شاخهای این گوزن من را میدرند
پرندهای هراسان خودش را به شیشه کوبید و او از خواب پرید. همانطور که توی تخت نیم خیز شده بود با سرآستینش نمناکی پیشانی را گرفت. خودش را رها کرد روی تشک و نفسی سنگین همراه با آه ضعیفی بیرون داد. عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری روی زمان نامربوطی به رعشه افتاده بود. اما با آفتابی که خودش را کف اتاق پهن کرده بود دانست دیرتر از همیشه بیدار شده. قرصهای خواب خوب بلدند کارشان را بکنند. خانه در سکوت دلگیری فرو رفته بود. میدانست که زنش رفته سر کار و بچهها هر کدام دنبال درس و دانشگاهشان رفتهاند. سایهی محوی از پشت پنجره پرواز کرد و رفت. دوباره آن ترس به جانش افتاد. در اتاق تقریبا جز تختخواب اثاث دیگری باقی نمانده بود.
دانای کُل
من خوشحالی گربه را نمیتوانستم تشخیص بدهم، تنها میفهمیدم که خود بهروز از داشتن این گربه خوشحال است. گربه به خوبی توانسته بود بهروز را از تنهایی بیرون بکشد. او روزها پس از اینکه از دانشگاه برمیگشت در اتاقش با گربهاش حرف میزد و بازی میکرد. این را خودش به من گفته بود. سال اول دانشگاهاش بود و در کابل کسی را نمیشناخت. تنها من بودم و یک رفیق دیگرش. من در دانشگاه با او آشنا شدم و آن رفیق دیگرش برای سه_چهار ماهی هماتاقی اش بود اما چند وقتی میشد که رفیقش به روستا رفته بود و بهروز در اتاقش تنها مانده بود. تا اینکه یکماه پیش متوجه این گربه شد که پشت کلیکن اتاقش آمده بود، در لبۀ کلکین خودش را جمع کرده بود و شیشه مانع ورودش به اتاق میشد. شاید برای یافتن غذایی آمده بود و یا هم برای گرفتن گنجشکی خودش را به این بالا رسانیده بود تا از درخت روبروی اتاق بهروز که در منزل سوم یک بلاک رهایشی موقعیت داشت آن را شکار کند. بهروز آهسته پلۀ کلیکین را باز کرده بود و گربه را گرفته به داخل اتاقش آورده بود. آن روز گربه را ساعتها نوازش کرده بود و برایش شیر و غذاهای مخصوص گربه آورده بود. این آغاز پیوند عاطفیاش با گربه بود.
رنگ روغن عسلی چشم ها

سفارش دادهام رنگ روغنِ قهوهای از شهر بیاورند. کمی باید رنگش را رقیقتر کنم تا به عسلیِ چشمهایت بیاید. برای فرِ موها و برای نوک پستان هایت که آن روز می لرزید هم همان را استفاده می کنم. فر موهایت را تا شب تمام میکنم. هر روز همین را میگویم. شب میشود و هنوز موهایت مجعد و بیرنگ است. شب میشود و خودم را دور پتو میپیچانم و زل میزنم به موهایت که باید کمی بیشتر پیچ و تاب بردارد و روشنتر باشد.
ناهار روز جمعه
وقتی که تانیا زن عمورضا را ملاقات کردیم، همهی فامیل تبدیل به افراد مسخ شدهی تحت فرمان او شدیم. خودمان را در قبال او باختیم و اعتماد به نفسمان را از دست دادیم. عمورضا برای اولین بار همسرش را از فرنگ به ایران آورده بود تا با ما آشنایش کند. تانیا از ده سالگی در لندن زندگی میکرد. رفتارش خاص و پر از افاده بود، فارسی را شکسته بسته حرف میزد؛ از هر ده کلمهای که میگفت پنجتایش انگلیسی بود. و از همه بدتر نگاه سرد و شماتتگرش بود. بعلاوه زودرنج بود و تقریبا هر چیزی آزارش میداد. شبیه ماهیهای فایتر بود. ساکت و بی روح گوشهای مینشست و با چشمان نیمه باز نگاه رقت باری به جمع میانداخت بعد ناگهان طعمهای مییافت،در عرض چند ثانیه به آن حمله ور میشد و تکه پارهاش میکرد. مرتب فینفین میکرد و میگفت آلودگی هوای تهران با او سازگاری ندارد. ما هم ابلهانه تاییدش میکردیم. انگار نه انگار که تا پایش به خاک ایران رسید دست به دامان جراحهای زیبایی شد؛ بینیاش را عروسکی، چشمان را گربهای و زیر پوستش را تا جایی که میشد ژل تزریق کرده بود.
