نگاهها و سیگار دود کردنها
امروز دوباره دیدمش، خانمجان. داشتم پلههای پشت تماشاخانه را میسابیدم که بالای سرم سبز شد. نفسم بند آمد. باورت نمیشود، ولی داشت خیره نگاهم میکرد. یکجوری هم نگاهم میکرد که انگار بخواهد حرفی بزند، ولی رویش نشود. خیلی جلوی خودم را گرفتم تا ضعف نکنم و ولو نشوم روی پلهها. تصدقش شوم، با همان ژست همیشگیاش، سیگار به دست تکیه داده بود به دیوار. زبانم بند آمده بود. میخواستم بلند شوم و رو به رویش بایستم، ولی نتوانستم. چشمانم را از چشمانش دزدیدم.
خانمجان، عجب چشمانی داشت. به خدا داشتم از ابهت نگاهش سنگ کوب میکردم. زری راست میگفت. چشمانش سگ داشتند. یک جوری آدم را میگرفتند که انگار صاعقه زده باشد پس کلهات، نه هوش و حواس برایت میماند و نه دل و ایمان. تا به خودم بیایم و خودم را جمع و جور کنم، دیدم که پشتش را کرد و رفت. بخشکی شانس، باید قبل از رفتنش یک چیزی میگفتم. مثلا میگفتم که چقدر هوادارش هستم، یا یک چیزی توی همین مایهها. ولی مثل احمقها ساکت ماندم. دست خودم نبود. وقتی میبینمش، نفسم بند می آید؛ چه برسد به این که بخواهم حرف بزنم.
سیاست
از گذرگاه سرپوشیدهای میدوم. و از محوطهای با ماشین و گاراژ. پشت سرم چند نفری از ما هستن و پشت سرشون پلیس ضد شورش. پشت گاراژی پنهان میشم. تنها و درماندهام. احساس می کنم حالاست که از ترس خودم رو خراب کنم. در واقع دو کُپه گه هم اینجاست؛ خشک شده. گوشهای پیدا میکنم تا پا روشون نگذارم. شلوارم را پایین میکشم. عجب وضع مضحکی میشه اگه پلیس ضد شورش نگاهی هم پشت گاراژ بندازه و تو این وضعیت گیرم بندازه. بخار از زیرم بلند میشه. یه تکه کاغذ از جیبم بیرون میکشم. نوشته: «ما به اتحادیه اروپا متعلقیم. لوکاشنکو هم به ماتحتم!»
ماهی
پدر صدای تلویزیون را کم کرد و با کنجکاوی از پشت در اتاق به ماهی نگاه میکرد. امیرعلی که اکنون در کانون توجه همه قرار گرفته بود ونمیدانست چرا همه آنطور به او و ماهی سیاه نگاه میکنند از ترس عقب رفت وبه دیوار تکیه داد. صدای جمیله خانم بلندشد: «نحسه. نحس! وای شوم…شومه… ماهی سیاه نکبت میاره خواهر، اگر سال روی ماهی سیاه تحویل بشه. زندگیت نابود میشه. سیاه میشه» مادر زد پشت دستش و گفت: «خدا مرگم بده. زلیل مرده اون همه ماهی قرمز …چرا سیاه خریدی…پاشو برو پسش بده. از کی خریدی؟»
پدر صدای تلویزیون را کم کرد و با کنجکاوی از پشت در اتاق به ماهی نگاه میکرد. امیرعلی که اکنون در کانون توجه همه قرار گرفته بود و نمیدانست چرا همه آنطور به او و ماهی سیاه نگاه میکنند از ترس عقب رفت و به دیوار تکیه داد. صدای جمیله خانم بلندشد: «نحسه. نحس! وای شوم…شومه… ماهی سیاه نکبت میاره خواهر، اگر سال روی ماهی سیاه تحویل بشه. زندگیت نابود میشه. سیاه میشه» مادر زد پشت دستش و گفت: «خدا مرگم بده. زلیل مرده اون همه ماهی قرمز …چرا سیاه خریدی…پاشو برو پسش بده. از کی خریدی؟»
تب عشق
اولین ترم دانشگاه داشت کم کم به انتها میرسید. امتحانات پایان ترم نزدیک و استرس همه دانشجوهای ترم اولی زیاد بود. نسرین و زیبا حتی بعد از کلاس، ساعتها در دانشگاه میماندند تا برای امتحانات پایان ترم باهم درس بخوانند. در این مدت، سعید با نسرین تماس میگرفت و جویای حال هر دو نفرشان میشد. در یکی از روزهایی که بعد از اتمام کلاسها در دانشکده ماندند تا باهم درس بخوانند، قرار بود بعد از دانشگاه، نسرین به همراه سعید به بیمارستان برود تا همسر یکی از دوستان سعید که به تازگی زایمان کرده بود را ملاقات کنند. خرداد ماه بود و هوا رو به گرم شدن میرفت. همینطور که از پلههای دانشکده پایین میرفتند، نسرین رو به زیبا گفت:
کافه های شهر و سقراط آرزو

توی کافه نشسته بودیم. گوشهی رو به پنجره را انتخاب کرده بودیم. از توی پنجره، تئاتر شهر، زیر لایهای از دود و سیاهیِ و یک آسمان نیمه آبی دیده می شد. هر دو دقیقه یکبار هم “بی آرتی”های قرمز رد میشدند. اتوبوسهای قرمزی که تازه وارد تهران شده بودند تا جمعیت را از این شهر به آن سر شهر ببرند. حرف رفتن بود. آنقدر حرف رفتن بود که عکس روی گوشی موبایل صدیقه یک خانهی سفید بود وسط یک جنگل سبز. روی پنجرهی خانهی سفید، دو گلدان بزرگ با گلهای صورتی و قرمز دیده میشدند. گلهای صورتی، شبیه گلسری بود که از زیرِ شال نازک مریم پیدا بود.صدیقه میگفت عکس خانهی رویاییاش در کاناداست و من فکر میکردم صدیقه هم میتواند مثل مریم یک کلیپس گلدار صورتی بخرد و چهار سال از عمرش را صرفه جویی کند
چارتر میلان – کویر
چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. کمی جا به جا شد، بلکه نشیمن گاهش در موقعیت راحتتری قرار بگیرد، ولی بی فایده بود. فنرهای سمج صندلی در هر وضعیتی استخوان دنبالچهاش را نشانه میگرفتند و دسته جمعی به سمتش هجوم میبردند. زیر لب غرولند میکرد و به خودش لعنت میفرستاد. از اتوبوس نفرت داشت. قراضههای دراز و بی قواره هم کند بودند و هم ناراحت. ولی چارهی دیگری نداشت. باید تحمل میکرد تا برسد به همان جایی که به خاطرش از آن سر دنیا شال و کلاه کرده بود و آمده بود برای دوباره دیدنش.
پیراهن مادر
کمی آن طرفتر دراز کشیدم. پاهایم را مثل پاهای پدر روی هم ماندم. چشمم به انگشتهای کوتاه و ناخنهای گردش افتاد. انگار دورشان را چرکی سیاه قاب گرفته بود. حس میکردم بند بینیاش زیر سنگینی دستهایش در حال شکستن است. روی موهایش لایه ای از گرد و خاک نشسته بود، اما رنگ موهایش همیشه همان طور بود. فیلمی که در سینما دیدیم خیلی به او مزه کرده بود. در راه از زنهای فیلم میگفت، از لباس پوشیدنشان، از رقص و کالاهایشان.
ریبوار
سیاهی پر از آدمهایی است که بوی عرقشان بی شرمانه در سراسیمگی شهر ول میگردد. و این خط سیاه سوخته که تا چشم کار میکند زیر هر چرخی له میشود . کوچههای بی در و پیکری که هزار آلونک را در پیچ و خمشان جمع کردهاند و در آخر؛ این راه باریک که آرام و بیصدا ازدحام شهر را ترک میکند و در انتهای دری که در شرقیترین زاویه خود روی یک لنگه ژست گرفته به خاک میافتد . بعد بند رخت با آدمهای سرو تهش، یک مشت خرت و پرت ، دیواری با هزار تاول آجریش ، زن عبوسی که کولیوار دور خودش میچرخد و با زبانی که ندارد چیزهایی میگوید که تنها خودش میفهمد. بعد اتاق کوچکی که یک گوشهاش را مرد لاغری با منقل و دود زیادی اشغال کرده و از لای جرم دندانهایش بوی لاشه گندیدهترین کرمها به مشام می رسد .
عامهپسند
مجید داشت ماشین را خشک میکرد، دستمالش را محکم تکاند، طوری که صدای دلپذیری کرد، البته برای او. دوباره لبه های پارچه را روی هم گذاشت و دستمالی چند تکه ساخت، جواد نشسته بود تا کمی خستگی در کند، آنقدر سرپا ایستاده بود که مهره های کمرش مثل سوزن بر پشتش فرو میرفت، گفت: «چی خبره؟ امروز خیلی سرحالی!» مجید گفت: «جوینده یابنده ست، آخرش اونی رو که میخواستم پیدا کردم.»جواد از سر تفریح گفت: «آخه تو چند بار عاشق میشی رفیق؟!» مجید با جدیتی صادقانه گفت: «این یکی فرق میکنه» جواد گفت: «در مورد قبلی هم همینو میگفتی…» چهره اش حالتی جدی به خود گرفت و سریع پاسخ داد: «این دفعه راستی راستی عاشق شدم!»
