
غیبت چیزی که آنجاست
باران میزند. سرخ، بیوقفه و خشک. بارانی خشک که نمیبارد. دری که نمیدانیم کجاست، بسته میشود. ناگهان کسی نیست. کسی نبوده. ناگهان همهچیز تمام شده و ادامه دارد هنوز. کنار همهی نبودهها کز میکند…

باران میزند. سرخ، بیوقفه و خشک. بارانی خشک که نمیبارد. دری که نمیدانیم کجاست، بسته میشود. ناگهان کسی نیست. کسی نبوده. ناگهان همهچیز تمام شده و ادامه دارد هنوز. کنار همهی نبودهها کز میکند…

یازده دقیقه وقت داری. نمیتوانی بیش از این لفتش دهی. عصبانی میشوی. به عصبانی شدنت فکر میکنی و عصبانیتر میشوی. در ذهنت به او بد و بیراه میگویی. از پشت میز بلند میشوی و شروع به قدم زدن در اتاق میکنی…

ما عضو یک گروه سارق حرفهای بودیم. با اینکه کار اصلی را ما انجام میدادیم اما مقدار کمی از سهم سرقت به ما میرسید. اما امروز همه چیز تمام میشد. امیر ساک را به من داد…

زمان میگذشت، دستهایم فقط میشستند و میپختند؛ دیگر جانی برای دوختن نداشتند. نقشهای پلیوار یاغی شده بودند و کوک به کوک از توی سرم فرار میکردند. چشمهایم برای هرچه زرد و کهربایی توی دنیا، لک زده بود.

شک نداشت کابوس دیشبش به آن دو قطعه قبری مربوط میشد که داوود خریده بود. سرش به شدت درد میکرد. ساعت از یازده گذشته بود. یلدا و داوود خانه نبودند. سعی کرد کابوس دیشبش را به خاطر بیاورد…

پایان یک روز گرم و کسلکنندۀ تابستان بود، روزی که شلاق داغ آفتاب تحملناپذیر شده بود. گرمای تابستان کابل بسیار خاین است. زمین از خشکی میترکد و علوفه از گرمی آتش میگیرد و این گرمای جانسوز…

مادرش به او زنگ زد و گفت که «مُرده، بروند نعشش را با خودشان بیاورند خانه.» ابتدا دختر چیزی نگفت. بعد جیغ کشید که «چه حرفها، چه چرندیاتیست که میگویی؟» و وقتی جوابی نشنید، یکهو سرش سنگین شد…

بعد از سالها دوباره به خانهی خاله مونس آمده بودم، هیچچیز مثل روزهای کودکیام نبود! دروازهی آهنی بزرگ، رنگ شده بود، حیاط، آن حیاط سابق نبود، چاه را پوشانده بودند و از همه عجیبتر، جای درخت آلوی سرخ آبدار را، درخت انار گرفته بود.

شیشه پنجره کلاس از سرما و رطوبت کدر شده بود. از پشت شیشه کدرشده نگاهم را دوخته بودم به حیاط مدرسه و انتهای آن که به خیابان گلآلود ختم میشد. درب مدرسه مثل اکثر اوقات باز بود…

رد شلاقهای آقا معلم خیلی میسوزد. وقتی چوب و فلکش را میآورد و با شلاق به جان کف پاهایم میافتد، ده تای اولش خیلی درد دارد، انگار جانم از کف پاهایم میزند بیرون…

با نگاههای پر از حیرت بهسویم دید و ثانیهای مکث کرد تا دقیق متوجه حرفم شود. بعد، گویا که بیخود شده باشد گفت: «دختر که عاشق نمیشود.» تا خواستم بپرسم چرا، صحنهی بوسیدن در فیلم آغاز شد.

من یک بار با زنم بد کردم؛ اگر چند ما زن و شوهر قانونی نبودیم؛ شما هر چی دوست دارید بگوید زن، همسر، دوست دختر، نامزد و یا هر چیزی دیگر، ولی زهرا برای من زهرا بود. هنوز که زن و شوهر نبودیم…