زندگی دیگران
مانی چرا از وقتی رفتی زندان عوض شدی همهش تقصیر توی لعنتیه که من توو این سگدونیم تلفنو قطع میکنم بالا میارم بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی باید نقش بهتری انتخاب میکردم حالم از همهی این کتابا و فیلما به هم میخوره همه رو آتیش میزنم آره همهرو میریزم توو صندوق عقب و پشت ماشین میبرم توو یه خرابه آتیش میزنم «No Number Is Calling» جرمت چیه مرتیکه؟ این اراجیفو من ساختم؟ اگه این سن خودکشی نکنم میدونم دیگه نمیتونم وقتشه نمنم بارون میشینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز بازجوی لعنتی میدونم دروغ میگه میخواد منو از سمانه که اون بیرون منتظرمه ناامید کنه بالا میارم بوق ماشینا فحش آدما باید پامو رو گاز بذارم چشامو ببندم گاز بدم نه قبلش باید هارد و کتابارو آتیش بزنم شما فیلمسازین؟ آره ولی عنوان مستندساز بیشتر میشینه رو کاری که من میکنم یعنی واقعاً سمانه همهچیزمو گفته کنار خرابه پیاده میشم کتابارو میریزم بیرون عصبی مثل سگ میرم خونه نمیخوام ریختشو ببینم تولد ۲۵ سالگیت مبارک عزیز دلم بعد چندماهه که میخندم؟ بازجو از کجا میدونه سمانه رو سینهش تتوی ستاره داره دیگه مغزم داره ذوب میشه بالا میارم سمانه حتی به تو هم بخوام نخوام نمیتونم اعتماد کنم تنهام بشین همینجا رو مبل رو کیک اولین عکس دو نفرهمونه گریهم میگیره همه کتابا جلز ولز میسوزه همه خاطراتم و زندگیم بالا میارم نمنم بارون میشینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز سمانه اساماس داده باید برگردم خونه لعنتی من فقط ۲۵ سالمه و مُردم میره آشپزخونه برمیگرده یه دستش رو گرفته پشتش نشون نمیده میدونم کادوش سوپرایزه فوت کن زل زدم به عکس اگه یه چیز قشنگ توو دنیا وجود داشته باشه توئی فوت کن دیگه لعنتی تلفن زنگ میخوره هارد فیلمامو میذارم زیر چرخ با ماشین از روش رد میشم تلفن زنگ میخوره
پیراهن آبی پنج ماهی

با همسایه ها رفتیم کوچه ی پشت دریا، همان جا که او را دیده بودم با آن پیراهن بلندِ آبی. مردها بلند می گفتند لالالا. زن ها هم در جواب با صدای آرام تر جواب می دادند. من هم توی دست و پا قایم می شدم و با قاسمعلی توی جمعیت می دویدم و می گفتم لالالا. طوبی همین طور که توی سر خودش می زد چندتا هم محکم توی سر من زد و موهایم را کشید.
یا زینب
از همهجا صدای تیر میآمد. به دیوار تکیه کرد، چند نفس عمیق کشید. اسلحه را از پشتش درآورد. لولهی تفنگ را گذاشت لبهی پنجره. یک چشم را بست و چشم دیگرش را چسباند به دوربین. شهر پر بود از ویرانه. روی گنبدِ یک مسجد، پرچم سوریه تکان میخورد. سر اسلحه را چرخاند، چند متر آنطرفتر، روی گنبد مسجدی دیگر پرچم داعش در احتزاز بود. آپارتمانهای تخریب شده دور دو مسجد را گرفته بودند. هنوز میشد در آنها پناه گرفت. دوربینش روی تکتک پنجرهها، سقف ساختمانها، و پیادهروها میچرخید. ناگهان دردی شدید در دست راستش حس کرد. درحالی که لبهاش را گاز میگرفت، به کشیک ادامه داد. چیزی نگذشت که مجبور شد اسلحه را کنار بگذارد. نگاه کرد به دستش، عقربی سیاه به آن چسبیده بود. خواست با دست دیگر عقرب را جدا کند. عقرب کنده نمیشد. عرق از پیشانیش میریخت. داد کشید. عقرب کنده شد. عقرب را پرت کرد. نگاه کرد به دستش. کبود شده بود. همینکه سرش را خم کرد که آن را بمکد، تیری از بالای سرش گذشت. آجری از دیوار افتاد. زیرلب گفت:«یا زینب!»
دستهایی برای سرگردانی
برای ما بچههای کوچه نخستین دریچه وارد شدن به جهان همسایههای تازه همواره بچههای کوچک خانواده بود که با او بازی میکردیم، دوست میشدیم، وارد خانه میشدیم و کم کم با یکی یکی بیشتر آشنا میشدیم و این گونه رفته رفته همه میدانستند که کی به این کوچه آمده. اما برای نخستین بار بود که هیچ راهی برای باز شدن این دریچه نیافتیم.
من بهت آسیب نمیزنم، فقط میخوام مغزتو داغون کنم!
پسرها وسط خیابان دروازه گذاشتهاند و گلکوچیک بازی میکنند. دو دختر دور آنها کنار خیابان مشغول دوچرخهسواری هستند. ناگهان یک ماشین پلیس از آنور خیابان میآید. پسرها فوری دروازهها را برمیدارند تا ماشین رد شود. یکی از پسرها توپ دولایهی سبز و قرمز را بغل میگیرد و فرار میکند. دو دختر که سوار دوچرخهاند پشت سر ماشین پلیس راه میافتند و پسرها دنبال توپ. پسرها میریزند سر آن یکی که توپ را برداشته بود. تا جا دارد کتکش میزنند و توپ را از دستش میکشند بیرون. دوباره دروازهها را سر جاشان میگذارند و توپ پلاستیکی را میاندازند وسط و به نشان بازی جوانمردانه تیمی که توپ دستش بود بازی را شروع میکند.
