‬سر‭ ‬من‭ ‬زد‭ ‬و‭ ‬موهایم‭ ‬را‭ ‬کشید. ‬

ننه‭ ‬بدری‭ ‬را‭ ‬زیر‭ ‬درخت‭ ‬انجیر‭ ‬گذاشتند. ‬آدم‌ها‭ ‬دور‭ ‬درخت‭ ‬حلقه‭ ‬زده‭ ‬بودند. ‬من‭ ‬دلم‭ ‬نمی‌خواست‭ ‬علی‭ ‬آقا‭ ‬و‭ ‬داداش‭ ‬مرملی‭ ‬را‭ ‬ببینم. ‬دلم‭ ‬نمی‌خواست‭ ‬هیچ‭ ‬کدام‭ ‬از‭ ‬شش‭ ‬برادر‭ ‬بزرگترم‭ ‬را‭ ‬ببینم. ‬آخر،‭ ‬هر‭ ‬وقت‭ ‬آن‌ها‭ ‬را‭ ‬می‌بینم‭ ‬یادم‭ ‬می‌آید‭ ‬که‭ ‬چقدر‭ ‬خیت‭ ‬شده‌ام‭ ‬جلویشان. ‬طوبی‭ ‬یک‭ ‬بار‭ ‬زده‭ ‬بود‭ ‬توی‭ ‬دهانم‭ ‬وقتی‭ ‬داداش‭ ‬مرملی‭ ‬را‭ ‬صدا‭ ‬زده‭ ‬بودم. ‬گفته‭ ‬بود‭ ‬‮«‬این‭ ‬را‭ ‬می‌زنم‭ ‬تا‭ ‬یاد‭ ‬بگیری‭ ‬اسم‭ ‬مولارو‭ ‬درست‭ ‬تلفظ‭ ‬کنی. ‬محرمعلی. ‬فهمیدی؟‮»‬‭ ‬بعد‭ ‬هم‭ ‬دست‌هایش‭ ‬را‭ ‬رو‭ ‬به‭ ‬آسمان‭ ‬بلند‭ ‬کرده‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬ناله‭ ‬گفته‭ ‬بود‮»‬‭ ‬یا‭ ‬امیرالمومنین‭ ‬خودت‭ ‬از‭ ‬سر‭ ‬تقصیرات‭ ‬این‭ ‬دیوانه‭ ‬بگذر. ‬زبانش‭ ‬می‌گیرد‭ ‬مولاجان. ‬‮»‬

از‭ ‬درخت‭ ‬انجیر،‭ ‬دور‭ ‬شدم. ‬کفش‌هایم‭ ‬را‭ ‬درآوردم‭ ‬و‭ ‬دویدم‭ ‬به‭ ‬سمت‭ ‬دریا. ‬بوی‭ ‬علف‭ ‬و‭ ‬شرجی،‭ ‬گلویم‭ ‬را‭ ‬می‌سوزاند. ‬به‭ ‬دریا‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کردم‭ ‬و‭ ‬گلویم‭ ‬درد‭ ‬می‌گرفت. ‬داشت‭ ‬از‭ ‬جا‭ ‬کنده‭ ‬می‌شد. ‬روی‭ ‬ماسه‌ها‭ ‬دراز‭ ‬کشیدم‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬خودم‭ ‬پیچدم. ‬گلویم‭ ‬بزرگ‭ ‬و‭ ‬بزرگ‌تر‭ ‬می‌شد. ‬مایهٔ‭ ‬سفیدی‭ ‬از‭ ‬دهانم‭ ‬خارج‭ ‬شد. ‬روی‭ ‬شن‌ها‭ ‬غلت‭ ‬زدم‭ ‬و‭ ‬دانه‌های‭ ‬زرد‭ ‬انجیر‭ ‬و‭ ‬نان‭ ‬جویده‭ ‬و‭ ‬پنیر‭ ‬له‭ ‬شده،‭ ‬روی‭ ‬ماسه‌ها‭ ‬پخش‭ ‬شد. ‬

