داستان کوتاه

جواهرِ حاج‌ مراد

حاج‌ مراد، این اواخر سر‌به‌زیر و مدام‌ در‌ فکر بود، حال و روز خوشی نداشت. پیش‌تر‌ها که سر به مغازه‌مان می‌زد تا هم‌سخنِ پدرم شود، بذله‌گویی می‌کرد و با چندتا پدرسوخته گفتن، حالم را جا می‌آورد.

آفرین

اون موقع که افتادن من رو دیدی، هنوز می‌تونستم مقاومت کنم. فکر نکن سرعتِ زیادِ باد، باعثِ سقوطم شد. حداقل توی اون وضعیت، دوست داشتم که خودم، لحظه مرگ رو انتخاب کنم. دیگه واژه مرگ، برای من مثل یک کلمه سیاه نبود…

عکس یادگاری

از این که بعد کشته کشته و کشته‌شدن آدم‌ها، هنوز هم ساعت بی وقفه و بی هیچ تغییر اندکی، حرکت می‌کند می‌ترسم! پس من چی؟ من برای مردن‌ام یا برای زنده ماندن چاره‌ای می‌جویم؟ به عکسم که افتاده…

ش..ما

می‌خواهند آنان را بکشند… تمامش کنید این مسخره‌بازی را. به درک که می‌خواهند بکشند، اصلا به ما چه که چه می‌خواهد بشود… چه؟ به سرها تیر می‌زنند. به درک من دیگر تحمل این مسخره‌بازی‌ها را ندارم…

ترکِ لاهه

قاب عکس کنار تختش، تنها چیزی که او را به گذشته وصل می‌کرد را همراه با چند لباس در ساک کوچک دستی‌اش گذاشت. دکمه‌های کتش را یکی‌یکی بست. کلاهِ قرمز رنگی را که در آخرین کریسمس از پدرش هدیه گرفته بود، بر سر گذاشت…

خلاء

تو یه لحظه صدای انفجار درونی را شنیدم. صدای تکه تکه شدن قلبم و روحم؛ حالا من مانده بودم و تکه‌های از هم پاشیده‌ام. نمی‌دانستم چه‌کار کنم؛ گریه کنم؟ جیغ بکشم؟ چنگ بزنم و موهای رنگ خرمامو بکَنم؟

باز هم کلاس از دستم در رفت!

همه‌جا را گشتم؛ نیست که نیست! از صبح بیشتر از ده‌‌مدرسه را در چهارمنطقه قم پیدا کردم؛ اما ‌آخری مثل سوزن در انبار کاه شد! آن هم انباری داغ و سوزان که از سقفش آتش می‌بارید…

پل چوبی

لباس‌هایش را کمی تکان داد و از جایش بلند شد. آنقدر برای زود رسیدن هول بود که سنگ جلوی پایش را ندیده و محکم بر زمین خورده بود. راه زیادی در پیش داشت و این دردِ پا می‌توانست مسیرِ سخت را سخت‌تر کند.

درخت خرمالو

سال‌ها پیش صدایم کردی. گفتی که می‌خواهی درخت خرمالو‌یی در حیاط خانه بکار‌‌‌‌یم. من تندی دویدم. لبخندی گشاده تا بناگوش تحو‌یلت دادم و با آن صدای بچه‌‌‌‌‌گانه گفتم که می‌خواهم کمکت کنم.

تابستان

گرگ و میش صبح بود، اما هنوز همه بیدار بودند. مهتاب هنوز مینای قرمزش روی سرش بود، نشسته بود رو به روی پنجره و زل زده بود به چراغ‌های رنگی رنگی توی حیاط که روشن و خاموش ‌می‌شد. همه ساکت شده بودند…

پیرمرد

پیرمرد آمد. نگاه می‌کرد، سخت می‌نگریست. سرش را بلند کرد و به گوشه‌ای خیره گشت، نگاهی کش‌دار به سویی که پایانی نداشت…. به مردم و به چشم‌هایی که در نگاه او محبوس شده بودند.

ما به‌گارفتگانِ مجموع‌ایم

«یارِ ما غایب است و در نظر است» را که خواندم، یک‌دفعه علی‌رضا زد زیرِ خنده. بقیه‌ی بچّه‌ها همان‌جور پهن شده‌بودند روی زمین. توی جمعی که ما بودیم، کسی چیزی از شعر و شاعری سرَش نمی‌شد…