سگ
سگ هم قطعا بد است. هر دفعه که از آنجا میگذرد، سگ خودش را به در میرساند و با خشم میغرد؛ مشخص است که دلش میخواهد او را تکهپاره کند. سگ بزرگ و خشنی است، از این سگهای «ژرمن شپرد» یا «روتوایلر» (خیلی کم در مورد سگ ها می داند). چشمهای زردش، نفرت خاصی که از این رهگذر در خود دارد، مشخص است. تابلوی «سگ بد» را که پشت سر میگذارد، باز به آن نفرت فکرمیکند. میداند که سگ تنها با او مشکل ندارد: هرکس که به در میرسد، هرکس که پیاده یا سوار بر دوچرخه از آنجا میگذرد، همان اندازه نفرت را حس میکند. اما این حس چقدر عمیق است؟ مثلا شبیه جریان برق است؟ که با وارد شدن چیزی به صحنه، روشن شود، و با گم شدن آن چیز در پیچ خیابان، خاموش شود؟ وقتی سگ دوباره تنها میشود چه؟ آیا هنوز هم از شدت نفرت میلرزد یا آن تلاطم به ناگهان آرام میگیرد؟ هر روز هفته، دو بار با دوچرخه از جلوی آن خانه رد میشود، یکبار در راه رفتن به بیمارستانی که کارمیکند، یکبار هم وقتی که کارش تمام میشود. این رفتن و آمدن منظم، سبب شده که سگ بداند چه وقت باید منتظرش باشد: حتا پیش از آنکه او را ببیند، خود را به در میرساند و بابیقراری نفسنفس میزند. خانه در بالای یک شیب است، بنابراین صبحها حرکتش، رو به بالا، آهسته است، در بعدازظهر اما، خوشبختانه، میشود از آنجا با سرعت بیشتری رد شد.
دختر جنگ
دلم افتاد و فکر کردم زمین از زیر پایم فرار کرد. باز هم فکر کردم انفجار شده و دوباره جانهایی را گرفته. اما نه. صدا از انفجار نبود. این صدا از چیز دیگری بود و به ناحق مرا ترساند. تو بودی. تو بودی که آخرین سطل آب را از آبدان بزرگ حویلی ما که رو به خالی شدن بود بیرون میکشیدی. دلم چقدر ترسو شده. حالا دیگر با صدای خالی شدن آبدان هم حین ته کشیدن آبش، از سینه میپرد. حق هم دارد بترسد. به دلم حق میدهم از هر انفجاری متنفر باشد؛ بمان از تکرار هر رخدادی که من و تو یکبار تجربهاش کردهایم بترسد یا بیزار باشد.
دیکتاتور
وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباب بازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کلهم. آخه من نمیفهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچهی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و در رفتم. هرچی اوس طالب دنبالم داد زد که کارمون زیاده کجا میری خودمو زدم به نشنیدن. سوار ماشین شدم و تا اونجا که تونستم گاز دادم. فقط میخواستم برسم خونه و حقشونو بذارم کف دستشون. دیگه صبرم حدی داره به امام حسین. هرچی میبینم و دم نمیزنم فایده نداره. اینا جز مشت و لگد زبون دیگهای حالیشون نمیشه. میگم این بچه مادر نداره یه کم هواشو داشته باشین اصلا من به درک بخاطر ثوابش .والا بخدا ثواب داره به یه بچهی بی مادر محبت کنی ولی اینا بدتر زدن تو سرش. چطور وقتی بچههای اون منصور فلان فلان شده میرن خونشون از هف دولت آزادن. میزنن خونه رو زیرو رو میکنن هیشکیم نمیگه چرا؟ تازه واسشون دستم میزنن اونوقت بچهی من راه میره میزنن تو سرش میشینه میزنن تو سرش میخوابه میزنن تو سرش…به خوشگلی باشه که بچه من یه تار موش میارزه به کل هیکل بچههای یه وریِ منصور که قیافهشون عینهو گاریه که لاستیکش دررفته. حرف زدنشونم که دیگه همه دیدن تا دوکلمه میگن جونشون بالا میاد اونوقت آرمینِ من مث بلبل چه چه میزنه. دِ آخه چی تو اونا دیدین که تو این بچه نیس؟ البته این دیوار از پی کجه. وقتی شوکت با اون سن و سالش بین نوههاش فرق میذاره دیگه وای به حال بقیه. مهمونی دادن و دعوت کردناشون واسه منصور و بابا ننهی زنِ عفریتشه، فحش و نفرینشون واسه من و بچهی بی مادرم. انگار زن من از زیر بته عمل اومده بود که یه دفه بابا ننشو دعوت نکردن که دلش خنک شه. آخرم گذاشت رفت از دست همین کارای اینا. بابا مام مال همون خونهایم،از زیر بته عمل نیومدیم که.