از‭ ‬همان‭ ‬روز‭ ‬از‭ ‬انجیر‭ ‬بدم‭ ‬آمد. ‬حتی‭ ‬هیچ‭ ‬وقت‭ ‬برای‭ ‬دیدن‭ ‬ننه‭ ‬بدری‭ ‬هم‭ ‬زیر‭ ‬درخت‭ ‬انجیر‭ ‬نرفتم‭ ‬اما‭ ‬به‭ ‬خودم‭ ‬قول‭ ‬دادم‭ ‬هر‭ ‬روز‭ ‬جوراب‭ ‬و‭ ‬کلاه‭ ‬پشمی‌ای‭ ‬را‭ ‬که‭ ‬ننه‭ ‬برایم‭ ‬بافته‭ ‬بود‭ ‬بپوشم. ‬توی‭ ‬سرما‭ ‬و‭ ‬گرما. ‬برایم‭ ‬مهم‭ ‬نیست‭ ‬که‭ ‬توی‭ ‬جادهٔ‭ ‬بالامحله،‭ ‬بچه‌ها‭ ‬دوره‌ام‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬برایم‭ ‬دست‭ ‬می‌زنند‭ ‬و‭ ‬می‌گویند‭ ‬برقص‭ ‬برقص‭ ‬خل‭ ‬خولک. ‬من‭ ‬هم‭ ‬برایشان‭ ‬شَل‭ ‬شَلی‭ ‬می‌رقصم. ‬بیشتر‭ ‬خوشحالم‭ ‬که‭ ‬این‭ ‬روزها‭ ‬طوبی‭ ‬حواسش‭ ‬به‭ ‬من‭ ‬نیست‭ ‬و‭ ‬هر‭ ‬روز‭ ‬صبح‭ ‬وقتی‭ ‬می‌خواهم‭ ‬به‭ ‬سمت‭ ‬قایق‭ ‬چوبی‌ام‭ ‬بدوم‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬می‌بینم‭ ‬که‭ ‬دارد‭ ‬به‭ ‬دریا‭ ‬فحش‭ ‬می‌دهد. ‬می‌گوید‭ ‬این‭ ‬دریای‭ ‬چسبیده‭ ‬به‭ ‬کوچه‌های‭ ‬این‭ ‬ده‭ ‬همه‭ ‬را‭ ‬جنی‭ ‬کرده. ‬آن‭ ‬از‭ ‬دخترشهریِ‭ ‬بی‌عقل،‭ ‬این‭ ‬هم‭ ‬آقاجان‌ات‭ ‬که‭ ‬معلوم‭ ‬نیست‭ ‬بعد‭ ‬از‭ ‬مرگ‭ ‬ننه‭ ‬اش‭ ‬کجا‭ ‬غیب‭ ‬اش‭ ‬زده؟

طوبی‭ ‬را‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کنم‭ ‬و‭ ‬رازم‭ ‬را‭ ‬توی‭ ‬دل‭ ‬خودم‭ ‬نگه‭ ‬می‌دارم. ‬او‭ ‬نمی‌داند‭ ‬که‭ ‬آقاجان‭ ‬همان‭ ‬روز‭ ‬که‭ ‬غذاهایم‭ ‬را‭ ‬نیمه‭ ‬جویده‭ ‬روی‭ ‬ماسه‌ها‭ ‬بالا‭ ‬آورده‭ ‬بودم‭ ‬پیدایم‭ ‬کرد. ‬شانه‌هایش‭ ‬بالا‭ ‬پایین‭ ‬‮ ‬می‭ ‬رفت. ‬تا‭ ‬به‭ ‬حال‭ ‬آقاجان‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬شانه‌های‭ ‬لرزان‭ ‬ندیده‭ ‬بودم. ‬صورتش‭ ‬قرمز‭ ‬بود. ‬می‌دانستم‭ ‬که‭ ‬تا‭ ‬چند‭ ‬لحظهٔ‭ ‬دیگر‭ ‬کمربندش‭ ‬را‭ ‬درمی‌آرود‭ ‬تا‭ ‬حالی‌ام‭ ‬کند‭ ‬نباید‭ ‬کثافت‭ ‬کاری‭ ‬راه‭ ‬بیندازم‭ ‬اما‭ ‬مثل‭ ‬قاسمعلی‭ ‬وقتی‭ ‬که‭ ‬اسکمو‭ ‬اخته‌ای‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬دستش‭ ‬می‌گیری‭ ‬و‭ ‬می‌زند‭ ‬زیر‭ ‬گریه،‭ ‬همان‭ ‬شکلی‭ ‬فقط‭ ‬گریه‭ ‬کرد‭ ‬و‭ ‬گفت»تو‭ ‬چه‭ ‬می‌فهمی‭ ‬پسربچهٔ‭ ‬شیرین‭ ‬عقل‭ ‬من؟‮»‬‭ ‬بعد‭ ‬هم‭ ‬سر‭ ‬و‭ ‬صورتم‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬دست‌های‭ ‬بزرگ‭ ‬و‭ ‬زبرش‭ ‬تمیز‭ ‬کرد. ‬برگشت‭ ‬زیر‭ ‬درخت‭ ‬انجیر‭ ‬و‭ ‬دوباره‭ ‬شانه‌هایش‭ ‬تکان‭ ‬تکان‭ ‬خورد. ‬

