
تنها، یک تلنگر
بعد از یک استراحت کوچک، کولههایشان را روی کمرشان انداختند و مسیر باقی مانده را در پیش گرفتند. قرار بود تا قبل غروب بهجاى مناسبى که رسیدند، چادر بزنند و بقیهى مسیر قله را در طول روز و روشنایی طی کنند.

بعد از یک استراحت کوچک، کولههایشان را روی کمرشان انداختند و مسیر باقی مانده را در پیش گرفتند. قرار بود تا قبل غروب بهجاى مناسبى که رسیدند، چادر بزنند و بقیهى مسیر قله را در طول روز و روشنایی طی کنند.

چاقوی خونی رو انداخت و با قدمهای تند و دردناکی از من دور شد. هر قدمی که برمیداشت بیشتر توی تاریکی فرو میرفت و شبیه یک کابوس میشد. یک لحظه به خودم گفتم، شاید همهاش فقط یک کابوس شبانه بوده.

خواب بدی میبینم. فلکه آب بزرگ شده و دنبالم میکند. آنقدر در خواب دویدم که به نفس افتادم. تشنه بودم و به دنبال آب میگشتم. به مزرعه ذرت که رسیدم، ذرتها چشم و دهان داشتند و همگی میگفتند «چرا آب را قطع کردی…

پسر هنوز داشت گریه میکرد و مادرش او را در آغوش کشیده بود. به طرف نیمکت و کیفم رفتم و یکی از بادکنکها را برداشتم، یک بادکنک زرد. آن را باد کردم و خواستم به دست بچه بسپارمش…

«آیا از درس و معلمها ناراضیاند؟» در مکتبهای دولتی پرسیدن چنین سؤالاتی رایج نیست. اصلاً خلاف غرور و شرف چنان مکانهای با شکوه است، این مکتبهای خصوصی است که خود را به پای شاگردانشان میاندازند…

بالاخره مرا هم بردند به میهمانی. دیروز پدر و مادرم راضیام کردند. «همه میروند»، «همه هستند»، «باید رفت» و… «چارهای نیست». چارهای هم نبود. پدر وقتی اینها را میگفت کمی سرش پایین بود و خجالتزده.

نشستن زیر درخت سنجد، چیزی بیشتر از فقط نشستن زیر درخت سنجد است. شاید بوی این درخت نمایندهی دایمی زندگی برای ما باشد، شاید. از واپسین باری که با این درخت به اختلاط نشستیم، بیشتر از دو ماه میگذرد.

امسال در کاخ زمستانی خرت و پرتهای مختلف سلطنتی را برای فروش گذاشته بودند؛ اینکه آنها را بنگاه اموال موزه یا شخص دیگری میفروخت را نمیدانم. من به همراه کاترینا فئودورونا کالینکاروا به آنجا رفتم…

خاله الهه روی صندلی دایرهای قرمز، از خستگی کُندیِ کار، هی سرش را تکانتکان میداده طوریکه میدانِ دیدِ چشمهای ضعیفشدهی آقاموسای طوماری که پنجاه را رد کرده است و در مرز شصت است را، تیره و تنگ و تار میکرده.

دریا شب قبلش به من زنگ زد. گفت که با او به شمال بروم. اولش فکر کردم که شاید با فروش ویلا موافقت کرده است. اما وقتی با هم سوار ماشین شدیم و من بحث را باز کردم، متوجه شدم که همچنان موافق نیست…

یکی گیتار میزد و آن یکی که ته صدای بم و سبیل دمموشی داشت آواز میخواند. کسی که گیتار میزد لباسهای مرتبی داشت و انگار موهایش را روغن زده بود. گاهی طوری بدنش را همراه گیتار تاب میداد که…

گاهی خود را روی استیج و در حال دریافت یک جایزه مهم سینمایی یا ادبی تصور میکرد، گاهی مثل قهرمانهای فیلمهای تخیلی صندوق پر از پولی مییافت و آن را به پدرش میداد، و گاهی هم برای آرام شدن کافی بود تصور کند…