چای تلخ
پتو را کنار زد و روی تخت نشست. چنان قطرههای عرق از صورتش میچکید که روی بالشت صورتی رنگش هم کمی خیس شده بود .، آفتاب تا نیمههای اتاق آمده بود بلند شد تا پنجره را کمی باز کند گرمای روز اول تابستان کمی صورتش را مالِش داد. موهای قهوهای رنگش روی شانههایش پیچ و تاب میخورد. دستش را سایبان جلوی صورتش گرفت تا گلهای شمعدانی روی بالکن همسایه روبه رویی را بهتر ببیند. خنده روی لبهایش یکدفعه با چند ضربه به دَر اتاق از صورتش محو شد.، _ بیداری؟
خط تیره
جمله اش را ناتمام گذاشت. نمیدانم باید چه کار کنم یا به او چه بگویم؟ قطعاً نمیتوانم او را به زور به انجام کاری وا دارم. از سویی میدانم که او مردی کاملاً جدی است و از حرفهایش و حال بدش واقعاً باید ترسید. از چارچوب دَر خارج میشود، من چراغ راه پله را روشن میکنم و به او میگویم: «عمو امیر، به حرفهام فکر کن. ارزش فکر کردن که داره.»
عمو امیر نگاهی بی تفاوت به من میاندازد و از پلهها پایین میرود. در را میبندم و برمیگردم روی صندلی مینشینم. ناگهان پشیمانی عمیقی تمام وجودم را فرا میگیرد. احساس میکنم رفتار احمقانهای کردهام. یک بمب ساعتی را که فقط میتواند به خودش آسیب بزند، زیر باران رها کرده ام. از جا بلند میشوم. کامپیوترم را خاموش میکنم. سیگار، فندک و زیرسیگاری را کنار تخت میبرم. چراغ را خاموش میکنم و روی تخت دراز میکشم. آسمان ابری را هر چند لحظه، رعد و برقی روشن میکند. سیگاری روشن میکنم. گمان نمیکنم امشب خوابم ببرد. هنوز حرفهایی که عمو امیر درباره خودش زد را نمیتوانم باور کنم. او واقعاً مواد مصرف کرده؟ شاید سربه سر من گذاشته. ولی نه، واقعاً طبیعی بود. هیچکس نمیتواند به این خوبی نقش
خون بد
از میان فاصله دو پرده که خطی باریک و عمودی بود به نور ثابت لامپی که از پشت شیشهی پنجره، درست از بالای شاخههای درختی که در باد میلرزید؛ نگاه میکردم. روشنایی برای عبور نیازی به حرکت و گذر از موانع نداشت. بی هیچ حرکتی، درست در جای خودش ثابت و بی تلاش. و چه راحت خودش را به نگاه آدمها میرساند. برای همین بود، برای اینکه هیچ تلاشی برای خودنمایی نمیکرد. یعنی نیازی به این کار نداشت. از موهبتی که در ذاتش بود آگاهی داشت. نور هر جا بخواهد میرود. اما نور تنها با تاریکی موجودیت پیدا میکند، هر چه تاریکتر، روشنتر.
مادر تنها کسی بود که برای حس کردن حضورش نیازی نبود صدای قدمهایش را بشنوم. میدانستم که پشت سرم ایستاده. میدانستم که الان دستش را بالا میآورد تا در بزند، پس گفتم « بیا تو» شب بود و اتاقم در تاریکی روشن معلق مانده بود. باز هم حس کردم پس بی درنگ گفتم:« نه چراغ رو روشن نکن.» پشت سرم ایستاد و دستش را روی شانهام گذاشت. گفتم:«میدونی ساعت چنده؟» چیزی نگفت. گفتم:« میدونی؟» باز هم حرفی نزد اما محکم تر شانهام را فشرد و گفت:« آروم باش، الانه که برسه.» «تو نمیفهمی مادر.»
هیچ زنی هیچ وقت حال یک مرد را در آن لحظاتی که حکم پیروزی یا شکستی ابدی را در زندگی دارد نمیفهمد. این خوشبینی او مثل مرضی بود که سرایت پیدا میکرد اما من واکسینه بودم. مرضی که زنها در جان شان نسبت به همجنس خود از ابتدا همراه دارند و همین باعث میشود که سپر دفاعی خدشه ناپذیری در مقابل هر مردی که از راه میرسد آماده کنند. اتحادی شفاهی که به کفهی ترازو که حق را میسنجد هیچ وقعی نمیگذارد. تنها زمانی سپر را میاندازند که ایدهای هرچند بی منطق از جایی بالاتر بر سرشان نازل شود. و این همانقدر کشنده بود که خون بدی که در رگهای من و بیشتر خواهرم جاری بود، همین حق به جانب بودن او و مادرم که نمیشد به آن حمله کرد. با حمله فقط به خودم آسیب میزدم. گفت:«تو حق نداری، پدرت هنوز نمرده» او همیشه با پیش کشیدن بدترین حالت ممکن از شدت اتفاقی که در پیش بود میکاست و واقعیتی که آزاردهنده بود را بی ارزش میکرد تا خودش را قانع کند و مرا دلداری بدهد و این را هم خوب میدانست که چیزی قوی تر از حقیقت مرگ وجود