من‭ ‬این‭ ‬چیزها‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬طوبی‭ ‬نمی‌گویم. ‬می‌گذارم‭ ‬هر‭ ‬روز‭ ‬توی‭ ‬سر‭ ‬و‭ ‬صورت‭ ‬خودش‭ ‬بزند. ‬آخر،‭ ‬هر‭ ‬صبح‭ ‬که‭ ‬بیدار‭ ‬می‌شود‭ ‬به‭ ‬ننه‭ ‬بدری،‭ ‬حرف‌های‭ ‬زشت‭ ‬می‌زند. ‬می‌گوید‭ ‬تا‭ ‬وقتی‭ ‬زنده‭ ‬بود‭ ‬چشمش‭ ‬زهر‭ ‬داشت‭ ‬و‭ ‬بچه‌های‭ ‬من‭ ‬را‭ ‬می‌کشت. ‬حالا‭ ‬هم‭ ‬که‭ ‬مرده،‭ ‬مردِ‭ ‬خانهٔ‭ ‬ما‭ ‬را‭ ‬گرفته‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬خودش‭ ‬گم‭ ‬و‭ ‬گور‭ ‬کرده. ‬‌ای‭ ‬خدا‭ ‬این‭ ‬دریا‭ ‬چه‭ ‬بود‭ ‬انداختی‭ ‬پشت‭ ‬لانهٔ‭ ‬ما؟

کمی‭ ‬بعدتر‭ ‬موهایش‭ ‬را‭ ‬می‌کند‭ ‬و‭ ‬بلند‭ ‬بلند‭ ‬می‌گوید‭ ‬خدایا‭ ‬استغفار. ‬استغفار. ‬بعد‭ ‬هم‭ ‬می‌رود‭ ‬قابِ‭ ‬عکس‭ ‬روی‭ ‬طاقچه‭ ‬را‭ ‬می‌بوسد‭ ‬و‭ ‬می‌گوید‭ ‬‮«‬به‭ ‬همین‭ ‬حرم‭ ‬که‭ ‬غلامش‭ ‬این‭ ‬بی‌زبان‭ ‬باشد،‭ ‬یا‭ ‬رضا‭ ‬توبه‭ ‬توبه. ‬‮»‬

