گزارش یک قتل

الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، اون مُرده. نمی‌دونم کِی! از زمان دقیقش اطلاعی ندارم. چطور؟! اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمت‌تون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من اونو جایی نبردم؛ فقط کشتمش. همدست؟! نه، ندارم. گمان نمی‌کنم زنده باشه؛ خودش گفته که مُرده! این چه طرز صحبته! من چیزی مصرف نکردم؛ پاک پاکم. خیالت راحت! آها، بله، منم اینو می‌دونم؛ معلومه که مُرده حرف نمی‌زنه!

سوغاتی

وقتی بالاخره پیدایشان می‌کنم نیم ساعتی هست منتظر اند. سال‌هاست پارک لاله نیامده‌ام و بعد هم هرچه نگاه می‌کردم آدرسی که پای تلفن می‌دادند می‌توانست هرجای پارک باشد. از دور که می‌بینمشان سعید و شایان نشسته‌اند بالای پشتیِ یک نیمکتِ چوبیِ رنگ و رو رفته و پیمان جلوشان سر پاست. شایان با هیجان حرف می‌زند، پیمان با لبخند نگاهش می‌کند و سعید چشمش این‌طرف و آن‌طرف حیران می‌گردد که من را می‌بیند. موبایل را می‌گذارم توی جیبم و ساک کاغذی «اچ اند ام» را می‌دهم دست چپم. یک لبخند به سعید می‌زنم اما حساب می‌کنم فاصله هنوز آن‌قدر زیاد هست که تا رسیدن بهشان نتوانم روی صورتم نگهش دارم. سرم را می‌آورم و پایین نگاهی به پیراهن نوی سبز کنفی‌­ام می­اندازم. چند متری توی فکرم که هنوز هیچی نشده این لک­‌ها از کجا آمد و بعد دیگر آن‌قدر نزدیک هستم که تمام‌قد لبخند احوال‌پرسی بزنم. سعید که از دور حواساش پرت بود با نزدیک شدن من بیشتر و بیشتر حواسش را می‌دهد به صحبت‌های شایان تا جایی که وقتی می‌رسم جوری سرش را برمی‌گرداند طرفم که انگار تازه متوجه آمدنم شده. «هنوزم این اخلاقتو داری؟ یه ساعت می‌کاری آدمو؟»

ملک سیما

مظفر خان هنوز هم مثل قبل ساعت‌ها خیره می‌ماند به عکس او. با این تفاوت که حالا همه می‌دانستند که آقا جانشان بی خود و بی جهت به آن عکس نگاه نمی‌کند و زیر لب آه نمی‌کشد. می‌دانستند آن عکس لعنتی نام دارد و لابد پشت آن نام، هزار و یک خاطره‌ی ریز و درشت پنهان شده است. با دلسوزی به من نگاه می‌کردند که خودم را به علی چپ می‌زدم و به روی خودم نمی‌آوردم که هر بار از شنیدن نام ملک سیما می‌میرم و زنده می‌شوم. مظفر خان یک بار سراغش را از لیلا می‌گرفت و بار دیگر از سمیرا می‌خواست که او را برایش پیدا کند. دست هما را می‌گرفت و التماسش می‌کرد که از حال ملک سیما بی خبرش نگذارد. حتی رو در روی من می‌ایستاد و اشک می‌ریخت تا برایش تعریف کنم که چرا ملک سیما او را ترک کرده است. من مثل همیشه لبخند می‌زدم، پیشانی‌اش را می‌بوسیدم و قرص‌های آرام بخش را به خوردش می‌دادم.

وقتی که بالاخره با هزار و یک کلنجار و به زور قرص‌ها به خواب می‌رفت، می توانستم نفس راحتی بکشم. از شر نگاه‌های زیر چشمی لیلا و سمیرا و هما راحت می‌شدم. بالای سر مظفر خان که دراز به دراز روی تخت ولو شده بود و خرناسه می‌کشید، می‌نشستم و سعی می‌کردم که برای چند دقیقه به ملک سیما فکر نکنم. ولی لحظه‌ای آن چشمان درشت روی دیوار و لبخند مسخ کننده را فراموش نمی‌کردم. همه چیز برایم ملک سیما می‌شد. کمد گوشه‌ی اتاق، طاقچه‌ی دیواری چوبی، رو تختی ساتن و حتی خود مظفر خان، برایم می‌شدند ملک سیما. حس می‌کردم دقیقا همان جایی نشسته‌ام که ملک سیما باید می‌نشست. احساس گناه می‌کردم. انگار پنجاه سال زندگی او را تصاحب کرده بودم و حالا داشتم با این واقعیت رو به رو می‌شدم که نه مظفر خان، نه این زندگی و نه حتی هیچ کدام از وسایل این خانه، به من تعلق ندارند. حتی شک می‌کردم که هما و هوشنگ را هم خودم به دنیا آورده باشم.

