
آیا آموزش اخلاق بدون توافق درباره اصول آن ممکن است؟
کودکان از طریق شکلی از آموزش اخلاق را فرا میگیرند، اما چگونه آموزگاران و مربیان میتوانند به آموزش اخلاق بپردازند، در حالیکه اختلافات معقولی درباره معیارهای اخلاقی وجود دارد؟

کودکان از طریق شکلی از آموزش اخلاق را فرا میگیرند، اما چگونه آموزگاران و مربیان میتوانند به آموزش اخلاق بپردازند، در حالیکه اختلافات معقولی درباره معیارهای اخلاقی وجود دارد؟

واتسلاو هاول، دگراندیش اهل چک، در سخنرانی خود در سال ۱۹۸۴ نیاز دوباره ما به رمانتیسیسم را اینگونه توضیح میدهد: «مردم تصور میکردند میتوانند طبیعت را بشناسند و آن را تسخیر کنند، در حالیکه تمام آنچه که انجام دادند، ویران کردن طبیعت و بعد جدا کردن خود از آن بود.»

حق اخلاقی یک «ادعای معتبر» است. داشتن حق اخلاقی نسبت به کالایی خاص، آزادی یا رفتاری خاص، داشتن ادعایی معتبر دربارهی برخورداری از آن، و در ضدیت با هر تلاشی برای جلوگیری از دستیابی به آن است. اگر شما حقی نسبت به، مثلاً، تحصیل داشته باشید، آنگاه شما ادعایی معتبر دربارهی حق تحصیل، و ادعایی معتبر در مخالفت با کسانی دارید که شما را از برخوردار شدن از آن حق منع میکنند.

ژان پل سارتر، نویسنده و فیلسوف معروف فرانسوی میگفت، انسانها در رنج زندگی میکنند، نه به این دلیل که نفس زندگی دردآور است، بلکه به این خاطر که انسان «محکوم به آزادی» است. منظور سارتر این است که انسانها بیآنکه خود انتخاب کنند، به دنیا میآیند، و پس از آن است که از وجود خود به عنوان یک انسان آگاه میشوند

دوستی تعریف میکرد که یکی از استادان زبان فارسی که دوست داشت برای هر لغتی یک ریشه فارسی پیدا کند، میگفت واژه «ویسکی» در اصل «و سه یکی» بوده، چرا که «سه قسمت آن الکل است که با یک قسمت آب قاطی شده است»!

در بخش عمدهی دوران مدرن، آسانترین راه برای جلوگیری از گسترش هر اندیشهای ممانعت از انتشار عملیِ آن بوده است. بستن روزنامهها، زیر فشار قرار دادن مدیران خبرگزاریها، به کار گماردن مأمور سانسور در انتشاراتیها. یا این که، اگر کار به زور کشید، تفنگ پر را میگذاشتند روی شقیقهی گویندگان.
پست مدرنیسم یک جنبش هنری و فلسفی است که در سالهای ۱۹۶۰ میلادی از فرانسه آغاز گردید و آثار هنری عجیب و غریب، و حتا «تیوری»های عجیب و غریب را تولید کرد که مبتنی بر هنر آوانگارد و سوریالیست، ایدههای فلسفی فیلسوفانی چون نیچه و هایدگر، و ضدیت با مفاهیم واقعیت و فردیت یکپارچه و منسجم بوده است. این جریان واکنشی در برابر انسان گرایی لیبرال جنبشهای هنری و فکری مدرنیست میباشد که به طور ساده انگارانهای از نظر شان چیزی جز تجربۀ جهانشمول-محور مرد سفید بورژوای غربی نیست.

الیزابت مینیچ در کتاب جدیدش، با طرح دوبارهی این دیدگاه هانا آرنت که بیاندیشگی و بیفکری میتواند قابلیت و تمایلِ تبدیل شدن به مخوفترین جنایتکاران را در آدمهای عادی به وجود بیاورد، نتیجه میگیرد که باید ابزار اندیشیدن را در اختیار مردم بگذاریم، نه این که فقط برای بهرهوری اقتصادی آنها را آموزش دهیم.
اگر اصلاً یک انسان جاودانه به نظر آمده باشد، آن انسان حتماً استیون هاوکینگ بوده است. در سال ۱۹۶۳، هاوکینگ ۲۱ساله بود که تشخیص داده شد به بیماریِ تصلب اعصاب حرکتی (یعنی بیماریِ زوالِ اعصاب) مبتلا است، و به او گفته شد که سه سال زنده خواهد ماند؛ اما مرگ او ۱۴ مارس امسال، در هفتاد و شش سالگی، اتفاق افتاد.
رابطهی علم و مذهب از موضوعات بحثانگیزی است که متخصصان تاریخ علوم و تاریخ ادیان در مورد آن اتفاق نظر ندارند. برخی ارتباط این دو را یک گفتوگو و مکالمهای مستمر میدانند، و برخی دیگر این دو را در تقابل و در ستیز با هم میبینند. کتاب مهمی که به تازگی در این زمینه منتشر شده مذهب را سد راه پیشرفت علم میشمارد، و منتقدی که مدافع تعاملِ این دو بوده به بررسی آن میپردازد.
حال، اموری که پیشتر تردیدناپذیر تلقی میشدند به موضوع بحث و گفتوگو تبدیل شدهاند. نسل جدیدی از رادیکالهای چپگرا، که بسیاری از آنان به دوران