با‭ ‬همهٔ‭ ‬این‭ ‬کارها‭ ‬من‭ ‬دلم‭ ‬برایش‭ ‬نمی‌سوزد. ‬یادم‭ ‬نمی‌رود‭ ‬که‭ ‬جلوی‭ ‬علی‭ ‬آقا‭ ‬وقتی‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬شهر‭ ‬آمده‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬برایمان‭ ‬تی‭ ‬تاپ‭ ‬رضوی‭ ‬آورده‭ ‬بود‭ ‬زده‭ ‬بود‭ ‬توی‭ ‬دهنم. ‬چون‭ ‬طوبی‭ ‬صدایش‭ ‬کرده‭ ‬بودم‭ ‬نه‭ ‬مادر. ‬یک‭ ‬بار‭ ‬دیگر‭ ‬هم‭ ‬جلوی‭ ‬نقی‭ ‬آقا‭ ‬آن‭ ‬یکی‭ ‬برادرم‭ ‬که‭ ‬در‭ ‬شهربانی‭ ‬کار‭ ‬می‌کند‭ ‬زده‭ ‬بود‭ ‬توی‭ ‬سرم. ‬چون‭ ‬مثل‭ ‬خودش‭ ‬گفته‭ ‬بودم‭ ‬استفراغ‭ ‬استفراغ. ‬گفته‭ ‬بود‭ ‬خدا‭ ‬قهرش‭ ‬می‌گیرد‭ ‬آیهٔ‭ ‬قرآن‭ ‬را‭ ‬مسخره‭ ‬می‌کنی. ‬

طوبی‭ ‬من‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارد. ‬من‭ ‬هم‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارم. ‬اصلا‭ ‬بعد‭ ‬از‭ ‬خانوم‭ ‬معلم‭ ‬که‭ ‬لباس‌های‭ ‬بلند‭ ‬آّبی‭ ‬می‌پوشید‭ ‬دیگر‭ ‬هیچ‭ ‬کس‭ ‬را‭ ‬دوست‭ ‬ندارم. ‬فقط‭ ‬دوست‭ ‬دارم‭ ‬قبل‭ ‬از‭ ‬دویدنم‭ ‬بدانم‭ ‬این‭ ‬صدای‭ ‬چیست؟‭ ‬می‌پرسم‭ ‬این‭ ‬صدای‭ ‬چیست؟

جیغ‭ ‬می‌کشد‭ ‬و‭ ‬گیس‭ ‬نمک‭ ‬فلفلی‭ ‬اش‭ ‬را‭ ‬می‌کشد‭ ‬و‭ ‬می‌گوید‭: ‬‮«‬ای‭ ‬خدا‭ ‬کاش‭ ‬من‭ ‬را‭ ‬هم‭ ‬با‭ ‬ننه‭ ‬بدری‭ ‬می‌بردی. ‬هر‭ ‬روز‭ ‬باید‭ ‬به‭ ‬این‭ ‬دیوانه‭ ‬جواب‭ ‬پس‭ ‬بدهم. ‬صدای‭ ‬بدبختی‭ ‬من‭ ‬و‭ ‬تو‭ ‬ست. ‬صدای‭ ‬پیچیدن‭ ‬خاک‭ ‬مرگ‭ ‬است‭ ‬که‭ ‬لای‭ ‬درخت‌های‭ ‬نارنج‭ ‬و‭ ‬پرتقال‭ ‬گره‭ ‬می‌خورد. ‬صدای‭ ‬بال‭ ‬زدن‭ ‬دسته‭ ‬جمعی‭ ‬پرنده‌های‭ ‬دیوانه‌ای‭ ‬ست‭ ‬که‭ ‬بالای‭ ‬سر‭ ‬این‭ ‬دریا‭ ‬پرواز‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬معلوم‭ ‬نیست‭ ‬از‭ ‬جان‭ ‬ما‭ ‬بخت‭ ‬برگشته‌ها‭ ‬چه‭ ‬می‌خواهند؟‮»‬

‮ ‬بعد‭ ‬چادرش‭ ‬را‭ ‬دور‭ ‬کمرش‭ ‬می‌پیچد‭ ‬و‭ ‬می‌گوید‭:‬‮»‬عقل‭ ‬نداری‭ ‬دیگر‭ ‬راحتی. ‬آقاجان‌ات‭ ‬غیب‭ ‬شده. ‬حالی‭ ‬ت‭ ‬می‌شه؟‮»‬

