داستان کوتاه

اشتباه نامرئی

هنوز گیجم همه همسایه‌ها در کوچه ریخته‌اند و شاهد بیچاره‌گی و اشک‌های بی‌امان‌ ما هستند‌؛ با زل زدن به چشمان سردرگم ما با واژه‌های دلسوزانه، سفره همدردی را برای ما هموار کرده‌اند. ترحم همیشه برایم…

آدم معمولی

یک آدم معمولی چون من چه دارد؟ همه‌چیز. اطمینانی که در اندک بودن خودنمایی می‌کند. آری، من یک آدم معمولی هستم. غذایم را می‌خورم، هرروز به اندازه‌ای اندک اما فراوان در قالب من. کار می‌کنم…

مرگ لیلیوم

یکی از کارمندان فروشگاه، پسر جوان و خوش‌قیافه‌ای بود. او مسئول نوشتن فاکتور‌های فروش بود. فاکتور تلویزیون را نوشت و بعد از احمد آقا شماره‌ی تلفن خواست. لیلا که همیشه ادای آدم بزرگ‌ها را در می‌آورد…

دنیای کریستینا

نشسته بودم. بر روی همان چمنزارها. هنوز چیزی را به خاطر نمی‌آورم. انگار همه عناصر که باید کنار هم قرار بگیرند تا همه چیز را به خاطر بیاورم، هنوز یکی از چرخ‌دنده‌هایشان جا نیفتاده تا دست دراز کنند…

موج

جلوی آینه ایستاده بودم و به تصویر ترک خورده‌ام درون شیشه شکسته نگاه میکردم. خواستم در این اوضاع از امید به خودم بگویم، از اینکه قرار است روزی همه چیز درست شود و حتما زمان بهترش می‌کند و هزاران بهانه دیگر…

جنگ کابوس تمام عمرم شد

تا میخواهم از تخت پایین شوم بر نوک انگشتانم چیزی عجیبی را حس میکنم و ناگهان سوزش نیش زدن تا مغز استخوانم فریاد میزند. به سرعت پاهایم را به بالای تخت جمع می‌کنم، لامپ اتاق را روشن می‌کنم، میبینم بر روی…

کلاس ریاضی

معلم ریاضی با کت‌وشلوار خاکستری وارد کلاس شد؛ با عینک بزرگش با یک نگاه دانش‌آموزان کلاس را سرشماری کرد. بعد از سلام و احوالپرسی ترق و تروق کنان در کلاس قدم زد و موزائیک‌ها را می‌شمرد. روی تخته سیاه با نوک…

انتظار

چند دقیقه‌ای می‌شد که پیرمرد روی صندلی چوبی قدیمی خوابش برده بود. حرکت کوچکی در خواب تکانی شدید به صندلی زهوار در رفته داد و او را بیدار کرد. سرش را به سمت پایه‌های صندلی پایین آورد، نگاهی به آنها کرد…

پدر، پشت پنجره

پیرمردی در ردیف جلو نشسته، از حالت نیمه‌خیز برمی‌گردد، دوباره روی چوکی می‌نشیند. دستی به سرش می‌کشد. کف دست از عرق تر می‌شود. روی زانویش می‌مالد. هر دو دستش را روی صورت می‌گیرد. ریش سیاه و سفیدش را می‌خاراند.

صف نانوایی

دی ماه بود. هوا سرد بود. یک سرمای واقعی و خشن. برف زیادی که هفته قبل باریده بود اینجا و آنجا تبدیل به کپه‌های منجمد و سفت شده بود. باد سردی می‌وزید. باد معمولی نبود. صورت و دست‌ها را شکنجه می‌داد.

حساسیت شدید

صدای مردی که یاسین می‌خواند به قبرستان رنگ آرامش داده بود و به چشم بعضی‌ها چند قطره اشک، تا مبادا مردم فکر کنند این پیرزنی که در خاک خفته است از گوشت و خون آن‌ها نبوده و نیست. گرچه مضحک بود…

خط سفید

صبح که شنیدم مردی با پای لنگ از اتاق ۱۳ بیرون آمده است، فهمیدم فرد دیگری این کار را انجام داده است. می‌دانستم فرد دیگری باید دزدی کرده باشد زیرا من روی عرشه تنها بودم و به کسی نگفتم چه چیزی را دیده‌ام…