همه‌چیز از اینجا دور است

روز اول احساس آسودگی می‌کند. حس‌های دیگری هم هست، آسودگی یکی از آنهاست. بالاخره به مقصد رسیده. بعد از سه هفته. بعد از پاره شدن بند صندل، گونه‎های آفتاب‌سوخته، گِل‌های درون گوش، شپش‌های سر، تاول‌های دور مچ پا، کبودی‌های روی کپل، تخم‌مرغ‌های آب‌پز، بطری‌های آب، توت‌های ترش، کامیون‌های وانت، واگن‌های قطار و پیاده‌روی در خاک و کثافت، طلوع‌ها و غروب‌ها، ناامیدی‌های آزاردهنده و امیدهای شکننده – او به مقصد رسیده.  می گویند بخواب، اما این که درست نیست. اول باید پسرش را پیدا کند. قرار بود او هم اینجا باشد. در راه از هم جدا شده بودند، شب‌هنگام، همین چند روز پیش. مردی که راهنماشان بود، گفته بود دوازده نفر یکجا، توجه همه را جلب می‌کنند. زن‌ها را جدا کرده بود. هر اعتراضی را هم با توپ و تشر جواب داده بود.

زلزله در تهران

دوشنبه ۱۸ تیر ماه ۱۳۹۷ ساعت ۱۲ و ۳۸ دقیقه شب، زلزله‌­ای به قدرت ۵.۳(پنج و سه دهم) ریشتر پایتخت را لرزاند. در ادامه نیز هشت کلان شهر دیگر کشورمان به فاصله تقریبی ۲ تا ۳ دقیقه یکی پس از دیگری شروع به لرزیدن کردند. این سیر زنجیری زلزله­‌ها که در تاریخ لرزه ­نگاری بی سابقه بود موجب بهت و حیرت لرزه ­نگاران شد. دکتر ساعدی رئیس سازمان لرزه ­نگاری کشور در این‌باره اظهار داشت: با همکاری مرکز لرزه‌نگاری اروپا- مدیترانه (EMSC)  در روند شناسایی زمین لرزه به اتفاق نظر رسیدیم که مرکز زمین لرزه پایتخت کشور بوده است. در ادامه این لرزش از شهری به شهر دیگر انتقال یافته و در نهایت در نزدیک مرز کشور آرام گرفت. وی در ادامه افزود: نتایج آزمایشات پژوهشگاه بین‌المللی زلزله‌‌شناسی و مهندسی زلزله (IIEES)  نشان می‌دهد وقوع زلزله مشابه در تاریخ لرزه­ نگاری جهان بی‌­سابقه بوده است. ما در تلاش هستیم احتمال وقوع دوباره چنین لرزه‌هایی را پیش بینی کنیم. به این منظور از طریق وزارت دفاع و معاونین ریاست جمهوری مجوز ورود تیم­‌های کارشناسی بین‌المللی لرزه نگاری را فراهم آوردیم تا به بررسی اجمالی و موشکافانه این پدیده بپردازیم. رئیس سازمان لرزه نگاری کشور با رد شایعه حمله تروریستی توسط سلاح هارپ خاطر نشان کرد: هارپ یک فناوری است نه یک سلاح. می‌دانیم زلزله‌های بزرگ همراه با تغییرات وسیع در اتمسفر بالای منطقه کانونی می‌باشند و اغتشاشاتی را در کره یونسفر ایجاد می­‌کنند. تلاش­‌هایی جهت استفاده از این پدیده برای پیش‌بینی زلزله انجام شده است که فناوری هارپ یکی از آن‌هاست. اما اینکه با هدایت امواج الکترومغناطیس بتوان در یک منطقه زلزله ایجاد نمود توجیه علمی ندارد. دکتر ساعدی با اشاره به دیگر ابعاد ناشناخته این زلزله افزود: دوربین­‌های ثبت کنترل ترافیک تصاویری را ضبط کرده‌اند که در آن‌ها در آسمان نورهایی همچون نورهای ناشی از رعد و برق روئیت می‌شود حال آنکه طبق اظهارات سازمان هواشناسی هیچ ابری در آسمان آن شب وجود نداشت. بررسی­‌های مختلفی در خصوص این پدیده صورت گرفت و با نظریه­‌های مختلفی روبرو هستیم اما کارشناسان هنوز به اتفاق نظر نرسیده­‌اند.