به‭ ‬چادرش‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کنم‭ ‬و‭ ‬دلم‭ ‬به‭ ‬هم‭ ‬می‌ریزد. ‬چادرش‭ ‬همیشه‭ ‬بوی‭ ‬گند‭ ‬سبزیِ‭ ‬پلاسیده‭ ‬می‌دهد. ‬آخر،‭ ‬هر‭ ‬موقع‭ ‬که‭ ‬شکمش‭ ‬باد‭ ‬نکرده‭ ‬باشد‭ ‬با‭ ‬چادرِنماز،‭ ‬دور‭ ‬تا‭ ‬دور‭ ‬کمرش‭ ‬را‭ ‬می‌بندد‭ ‬و‭ ‬کمی‭ ‬نان‭ ‬و‭ ‬پنیر‭ ‬و‭ ‬سبزی‭ ‬می‌گذارد‭ ‬داخلش‭ ‬و‭ ‬می‌رود‭ ‬توی‭ ‬شالیزار،‭ ‬نشا‭ ‬می‌کارد. ‬قبل‭ ‬از‭ ‬اینکه‭ ‬ننه‭ ‬بمیرد‭ ‬و‭ ‬آقاجان‭ ‬غیب‭ ‬اش‭ ‬بزند،‭ ‬طوبی‭ ‬یک‭ ‬عالمه‭ ‬از‭ ‬روزها‭ ‬شکمش‭ ‬پف‭ ‬می‌کرد‭ ‬و‭ ‬کج‭ ‬کج‭ ‬راه‭ ‬می‌رفت‭ ‬اما‭ ‬وقتی‭ ‬درب‭ ‬آشپزخانه‭ ‬را‭ ‬می‌بستند‭ ‬و‭ ‬دیگ‭ ‬دیگ‭ ‬آب‭ ‬داغ‭ ‬می‌بردند،‭ ‬از‭ ‬لای‭ ‬در‭ ‬می‌دیدم‭ ‬که‭ ‬همهٔ‭ ‬ملحفه‌ها‭ ‬خونی‭ ‬شده‭ ‬و‭ ‬طوبی‭ ‬دارد‭ ‬می‌زند‭ ‬توی‭ ‬سرش‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬دریا‭ ‬فحش‭ ‬می‌دهد. ‬

آن‭ ‬وقت‌ها‭ ‬ننه‭ ‬بدری‭ ‬همانطورکه‭ ‬توی‭ ‬ایوان‭ ‬نشسته‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬گلوله‌های‭ ‬سبز‭ ‬و‭ ‬بنفش‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬هم‭ ‬پیچ‭ ‬می‌داد‭ ‬می‌گفت‭ ‬‮«‬آسیدمیرزا‭ ‬گفته‭ ‬یه‭ ‬دختر‭ ‬بعد‭ ‬از‭ ‬شش‭ ‬تا‭ ‬پسر،‭ ‬اجر‭ ‬کربلا‭ ‬داره. ‬نه‭ ‬که‭ ‬دروغ‭ ‬گفته‭ ‬باشه‌ها‭ ‬نه‭ ‬بالاخره‭ ‬مادر،‭ ‬گریه‭ ‬کن‭ ‬می‌خواد‭ ‬ولی‭ ‬دریا‭ ‬که‭ ‬شوخی‭ ‬نداره. ‬همونقدر‭ ‬که‭ ‬میده‭ ‬همونقدر‭ ‬هم‭ ‬می‌گیره. ‬این‭ ‬آقاجون‭ ‬و‭ ‬ننه‭ ‬ت‭ ‬هنوز‭ ‬زوده‭ ‬این‭ ‬چیزهارو‭ ‬بفهمن. ‬‮»‬‭ ‬بعد‭ ‬دست‌هایش‭ ‬را‭ ‬گاز‭ ‬می‌گرفت. ‬من‭ ‬خیلی‭ ‬خوشم‭ ‬می‌آمد‭ ‬و‭ ‬ادایش‭ ‬را‭ ‬درمی‭ ‬آوردم‭ ‬و‭ ‬ننه‭ ‬بدری‭ ‬همانطور‭ ‬که‭ ‬لب‭ ‬پایینش‭ ‬را‭ ‬گاز‭ ‬می‌گرفت،‭ ‬می‌خندید‭ ‬و‭ ‬‮ ‬می‭ ‬گفت‭ ‬خدا‭ ‬قهرش‭ ‬می‌گیره‭ ‬غلامرضا‭ ‬و‭ ‬باز‭ ‬هم‭ ‬می‌خندید‭ ‬و‭ ‬دندان‭ ‬طلایی‭ ‬اش‭ ‬از‭ ‬لب‭ ‬تیرهٔ‭ ‬کلفت‭ ‬اش‭ ‬بیرون‭ ‬می‌افتاد. ‬

