
سکه
در عجب بودم از اینکه جسم کوچک و نحیفش در آن لباس اندک چگونه به سرما و باران بیاعتناست. شاید بخاطر شیطنت کودکانهاش بود، شاید هم عشق آن سکه در میان انگشتان بهم فشردهاش.…

در عجب بودم از اینکه جسم کوچک و نحیفش در آن لباس اندک چگونه به سرما و باران بیاعتناست. شاید بخاطر شیطنت کودکانهاش بود، شاید هم عشق آن سکه در میان انگشتان بهم فشردهاش.…

اواخر مهر ماه بود. بعد از مدتی حرف و تعارف، قرار طبیعتگردی گذاشتیم. دریاچه حوض سلطان! مدنی میگفت: «چی شده پرنسس دلش راضی شده با من بیاد طبیعتگردی؟ آیا این نشونهٔ دوستی عمیقتره؟» و هی میخندید و لودگی میکرد…

درخت مقابل خانه توت داده است. هوس میکند یکی از توتها را بچیند. دستهایش را آنقدر بلند میکند که دستهایش کشیده میشود و تنش کشیدهتر و بعد پرت میشود پایین…

چشمام رو باز کردم و از اون دور دست، جایی بین آخرین ردیف چنارهایی که معلوم بودند و آفتاب از بالای سرشون صاف توی چشمام میریخت و نگاهم رو تار کردهبود، سایهای رو دیدم که همینطور نزدیک و نزدیکتر میشد…

چشمش میافتد به یک بلبل سفالی آبی رنگ، کنار آینه. اشک در چشمانش حلقه میزند. با بغض میگوید: ولی من قول داده بودم. من به یه نفر قول داده بودم…

دست به هیچ چیزِ این خانه نخواهم زد. نه. عوضاش کاغذپارهای برمیدارم، شاید که فقط تا سرِ کوچه رفتهباشی، تا انتهای خیابان، تا شهرِ پدری…

اینبار خیالات نبود. دقت کردم تا منشأِ صدا را بیابم. بله درست بود. دوباره کبوتر بود و دوباره هم دو تا بودند. سایه هاشان از پشت همان پنجرهای که من به قبلیها شلیک کردم بودم پیدا بود…

در دور دست کلاغهای قصه کیوان میرفتند تا همچنان به خانهشان نرسند. چند زن چادری و یک دختر خردسال عباپوش جلوتر از جمعیت ایستاده بودند و کِل میکشیدند. چند مرد ریشو و تعدادی از جمعیت شعار میدادند و از چنین مرگی خرسند به نظر میرسیدند…

نسیم عصرگاهی میوزید و لای موهای نگار میرفت و تاب میخورد. نگار هنوز داشت بهم نگاه میکرد و حواسش پرت نشده بود؛ تکرار کرد: «اینجا چی داره که بیشتر از اون شب دوستش داری؟ میخوای آخرین چیزی که از من یادت میمونه اینجا باشه؟…

با خودش فکر کرد چرا هیچ کس چه زن و چه مرد را نمیشناسد تا با هم بیرون بروند، بگویند و بخندند. بگی نگی فقط کارمندانی را که با هم در یک جا کار میکردند و با هم سلام علیک داشتند میشناخت چرا که از اینکه بقیه سر از کارش در بیاورند متنفر بود…

در را باز میکنم و وقتی پایم را بیرون میگذارم احساس رهایی از قفس همراه نسیم سر شب خنک و آرام صورتم را نوازش میکند. صدای جیرجیرکها و محلهی آرام و بیهیاهو مثل آبی روی آتش است…

آن روز صبح وقتی چشم باز کرد فهمید که یکی از آن روزهای تعطیل تقویم است. بسیار خوشحال شد که نباید به بانک برود. ابتدا خواست بخوابد ولی در دم پشیمان شد و فکر کرد اگر تا بعد از ناهار خودش را بیدار نگه دارد…