داستان کوتاه

معرکه

آخرین پُک و سینه‌کِش کردم و پریدم توی راهرو. اما آلوخ میدان نداد و سینه به سینه کرد. من باد کردم و کفتر شدم. همیشه آلوخ را اول می‌فرستادند تا گوش‌بُری کند. گوش‌بُری نکرد. گوشمالی‌هم نداد. فقط برزخ شد و گفت…

شش نفر و چهل نفر

چوکی چرخ‌دار سیاه‌رنگ را کنار کلکین می‌چرخانم. هوای خانه مطبوع است. مرکزگرمی سه ساعت است که خاموش شده ولی خانه نه خیلی گرم است و نه خیلی سرد. پرده‌ی‌ پنجره را کنار می‌زنم. روی چوکی لم می‌دهم. دست‌‍‌هایم را…

هم اتاقی

ساعت یازده شب است. خسته‌ای و خوابت گرفته. می‌خواهی بخوابی. دقایق بعد این کار را می‌کنی و می‌خوابی. هنوز نیم ساعت نخوابیده‌ای که با سرفه‌های پیاپی‌اش از خواب می‌پری. از همان نوع سرفه‌هایی که گویی چیزی در گلویش…

زندگی‌ای که از آن من نبود&#۸۲۳۰;

دلم می‌خواست به عقب برگردم؛ نمی‌دانم چقدر اما خوب می‌دانم به قدری که بتوانم خودم را از برزخی که درونش گیر افتاده بودم بیرون بکشم، به قدری که بتوانم از اعماق وجودم لبخند بزنم و پابرهنه بر روی علف‌های سبز حیاط…

اسنپ

صبح زود ساعت شش به سمت توچال حرکت کردم. صبحی سرد و بارانی در آبان‌‌ ‌ماه بود. باران از اواخر شب شروع‌‌ ‌شده بود و یک‌سره تا الان باریده بود. زمین و هوا خیس بود. هر نفسی که تو می‌دادم سرشار از خنکی و طراوت بود…

ابهام

بین خیال و واقعیت پنجره را باز می‌گذارم؛ مراقب برگ درخت و گل‌های یاس هستم که بوی‌شان با دفعه بعدی که باد و باران می‌آید از پنجره تمام کوچه را پر کند، شاید این بار او زودتر راه را پیدا کند…

خارجی

احمد در یکی از آن آپارتمان‌های کهنه و فرسوده لاج پتنگر در دهلی زندگی میکرد. نمیشود گفت زندگی، کلمه‌ها اغلبن گمراه کننده است، زندگی کردن معمولن تصویر عادی و نورمالی از تجربه گذر زمان است. هیچ چیزی در زندگی…

تَسْخیر

تعطیلاتِ عید را به شهر خودشان رفته بود تا در کنار پدر، مادر و خواهرش باشد اما چند روز زودتر قبل از به پایان رسیدنِ تعطیلات به محل کارش برگشته بود. خودش هم درست نمی‌دانست چرا زودتر برگشت. ساعت نزدیک به شش عصر…

به دختری که همیشه فکر می‌کنم

سال‌ها از آن دوران گذشته و به سن پیری رسیده‌ام. تقریباً پایم لب گور است و به سختی نشست و برخاست می‌کنم. با وجودی که همه چیز در وجودم مرده است، فقط یک چیز در قفس سینه‌ام نفس می‌کشد و مرا به یاد سال‌های جوانی…

کسی لیف نخواست

خسته بودم و از اینکه در قطار جایی برای نشستن پیدا کرده بودم خوشحال بودم. زنی که به نظر می‌رسید دهه‌های پنجم یا ششم عمرش را سپری می‌کند، از داخل یک کیسه برنج چند لیف و چند اسکاج بیرون آورد و با صدای نه چندان…

تختِ وسط

بهنام دسته‌ی کیف بزرگ مسافرتی چرخدار را در ایستگاه قطار با خودش می‌کشید و به سمتِ باجه‌ی فروش بلیت می‌رفت. امتحاناتِ پایان ترم دانشگاه‌اش را ـ که سه امتحانِ آخر در سه روز متوالی بودند ـ داده بود. سنگینی…

متجاوز

به عنوان یک سرباز در جبهه می‌جنگم. در آغاز می‌خواستم برای کشورم بجنگم اما حال می‌خواهم فقط برای خویشتن خود مبارزه کنم. سال‌ها بودن در جبهه‌، چند نشانِ افتخار و درجه نصیبم کرده و دیدنِ تعداد زیادی مجروح و جنازه…