مرگریزان

اولین ضربه. تنها اولین ضربه. دومی دیگر مثل اولی نیست. فقط اولی است که با باقیشان فرق دارد. انگار باقی ضربهها تنها برای انکار اولی است. اولی تمام تُردی ترکیب استخوانها را به هم میریزد؛
میمِ مالکیت

سرش را به سمت پنجره میچرخاند، چند ثانیه بعد به اطرافش نگاه میکرد، چند ثانیه بعد به صفحهی تلفن همراهش نگاهی میانداخت و چند ثانیه بعد ویتر کافه به سراغش میآمد و منتظر سفارش بود.
سایههای پشت در

مثل همیشه در جایم مچاله شدم. پتو را رویم کشیدم. کاش لحظهای آرام بگیرد. صدایش را کلفت میکرد و میگفت:«نه.. نه.. ببینید.. به نظر من شما دارید… اشتباه میکنید… »
شال گردن

چهل دقیقه پیش از وقت اصلی شال و کلاه کرده و آمادۀ رفتن است. هی مثل گنجشک خودش را به در و دیوار و پنجره میزند. هر پانزده، بیست ثانیه یک بار به طرف ساعت میبیند.
یکی از هزاران

هنگام رانندگی پرخاشگر میشوم و تند میرانم. انگار همیشه خیلی دیرم شده باشد، یا انگار همیشه کسی یا کسانی زمانی طولانی به انتظارم نشستهاند. شاید هم ترس از تصادف دارم.
دوستت دارم

اَوّل آن بیماریِ منحوس، بعد لاقِیدیِ ایرانیان در استفاده از ماسک و در غایَت بیکاریِ مُطلَقِ ما مهندسینِ ژِنِتیک بعد از تولُّدِ حَنا، اولین بُزِ شبیهسازی شده، در زَمانِ احمدینژاد. این سه عامل دست به دست دادند و باعِثِ انقراضِ کامِلِ کانگروهایِ قرمز در استرالیا شدند.
ویروس توطئه

اینقدر مرگ بر این و آن گفته بود که وقتی رضا دوستش مُرد بعد از نماز میت بلند گفت مرگ بر مرگ! رضا بهترین دوستش بود، کارگر شرکت نفت، تنگی نفس داشت، یک شب توی هوای سرد آبان که از سر شیفت برمیگشت خانه در راه سر فلکهی امام بین معترضان و پلیس گیر افتاده بود و از بوی گاز اشکآور نفسش گرفته بود و مرده بود، مرگ بر او هم شد.
یک اتاق خیال

تنها آن نگاههای احمقانه مرا عذاب میداد. به تنها بودن عادت کرده بودم که سر و کلهاش پیدا شد. پیرمرد انگار قصد رفتن نداشت. شاید مرده بود. میترسیدم که نزدیک بروم. وانمود میکردم که برایم اهمیتی ندارد و مثلا سرم به کار خودم است.
آخرین بار

آخر سر یک روز که مدل طراحیاش بودم دلم را به دریا زدم و گفتم :« من عاشقت هستم». در همان حالتی که مشغول طراحی بود، بدون اینکه ذرهای جا بخورد گویی که این موضوع را مدتهاست میداند گفت: « عشق یک چیز دو طرفهست. من اون جوری به تو علاقه ندارم.» گفتم:« پس چه گونه به من علاقه داری؟» با لبخند سردی نگاهم کرد:« هر نقاشی به مدلهایی که در ازای مدل شدنشان پول دریافت نمیکنند علاقهمند میشود.»
لبخند مترسک

پیرمرد آرام آرام قدم میزد و به کلاغها نگاه میکرد. میتوانستم خستگیاش را از مزاحمت کلاغها حس کنم. نزدیکیهای غروب با گوشهی چشم دیدم که وارد قاب پنجره شد. اما این دفعه، چیزی به بغل داشت که با پارچهای سیاه روی آن را پوشانده بود و چوب بلندی هم از پارچه بیرون زده بود. پیرمرد به وسط زمین که رسید، چوب را داخل خاک میان جوانههای کوچک گندم فرو کرد و پارچه را برداشت. طبیعی بود که برای فراری دادن کلاغها چیزی بجز داشتن یک مترسک به فکرش نمیرسید.
آقای کابل

چشمهایم آهستهآهسته باز میشوند و صدای شرشر آب بهگوشم میرسد. خود را در کنار دریای باشکوهی که پاهایم از لبهی آن بسوی پایین آویزان است، مییابم. با خود میگویم: «من کجا هستم؟»
در این هنگام صدای پیرمردی از عقب بلند میشود: «اینجا کابل است و تو در کنار دریای کابل نشستهای.»
فقط آقایان مراجعه بفرمایند

بی صبرانه منتظر مستاجر جدید بودند که بلافاصله پس از قرار دادن آخرین اطلاعیه در صفحه اینترنتی زنگ زده و خواهش کرده بود تا منزل را عجالتاً به کس دیگری نشان ندهند. از پشت تلفن صدایش کمی کودکانه، کمی زنانه مینمود…