دلم‭ ‬می‌خواهد‭ ‬یک‭ ‬بار‭ ‬دیگر‭ ‬دندانِ‭ ‬طلاییِ‭ ‬ننه‭ ‬بدری‭ ‬را‭ ‬ببینم‭ ‬اما‭ ‬باید‭ ‬بیشتر‭ ‬بدوم‭ ‬تا‭ ‬سریع‌تر‭ ‬به‭ ‬دریا‭ ‬برسم. ‬آخر،‭ ‬فقط‭ ‬من‭ ‬می‌دانم‭ ‬که‭ ‬صدا‭ ‬از‭ ‬کجاست؟‭ ‬من‭ ‬می‌دانم‭ ‬که‭ ‬صدا‭ ‬از‭ ‬ته‭ ‬دریا‭ ‬می‌آید‭ ‬و‭ ‬حتی‭ ‬می‌دانم‭ ‬که‭ ‬صدای‭ ‬کیست‭ ‬اما‭ ‬نباید‭ ‬به‭ ‬کسی‭ ‬بگویم. ‬آسیدمیرزا‭ ‬هم‭ ‬نباید‭ ‬بفهمد. ‬آخر‭ ‬شنیدم‭ ‬که‭ ‬داشت‭ ‬به‭ ‬طوبی‭ ‬می‌گفت‭ ‬هر‭ ‬کسی‭ ‬توی‭ ‬این‭ ‬صدا،‭ ‬گمشدهٔ‭ ‬خودش‭ ‬را‭ ‬پیدا‭ ‬می‌کند. ‬اگر‭ ‬طوبی‭ ‬بفهمد‭ ‬که‭ ‬گمشدهٔ‭ ‬من‭ ‬کیست‭ ‬حتما‭ ‬سرم‭ ‬را‭ ‬زیر‭ ‬دریا‭ ‬فرو‭ ‬می‌کند. ‬

باید‭ ‬امروز‭ ‬زودتر‭ ‬از‭ ‬همیشه‭ ‬به‭ ‬دریا‭ ‬برسم. ‬می‌ترسم‭ ‬ماهی‌ها‭ ‬فرار‭ ‬کنند. ‬دیشب‭ ‬خواب‭ ‬دیده‌ام‭ ‬ماهی‌ها‭ ‬با‭ ‬بال‌های‭ ‬نقره‌ای‭ ‬شان‭ ‬دارند‭ ‬پرواز‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬این‭ ‬یعنی‭ ‬دیگر‭ ‬هرگز‭ ‬خانوم‭ ‬معلم‭ ‬با‭ ‬چشم‌های‭ ‬آبی‭ ‬اش‭ ‬از‭ ‬زیر‭ ‬دریا‭ ‬بیرون‭ ‬نمی‌آید. ‬می‌گفت‭ ‬عاشق‭ ‬این‭ ‬دریاست. ‬می‌گفت‭ ‬عاشق‭ ‬ما‭ ‬بچه‭ ‬هاست. ‬ما‭ ‬نمی‌فهمیدیم‭ ‬عاشق‭ ‬یعنی‭ ‬چی؟‭ ‬معنی‭ ‬این‭ ‬کلمه‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬ما‭ ‬یاد‭ ‬نداده‭ ‬بود‭ ‬در‭ ‬عوض‭ ‬تا‭ ‬شمارهٔ‭ ‬بیست‭ ‬را‭ ‬بهمان‭ ‬یاد‭ ‬داده‭ ‬بود‭ ‬که‭ ‬با‭ ‬انگشت‌های‭ ‬دست‭ ‬و‭ ‬پایمان‭ ‬می‌شمردیم. ‬عددها‭ ‬را‭ ‬خوب‭ ‬یاد‭ ‬گرفته‌ام. ‬همه‭ ‬شان‭ ‬را‭ ‬حفظم‭ ‬اما‭ ‬می‌ترسم‭ ‬اشتباه‭ ‬کنم. ‬