زمستان

آمنه می‌گوید:«بخدا قسم این آدم ترک نمی‌کنه. مگه دفه‌های پیش ترک کرد؟ هر دفه قرض زیاد بالا میاره میره کمپ بعدش چند ماه بیکار تو خونه فقط می‌خوره و می‌خوابه شماها که قرضاشو دادین دوباره میره سراغش. تو اون مدتیم که نمی‌کشه قرص می‌خوره. بخدا صدبار خودم قرص تو جیبش پیدا کردم از اونا که به فیل بدی از پا در میاد. این آدم تو زندگیش یه راه راست نرفته. همه چیش دروغه. ترک کردنش کار کردنش حرف زدنش همه چیش. بخدا من دلم واسه شماهام می‌سوزه. علی! تو سی سالته یه قرون پس انداز نداری. همسنای تو زن و بچه دارن تو هرچی درمیاری باید بدی پای گندکاریای ناصر. نکن علی بخدا تو عین داداش نداشتمی. به فکر خودت باش. مرجان کم ماهه؟ ولی چون ناصر داداششه کسی در این خونه رو نمی‌زنه. پدر از دست کارای ناصر گذاشت رفت اون سر تهرون به بهونه‌ی کار، مادرم که می‌بینی قلبش از کار افتاده انقد غصه ناصرو خورده… بخدا بابا مامان منم از دست ناصر پیر شدن_به هق هق می‌افتد_خودم بدبخت شدم ولی نمی‌ذارم دخترم مث من شه.»

دلتنگی به اضافه‌ی یک دقیقه‌ی اضافی

سارا شاخ دارد. مهتاب، خنده‌ی کج و کوله‌ای دارد. نگین، چشم‌هایش را بسته است. سحر، دست‌هایش را باز کرده و حالت پریدن به خود گرفته است. من هم مثل یک روح به سمت عکس می‌دوم اما به جمع بچه‌ها نمی‌رسم. وسط عکس مانده‌ام. پشت‌مان یک صخره‌ی خاکی‌ست و چند علف سبز هم اطراف‌مان دیده می‌شود. جایی که عکس گرفته‌ایم، سرسبز نیست. زیبا نیست اما خودمان واقعی هستیم. زیبا. رفته رفته، منظره‌ی پشت عکس‌ها زیباتر می‌شود. پر از درخت می‌شود. شکوفه‌های رنگ به رنگ، دریاچه، برج، نورهای خیره کننده… هرچه منظره‌ها، شلوغ‌تر و قشنگ‌تر می‌شود، یکی از آدم‌های توی عکس اول هم کم می‌شود. آن‌قدر کم می‌شود که الان فامیلیِ نگین را یادم نمی‌آید. از سارا می‌شنوم، مهتاب دو سال پیش برای همیشه رفته اروپا. سحر امسال طلاق گرفته و خود سارا به عشق سال‌های نوجوانی‌اش رسیده است. دیگر، خبری از عکس‌های دسته جمعی نیست. توی عکس‌ها فقط خودم هستم. خودم و موبایلم که توی تمامی عکس‌ها یا کنار صورتم است یا آن را جایی نزدیک به قلبم نگاه داشته‌ام. یا در زاویه‌ای باز و رو به آینه‌ی دستشویی است.

