
عروسک سوم
عروسکِ مورد علاقهی خواهرم را شبانه از اتاقش دزدیدم. از باغچهی داخل حیاط لانهی مورچهها را زیر نظر گرفتم. وقتی ملکه بیرون آمد عروسک را جلویش انداختم. ملکه اول ترسید، به زیر بزرگترین برگ درخت بالای لانه خزید.

عروسکِ مورد علاقهی خواهرم را شبانه از اتاقش دزدیدم. از باغچهی داخل حیاط لانهی مورچهها را زیر نظر گرفتم. وقتی ملکه بیرون آمد عروسک را جلویش انداختم. ملکه اول ترسید، به زیر بزرگترین برگ درخت بالای لانه خزید.

شنیدن قصهی ناامیدی و مرگ عاطفهای یک زن چنان بالای روح و روانم تأثیر کرده بود که همه چیز اطرافم را زشت میانگاشتم. از شرشر دریا گرفته تا آواز پرندگان و رود محصورشده با درختان، همه و همه، به نظرم زشت میآمدند.

پیرزن آنقدر نحیف و چروکیده و ضعیف بود که حتی نمیتوانست در ماشین را باز کند یا درست روی پاهایش بایستد و با پشت خمیده راه میرفت و حتی نمیتوانست درست حرف بزند. صدساله به نظر میرسید، اما…

احمد کنار پنجرهی بزرگ شفاخانه ایستاده بود. به دشت پهناور و خشک که در برابرش بود چشم دوخته بود. شفاخانه تنها ساختمان این دشت وسیع بود. داخل شفاخانه نیز سکوت مطلق حاکم بود.

آفتاب کمرمق اما مداوم اسفندماه حالا دیگر چند روزی میشد که تمامی نداشت و خودش را روی تمام روستا پهن کرده بود و تمام سعیاش را میکرد تا بتواند برفهای خشک و یخبستهی این چند ماه را آب، و خانههای نحیف و کوچک را از زیر بارِ آن خالی کند.

با این که اون روزها شش سال بیشتر نداشتم و خیلی کوچیک بودم، همه چیزو خوب یادمه! روزهایی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه! بعضی وقتها انگار چند نفر دستمهامو میگیرن و چشمهامو باز نگه میدارن و مجبورم میکنن…

بوی گوگرد خیس و برادهی آهن میآید. بوی تیِ نمناک که انگار پنج دقیقه از کشیدنش روی زمین چرکِ راهرو گذشته باشد. انگار لاشهی حیوان مردهای را روی زمین کشیده باشند. صدایی از دور میآید. کسی فریاد میزند: کی خستهست؟

همهچیز در جابهجایی بود و تنها چیزی که میشد دید، خانهی در حال لختشدن بود. کارگران میآمدند و هویتِ ساختمان را در کامیون بار میزدند و میبردند. کهنگی خانه مثل نان بیات میماند.

یک هفتهی تمام وقت و بیوقت باران میبارید، زمین خیس بود و آسمان تاریک. باران تمام فصل چیزی نبود که مردم این ورها با آن اخت باشند و به آسانی سر سازگاری با آن پیدا کنند.

غم بزرگی در درونش موج میزد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقعها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرفزدن هم نداشت. چهچیز او را به اینجا رسانده بود؟

میگفتن که بیخداس، آخه همیشه خدا رو مورد پرسش قرار میده و میگه عیسی پسر خدا نیست؛ پدر مرا ببخش، آره میگفتم براتون امروز قراره که توی میدون شهر محاکمهاش کنن…

حالا باورم نمیشود، پدرم آن صبح به جنگ رفته بود. خیلی بچه بودم، اما فکر میکنم میدانستم که او را برای آخرین بار میبینم. که دیدار دیگری در راه نخواهد بود.