‮ ‬ننه‭ ‬بدری‭ ‬می‌گفت‭ ‬‮«‬هفت‭ ‬عدد‭ ‬مقدس‭ ‬است. ‬عدد‭ ‬خوبی‭ ‬هاست. ‬‮»‬‭ ‬من‭ ‬هر‭ ‬روز‭ ‬یک‭ ‬ماهی‭ ‬می‌گیرم‭ ‬تا‭ ‬عددها‭ ‬را‭ ‬درست‭ ‬کنم‭ ‬و‭ ‬مطمین‭ ‬باشم‭ ‬عدد‭ ‬هفت‭ ‬از‭ ‬دستم‭ ‬در‭ ‬نمی‌رود. ‬تا‭ ‬امروز‭ ‬که‭ ‬شده‭ ‬اند‭ ‬۵‭ ‬تا. ‬هنوز‭ ‬دو‭ ‬تا‭ ‬ماهی‭ ‬دیگر‭ ‬مانده‭ ‬تا‭ ‬به‭ ‬هفت‭ ‬برسم. ‬

به‭ ‬ماهی‌ها‭ ‬قول‭ ‬داده‌ام‭ ‬اگر‭ ‬خانوم‭ ‬معلم‭ ‬از‭ ‬زیر‭ ‬دریا‭ ‬برگردد‭ ‬همه‭ ‬شان‭ ‬را‭ ‬دوباره‭ ‬به‭ ‬دریا‭ ‬برمی‭ ‬گردانم. ‬آن‌ها‭ ‬با‭ ‬چشم‌های‭ ‬باز‭ ‬به‭ ‬من‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کنند‭ ‬و‭ ‬وقتی‭ ‬با‭ ‬میخ‭ ‬به‭ ‬دیوارهٔ‭ ‬چوبیِ‭ ‬قایق،‭ ‬وصل‭ ‬شان‭ ‬می‌کنم،‭ ‬بالا‭ ‬پایین‭ ‬می‌پرند‭ ‬شبیه‭ ‬شانه‌های‭ ‬بابا‭ ‬در‭ ‬آن‭ ‬روز. ‬همان‭ ‬روزی‭ ‬که‭ ‬رفت‭ ‬و‭ ‬دیگر‭ ‬پیدایش‭ ‬نشد. ‬شبیه‭ ‬خانوم‭ ‬معلم‭ ‬که‭ ‬لباسِ‭ ‬آبی‭ ‬پوشیده‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬بالا‭ ‬پایین‭ ‬می‌پرید‭ ‬و‭ ‬وقتی‭ ‬داشت‭ ‬می‌رفت‭ ‬توی‭ ‬آبیِ‭ ‬بزرگ‭ ‬تر،‭ ‬یک‭ ‬لحظه‭ ‬برگشت. ‬دیدم‭ ‬که‭ ‬برگشت‭ ‬و‭ ‬من‭ ‬را‭ ‬دید‭ ‬که‭ ‬توی‭ ‬قایق‭ ‬چوبی،‭ ‬قایم‭ ‬شده‭ ‬بودم‭ ‬و‭ ‬داشتم‭ ‬او‭ ‬را‭ ‬نگاه‭ ‬می‌کردم. ‬همان‭ ‬لحظه‭ ‬کفش‌هایم‭ ‬را‭ ‬توی‭ ‬دستم‭ ‬گرفتم‭ ‬و‭ ‬تا‭ ‬جان‭ ‬داشتم‭ ‬دویدم،‭ ‬حیف‭ ‬که‭ ‬همیشه‭ ‬یک‭ ‬پایم‭ ‬عقب‭ ‬می‌افتد. ‬

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *