آخر من از گربه‌ها خیلی می‌ترسم   

اگر من که یک دخترِ یازده ساله هستم احساس کنم که به خاطرِ یک گناه تمامِ عمر باید احساسِ پَشیمانی کُنم، معنی‌اش این است که آن گُناه خیلی بزرگتر از گناهی است که ممکن است پدرم از انجامِ آن تا آخَرِ عمر احساسِ پشیمانی کُنَد. اولاً برایِ این که من تا مُردن خیلی بیشتر از بابا فاصله دارم. حالا ممکن است فردا یک ماشین توی راهِ مدرسه به من بزند و من زودتر از بابا بمیرم و مثل لیلا چند ماه جایم روی نیمکت گُل بگذارند ولی لیلا مریض شُد مُرد. دوماً برای این که احساسِ من که یازده ساله‌م هست با احساس بابا که چهل ساله‌ش هست متفاوت است.

از رنج انسانی…

استاد ادبیات سال سوم دبیرستان می‌گفت: «رنج چیزی شبیه سیگار است، غنی و فقیر و مشهور و عادی نمی‌شناسد بعد از چند بار کشیدن به آن معتاد می‌شوی و وقتی که خوب از ریخت انداختت تازه می‌فهمی این‌همه سال کشیدم و کشیدم و آخر چیزی جز زردی دندان و ضعف ریه عایدم نشد» و بیست سال طول کشید تا من عمق فاجعه‌ای که از دل این جمله پیدا می‌شود را درک کنم .

یک حلیمه و چند روایت

حلیمه زنی بود بلند قامت، چهارشانه، سفید خاره و قوی هیکل که چشمان سبز او میان صورتِ گرد و پُر گوشتش می‌درخشید، تمام صورتش نقش‌ونگارهایی با رنگ سبز داشت که بر جذابیت چهره‌اش می‌افزود، یکی از این خالکوبی‌ها طرح خاتمی بود که روی چانه‌اش خودنمایی می‌کرد و دیگر خالکوبیی که بسیار زیبا بود پشت دو دستش جای داشت و تصویر لیلی و مجنون را با جامی در دست نشان می‌داد که بصورت قرینه روی هر دو دستش بود و هنگامی که دستانش را مشت می‌کرد و به هم می‌چسباند تصویر کامل می‌شد.

این زندگی سال‌هاست متروک است

از جایش بلند شد و به سمت میز حاضر در اتاق رفت و خودکار را از مردی که پشت میز نشسته بود گرفت و از او پرسید چه کار کنم؟ مرد گفت پایین این سه صفحه را امضا کنید. صدای مرد راٖ می‌شنید کهٖ می‌گفت بالاخره برای سومین بار موفق شدید. این همه اومدید و رفتید تا این برگه امضا شد. خودکار را روی برگه‌ها گذاشت و به طرف صندلی‌ها رفت و نشست.

تولد مرموز

زنگ تفریح بود. من با دوستانم در ایوان مدرسه گپ می‌زدم. در همین حین زلفی به سمت ما آمد و گفت: «عصر پنجشنبه تولدمه و تو ، پوران ، شهرنوش، نیلوفر و مهری هم دعوت هستید» من  به تته پته افتادم آخه تا حالا به هیچ تولدی دعوت نشده بودم، همه دوستانم با کلی ذوق کردن  بلافاصله قبول کردن و بعد من که می‌خواستم از دوستانم کم نیاره گفتم: «باشه حتما می‌آیم فقط آدرس خانه‌تان را بعد از کلاس برایم بنویس» زلفی بهم گفت: «حتما»

وارث مرگ

اسمش را شنید انگار کسی بخواهد از خوابی سنگین و آشفته بیدارش کند. صدای منشی بود که دوباره او را به داخل سالن شلوغ و خفه برگرداند. نمی‌دانست که چه مدت دیگری گذشته است بلند شد و در حالی‌که دستش را به کمرش گرفته بود خودش را جلو در اتاق دکتر رساند. داخل اتاق شد. اتاق بزرگ و خوش‌بو بود. دیگر آن‌جا از آن‌همه هیاهو و ناراحتی سالن انتظار، خبری نبود.

رقاصه خیابان قصر شیرین

اولین بار وقتی در بالكن نشسته بودم و صد سال تنهایی ماركز را می‌خواندم او را دیدم؛ دقیقاً وقتی‌که رمدیوس خوشگله با جسم و روح به آسمان پرواز كرد، رقاصه با تشتی پر از ملحفه‌های سفید در بالكن ظاهر شد. با ورودش به بالکن حواس تمام کسانی که در آن خیابان به رفت‌وآمد مشغول بودند را به خودش معطوف کرد اما او به ‌کل جهان بی‌تفاوت بود.

چنار عزیز من

من از درخت چنار تنومند پشت پنجره می‌ترسیدم وقتی خواب بودم می‌دیدمش که با چشم‌ها و دماغ چوبی‌اش ایستاده آن بیرون و برایم خط‌ونشان می‌کشد، بخاطر تمام اذیت‌هایی که می‌کردم بخاطر تمام بدغذایی‌هایم که بابا را مجبور می‌کرد قاشق را با هزار ادا و اطوار در دهانم بگذارد می‌گفت: «باز کن گاراژو کامیون با ماسه داره میاد»

موقتی

این طوری نیست که همه چیز را بتوان توضیح داد. توضیح از فهم می‌آید و بعضی چیزها فهمیدنی نیست. تو از من می‌پرسی: «چه بلا تو را زده؟» البته که تو با ‌ادبی. تو این طوری نمی‌گویی. با صدایی که با هیچ نوع درد، حتی درد دندان‌ هم آشنا نبوده، محترمانه و با اطمینان می‌گویی: […]

پیامبری که شیر سوزاندش

روز پنج‌شنبه بود و ما شیفت ظهر بودیم، درس دینی آن روزمان در مورد دعوت پیامبر از مشرکان مکه به دین اسلام بود و آقای چراغ‌زاده عادت داشت دروس را به تفسیر بیان می‌کرد. مثلاً در همین درس از مصائب پیامبر و راههای ابلاغ رسالت می‌گفت و داستان‌هایی هم که بدنبال مطالعه فراوان بلد بود می‌آورد، من از آخر کلاس بلند شدم و گفتم: « آقا ما هم می‌توانیم انسان‌ها را به راه راست هدایت کنیم؟»

بعد از کودتایِ نفت…

زن‌های سابقِ تمامِ راننده‌های مِترو در دنیا دروغگو هستند. وقتی کنارِ دستت می‌ایستند و با چشم‌های ریز‌ و مرده‌شان که در پشتِ آن‌ها کوره‌های صابون‌سازی در حالِ گداختن است، به تو نگاه می‌کنند، شروع می‌کنی به لیز شدن و کَف کردن، عین همان صابون‌های داغِ تازه در آمده از کوره.

چمدان زرشکی  

 بیرون که می‌‌رفت در را قفل نکرده بود ولی کلید را دو دور چرخاند تا در باز شد. زن جلوی آینه جاکفشی ایستاده بود و موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌‌کرد. باریکه آفتابی که به دستش می‌تابید تصویری از تحرکی مغشوش روی دیوار می‌‌انداخت. بدون اینکه چشمش را از آینه بردارد شالش را از دور گردنش باز کرد و کنار پالتویش آویزان کرد.