بدرین

«متأسفانه بیمار فوت کرد.»
پرستار با چشم‌هایی بی روح گزاره­‌ی تلخِ شغلی­‌اش را بیان کرد و بی آن‌که حتی لحظه‌ای درنگ کند یا به ناباوری چشم‌های زن اندک رحمی روا دارد، لب‌هایش را به هم فشرد و سرش را پایین انداخت. یک دستش را در جیب روپوش سفیدش فرو کرد و با دست دیگرش به آهستگی شانه‌ی افتاده‌­ی زن را کنار زد تا راه عبورش را باز کند. به ناگاه پرده‌­ی ضخیمِ اشک‌هایی که بر دیدگان زن کشیده شده بودند، از هم گسستند و دنیای پیش رویش را تار و گونه‌هایش را تر کردند. زن، چشم‌هایش را به درب اتاقی دوخت که همسرش را برای همیشه از او گرفته بود. «برای همیشه»… چنین اندیشه­‌ای چنان قلبش را بهم فشرد که گویی ستون قامت نحیفش به یکباره درهم شکست. بدنش بی وقفه شروع به لرزیدن کرد و پاهایش ناتوان­ از برداشتن یک گام پیش­تر یا پس­تر از این جایگاهِ ملالت‌بار، بر زمین میخکوب شدند. لحظاتی بعد پزشک و دو پرستار دیگر هم از اتاق بیرون آمدند. حرف‌هایی را طوطی­ وار تکرار کردند و با بی ­تفاوتی از کنار زن گذشتند. لکن در میان هجمه‌­ای از آن واژگانِ بی­ جان و سرد، یک جمله کوتاه توانست یخ پیرامون زن را بشکند و او را از آن حیرانی و آشوب­ زدگی بیرون بکشد:«می‌توانید او را ببینید.»

سه نامه سرگردان

سلام خان­ داداش. نمی‌خوام بگم که چرا واسه مردن خان­ باجی نیومدی؟ می‌دونم؛ رفتن واسه دیدن یه آدم مرده چه فایده‌ای داره؟ واسه فاتحه فرستادن هم حتما نباید رفت سر قبرش!…« نمی‌خوام بگم که چرا واسه عروسیم نیومدی؟ می‌دونم که این‌ها همه تشریفاتن… مهم اینه که تو همیشه خان داداشم بودی! نمی‌خوام بگم که چرا به آقا سر نمی‌زنی؟ همه­‌ی اینها فدای سرت! اصلا به درک که آقا همین امروز و فردا ممکنه سرش رو بذاره زمین!… از این چیزها نمی‌خوام بگم… چند روز پیش، اتفاقی تو بانک خانمت رو دیدم. اولش منو نشناخت. بهم گفت که اون‌جایی. گفت آخرین خبری که ازت داره، اینه که یه مقدار تیرآهن و آجر خالی کردی که یه خونه بسازی. گفت که همین‌ها رو هم پسرت بهش گفته. گفت که پسرت هم دیگه نمیاد اونجا… نپرسیدم چرا؟… فقط نگران شدم که چِلّه­‌ی زمستونی و توی اون آلونک، وسط بَرِّ بیابونِ اون دهات کوره و دست تنها، چکار می‌کنی؟ چکار می‌خوای بکنی؟ باورکن اگه وقت داشتم حتما می‌اومدم پیشت، ولی خوب خودت که می‌دونی؛ مردها که زن میگیرن، تا یه مدت دوست‌های جون­ جونیشون رو هم فراموش می‌کنن، یعنی نه اینکه فراموش کرده­ باشم، به خدا نمی‌رسم، نمی‌رسونم، گه­ گیجه گرفتم… باورکن تنها دلخوشیم شده وقتی که سرم رو روی بالش بذارم و زنم خر و پفش بلند شه و به خاطرات بچگیمون فکرکنم… نامه رو دادم به راننده‌­ی اتوبوس »دهات؛ خانمت گفت که اونجا همه می‌شناسنت… شب عید می‌رم خونه­‌ی آقا… گفته بود که عید امسال، بساط عرق و تریاکش رو جمع می‌کنه و آماده می‌شه برای رفتن… منتظرتم.

