
قبلاز حمام
همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد؛ انگار میخواست خودش را مجاب کند که خوشبختی و شادی بسیار نزدیک است. چهرهی زن هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظهای کوتاه نمایان و محو شد…

همین که یکی از پاهایش را درون آب فروبرد، رویش را برگرداند و به زنش نگاه کرد؛ انگار میخواست خودش را مجاب کند که خوشبختی و شادی بسیار نزدیک است. چهرهی زن هنوز پوشیده از لبخندی بود که لحظهای کوتاه نمایان و محو شد…

از مجموعه داستانکوتاه «آفتاب، سنگ و سایهها: بیست داستان کوتاه برتر مکزیکی»

هیچ باغی اینچنین منظم و بینقص نبوده است. هیچگاه باغی به این خوبی رسیدگی نشده بود. همه گیاهان به خاک حاصلخیز، نور، آب، هوا و مواد مغذی و هر آنچه که مورد نیاز بود دسترسی کامل داشتند…

میگفتند روز قیامت شما را از تارهای مویتان آویزان میکنند، در حالیکه توی کاسهی سرتان سرب مذاب میجوشد و در حلقتان قیر داغ میریزند. و من فکر میکردم تار مو پاره میشود، تحمل وزن مرا نخواهد داشت!

درد شدیدی بر لبهایش افتاده بود، اما مجسمه بیاعتنا به آن ادامه داد. اگر موفق میشد، دختر در کنار او خوشحالتر بود و مجسمه مطمئن میشد دیگر همیشه کنارش میماند…

هرچه تقلا کردم برگردم ببینم دستها مالِ چه کسی است یا خودم را رها کنم، نتوانستم. فقط دست و پا میزدم، بین هزار سوال و پرسش بیجواب. و با خودم حتی گفتم: اکسیژن بهتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم…

کثیفیهای آنجا بماند برای صاحبانش؛ کثیفی که سهراب خوب میدانست با هیچ جارو و دستمالی پاک نمیشد. این ساختمان، خود یک زخم ناسور بود، دهانی باز که انتظار بلعیدن داشت…

بعد از این دیگر هیچ چیز را درست به خاطر ندارم به جز تنها جملهای که در آخرین لحظات، بارها و بارها در ذهنم تکرار میشد: دلم برای خانهمان تنگ شده است…

گلدانهای کنارم را مرتب کردم، سرم را پایین انداختم و وانمود کردم حواسم به شمعدانیهاست. میدانستم دیدهام. آنقدر ایستاده بود که چیزی بگوید، چیزی شبیه سلام…

همچنان که سایه شب پهناورتر میشد نرگس غیرپژمردهای در دسته گل نمیماند؛ ناامید از فروش شاخهای دیگر، چهارراه را با گلهای خمیدهِ باقیماندهاش ترک میکند؛ نرگسها…

گیشا دستش را به طرفم دراز کرد؛ چهرهی نگار را با موهای پیچدار و صورت گرد و چشمهای پفدارش توی ذهنم آوردم؛ لبخندی که هیچ وقت مال من نشد دیوارهای قلبم را به هم فشار میداد…