داستان کوتاه

زیر سقف‌های آلوده

سپهر که چند لحظه‌‌ی پیش، بیست‌‌ودوساله شده، از خواب پا می‌شود. مشتی آب توی صورتش می‌زند. ژیلت رنگ‌ورو رَفته را برمی‌دارد و صورتش را تیغ‌باران می‌کند. هیچ‌وقتِ خدا نتوانسته بود، خودش را تمیز بتراشد. ژیلت…

چه کسی ریشِ سلمانی را می‌تراشد؟

در باز شد و زنگوله‌ی بالای در، دیلینگی صدا کرد. موسیو، مجبور شد در رو هُل بده تا کُپّه‌ی موها، کنار بره. اوستا، با خوش‌رویی، به استقبالِ موسیو پِرِه رفت. موسیو، نشست و کُت و کُلاه‌ش رو در آورد. منم اون پشت…

دو زن

در جاده چالوس هستیم. منظره رنگارنگ درختان، نقاشی‌های طبیعت ونگوگ و گل‌های آفتابگردانش را در ذهنم تداعی می‌کند. برف پاک‌کن ماشین جلوی چشمانم عقب و جلو می‌رود. باران به شدت می‌بارد. نزدیک ظهر است. گلپر پشت صندلی…

مرد دُژَم

مرا پیاده تا پارک زرنگار می‌کشاند. از لکنت زبانش پیداست که دوباره وزن جهان روی دوش این مرد است. و اخمش، آن نحس که وا نمی‌شود و وا نمی‌شود، درشت‌تر نیز شده است و این یعنی همان، یعنی دوباره وزن جهان روی دوش…

تحفه‌ی رئیس

روبروی آیینه‌ی دیواری روی چوکی نشستم. دستانم را چرب کردم. صورتم را در آیینه دیدم. مقداری چرب برداشتم و صورتم را هم چرب کردم. کسی دروازه حویلی را تک‌تک کرد. «عجب مردمی! چرا زنگ را نمی‌زند؟» سویچ دروازه را زدم…

انعکاسِ خرده‌ریزه‌های یک آیینه

یک عصرِ روزِ آفتابی، چیزی از پیاده‌رو پرت می‌شود و شیشه‌های یک مغازۀ آیینه فروشی را خرد می‌کند. صاحبِ مغازه مضطرب و بی‌خبر-با عجله-پا می‌گذارد روی شیشه‌ها و بیرون می‌آید. نگاهش را سراسیمه تو خیابان می‌گرداند…

چکاوک و اَمران

هوا گرگ و میش بود. از سرِ زمین برمی‌گشت. خسته و کوفته. دستانش خشک شده و ترک برداشته بود. نگاهش را دوخت به آن دور دورها. آن جا که نور چراغ‌های آبادی همچون پولک‌های طلایی می‌درخشیدند. ته آبادی خانه‌اش بود…

سفارش کار نقاشی، یک‌شنبه عصر

در‌این فکر است حرکت را به خوبی در بیاورد و آن وقت پویایی کار را به صاحبش نشان بدهد. شاید آن موقع برای کشیدن تابلو‌‌های دیگر سفارش‌‌های بیشتری بگیرد و همان‌طور که مطابق میلش است شیوۀ هنرمندانه‌اش را در مهارت…

سحر

پینار و قدر شب پیش از اینکه بخوابند، حنایی که خواهرش سحر آماده کرده بود را به کف دستان‌شان مالیده جوراب‌های کهنه‌ی‌شان را مثل دست‌کش به دستان‌شان کردند و به رخت‌خواب‌شان خزیدند. لحظه‌یی بعد سحر نیز آمده در…

نسخه‌نویس

خواب بودم. نمی‌دانم، شاید به رو خوابیده بودم. دقیق یادم نیست چگونه خوابیده بودم. شاید به پهلو خوابیده بودم. نه، شاید آستانه به پشت خوابیده بودم. به هر حال زیاد مهم نیست چگونه خوابیده بودم. مهم این است که خواب…

مکروریان

روزی که تمام شهر را گشته بود؛ از چهل ستون تا گذرگاه و افشار سیلو و از باغ بالا تا خیرخانه و بلاخره سر از رستورانی در شهر نو درآورده بود. صدای پرنده‌های توی قفس هنوز در گوش‌اش باقی است که با همهمه‌ی چوک آمیخته…

کِرم‌های طلاخور

اسمشو بلد نیستم. نوک زبونمه یا که بلد نیستم. چِرچِر… نه، چِرچِر نبود. باید که گریه کنم ببرنَم پیش بابا. بلدم. دماغَمو با سیلی میزنم گریه‌م می‌گیره. برم به بابا بگم من حواسم همه‌جا هست. همه‌جایِ همه‌جا…