لیست نهایی

همه‌چیز از آن‌جایی شروع شد که قرار بود از بین گروه ما چند نفر را انتخاب کنند. چندین بار برای گرفتن تست‌های مختلف سراغ‌مان آمدند با انواع دستگاه‌ها، آمپول‌ها و انجام آزمایش‌های مختلف البته از وقتی که سوار کشتی شدیم حال و روزمان همین بود، پنج نفرمان را چپانده بودن توی اتاقکی که دو نفر به زور جا می‌شد، وضعیت بهداشت که از آن هم بدتر، بوی تعفن ادرار و مدفوع شامه را اذیت می‌کرد. اتاقک هیچ روزنه‌ای نداشت به جز پنجره کوچکی در سقف، اصلا فرق شب و روزمان را نمی‌فهمیدیم. غذا را فقط می‌شد با حس لامسه کورمال کورمال پیدا کرد. نمی‌دانم چهار روز شد، پنج‌ روز یا بیشتر… که بلاخره در اتاقک آهنی باز شد و اجازه خروج دادند. همه خوشحال بودیم از این فراغت و غرق در رویای مزرعه‌های سرسبز و باغ‌های خرم، همان‌جایی که تمام کودکی‌مان در آنجا گذشت ، پا به عرشه کشتی گذاشتیم. به محض خروج از اتاقک با تقه‌ای سوزنی همه‌مان از جا می‌پریدیم آنها بهش می‌گفتند تست سلامت و بعد

پری دریایی

روی تخت افتاده بودم؛ دست‌هام مثل مرده‌ها ازطرفین آویزان بود. ساعت یک ربع به پنج بود مثل شرطی‌ها منتظربوی ماری جوانای خالد بودم که زیردیواردود می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم یک کپه دود آمد داخل. ننه حسن هن‌هن کنان روی اولین پله نشست وگفت: خدا ذلیلت کند که ای نجاست هارا این‌جا دود می‌کنی. خالد ملنگانه می‌گوید: «توازکجا می‌دونی چیه که می‌دونی نجسه ننه نکنه توهم آره ناقلا» ننه جواب می‌دهد: «خاک عالم توسرت!»  می‌دونم که نازنین دارد ژورنال‌هایش را ورق می‌زند. پایش را روی پای دیگه انداخته مثل یک مادموزل خیلی نجیب طرح‌ها را زیر و رو می‌کند به محبوبه نگاه می‌کند. هیکل چاقش رامی‌غلتاند ومی‌گوید: «نه بابا چیزی هم نیس می‌دونی این لباس‌هایی که خدا تومن پولش هست تو فرنگ تو تایلند آدم‌های بدبخت بی‌چاره می‌دوزند.» نازنین جواب می‌ده: «چی بگم می‌دونی این ندای خرچسونه این قدردنبال استاد دوید که سرش را شیره مالید.» محبوبه فین می‌کند و متر توی دهانش می‌گذارد و می‌گوید: «بچرخ آهان خدایی عینهو این یارو چیه عین همونی.» نازنین می‌گه: «کدوم یارو؟» محبوبه با صدای خفه‌ای می‌گه: «همون عروسکه که زنای آمریکایی خودشونو اون شکلی می‌کنن.» نازنین باعشوه می‌گه: «وای «باربی» می‌گی؟» محبوبه با صدایی خفه‌تراز قبل گفت: «ها همون!»

آوای نگاه

همچنان محو چشمانش بودم. در خیالم آرزو می‌کردم که زبان چشمانم را بفهمد. ای کاش می‌توانست صدای ساز احساسم را که در درونم نواخته میشد، بشنود اما او حواسش به کارش بود… نمی‌دانست در این چند ماه هرچیزی به من آموخته غیر از نقاشی… انگار از فهماندن منظورش به من عاجز شده بود که دستش را پیش آورد و قلم را از دستم ربود. لحظه‌ای پوستم پوستش را در آغوش کشید… قلبم می‌خواست سینه‌ام را بشکافد. امیدوار بودم سرخ نشده باشم…بی دلیل نگاهم را دزدیدم…او حواسش به من نبود. سرگرم رسم لبخندی کوچک و زیبا در چهره‌ی خالی نقاشی من بود. هنرنمایی‌اش که تمام شد نگاهی به من انداخت .اخم کردم. می‌دانست هرگز برایشان دهان نمی‌کشم. دنیای من، دنیای نمایشی بی صدا بود. دنیای پانتومیمی ابدی. چشم‌ها به اندازه کافی گویا بودند.