داستان کوتاه

غذاخوری

شب از نیمه گذشته. چیزی به صبح نمانده. از همین حالا دارم گدایی رسیدن شب بعد را می‌کنم. کاش خواب آفتاب سنگین‌تر از نفس‌های من باشد. روی صندلی آهنی و سرد سالن غذا‌خوری نشسته‌ام. ماشین‌های رهگذر را یکی پس از دیگر…

دوری و دوستی

بعدازظهر بایرام، بلقیس و دخترش فرنگیس را به خانهٔ خواهرش آورد تا خانه را ببینند؛ همه دور هم نشستند؛ قدسی چادرش را جمع کرد و نشست، باخنده به بلقیس گفت: «خوش‌اومدی زن‌داداش چایی میل داری؟» بلقیس صدایش را نازک…

رفتنی

هاتف توی دستشویی روی دو پا نشسته بود و زور میزد، که یکهو نگاهش کنج سه گوش کنار در افتاد، عنکبوت ریزی با سرعت از تار تنیده‌اش پایین آمد و روی سوسکی دو سه بار ضربه زد. سوسک با تمام دست و پاهایش به پشت غلتید…

پریماه

پری زنی زیبا و خوش اندام است؛ بعد از مرگ شوهرش به خانه‌ی پدری برگشته بود. آنها ساکن مشهد بودند و شوهرش مرده بود. تمام همسایه‌ها فقط این را از او می‌دانستند. هیچ وقت نشده بود که در مورد همسرش حرفی…

پرنده‌ی اسیر

بارانی بلند سیاه به تن داشت و قوز کرده راه می‌رفت. چه حس آشنایی میانمان بود، انگار که سال‌ها میشناختمش. پا تند کردم تا به او برسم اما هماهنگ با قدم‌هایم قدم‌هایش را تند کرد. درمانده ایستادم. به ساعتم…

کون‌لختِ چتردار و فاحشه

کون‌لختی با چتری باز در سر کوچه‌ی فلان ایستاده بود و عبور گله‌وار کون‌لخت‌های دیگر که فراری از بارانند را با آرامش نظاره می‌کرد. گویا برایش هیچ اهمیت ندارد. آری، او به آرامی می‌نگرد. صدایی می‌شنود و…

تنهایی

ده دقیقه پیش یک رژ لب دزدیدم. از داخل کیف دختری که قرار نیست ببینمش. یک راست آمد و روی صندلی جلو نشست. با اینکه عقب خالی بود، جلو نشست. زیبا بود. همین که راه افتادم سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و…

انتظار

صندلی عقب ماشین، کنار پنجره نشسته بودم. چیزی نمانده بود که به ایستگاه راه‌آهن برسم. به خودم دلخوشی می‌دادم که طولی نمی‌کشد و دوباره برمی‌گردم. باران می‌بارید. هوا هنوز روشن نشده بود. شهر خلوت، آرام و دلگیر…

مرگ و تمام دوستانش

چند هفته بود که هر شب تا چندین ساعت پس از بامداد نیز خوابم نمی‌برد و وقتی هم که چشم روی هم می‌گذاشتم، راس ساعت پنج صبح از خواب بیدار می‌شدم و خیلی هم پیش می‌آمد که اصلن نمی‌خوابیدم تامجبور نباشم زحمت…

خانه‌ی خواهری

بعد از ده‌بار تعریف‌کردن هرچیزی آدم حتمن به اشتباه می‌افتد و اتفاقات را پس و پیش تعریف می‌کند، اگر تناقضی در حرف‌هایم است تقصیر من نیست، دیگر خسته شده‌ام. از همان وقت که در فرودگاهِ کابُل منتظرِ چمدان‌هامان…

یک روز و بیست و چهار ساعت

حالا من در اتاق کم نورم نشسته‌ام. یادم نمی‌آید چرا در ذهنم به مغازه رفته بودم، چرا در مورد رفتن به آنجا نوشته بودم، آخرین بار که پایم را از در اتاق بیرون گذاشتم چه فصلی بود، فصل‌ها را به خاطر نمی‌آورم.

سرگردان

هنوزم که هنوز است برایم نامفهوم است که من چگونه به دنیا آمدم؛ اصلا به دنیا آمدن من چه معنائی دارد. بیشتر اوقات به این موضوع می‌اندیشم که مگر می‌شود یک مرد هم مادر شود!؟ بله مادر من یک مرد است؛ خیلی هم دوستش…