سینه‌ریز پسرزا

انگشتر تک‌نگینش را دور انگشتش چرخاند تا نگین کوچک آن درست، وسط بند پایینی انگشتش قرار گیرد. داخل حلقه نوشته شده بود: «بیتا و بهنام، سال یک هزار و سی‌صد و نود و چهار خورشیدی. ع، ص، ا»  

غبار زندگی لابه‌لای موهایم

فکر می‌کنم به چهل سال بعد. همان وقتی که دیگر شوق جوانی را ندارم و در چهره‌ام خبری از رنگ و لعاب نیست. همان روزهایی که موهای مشکی و فرفری‌ام جایشان را به یک مشت گیسوان سفید و ضعیف که غبار زندگی رویشان نشسته داده‌اند و چشمان کشیده‌ام بخاطر چین و چروک‌هایش دیگر جذابیتی ندارد. […]

چهل‌ سالگی نحس

زندگی مامای ما به این پنج آهنگ خلاصه می‌شود. خودش می‌گوید که زندگی‌اش را به دو بخش پیش و پس از این آهنگ‌ها دسته‌بندی کرده؛ یعنی دوران جاهلیت که به بچه‌گی و نوجوانی هدر رفته و دوران جوانی و آستانه میان‌سالی که در کمال به‌سر می‌برد.

محرم‌مات

عزاداران بوشهری مراسمات را بر طبق سنت اجداد در نیمه‌های شب برگزار می‌کنند و سینه زنان حلقه‌هایی به دور نوحه‌خوان می‌بندند و چفیه به کمر دست‌ها را بالا می‌برند و شانه‌ها را تا نزدیکی زمین پایین می‌آورند

شمعدانی‌های پرنده

تابحال از متولد شدن یک نفر احساس تنفر کرده‌اید؟! بنده متاسفانه این حس را نسبت به پدربزرگم دارم. البته نه اینکه او مرد بدی باشد و یا آزارش به کسی برسد.

شما هم مواظب باشید!

در بخش بالایی استخرِ موج مصنوعی، دراز کشیده‌ام. لذت زیادی دارد. موج آرامی از دور به من نزدیک می‌شود. از زیر بدنم می‌گذرد و دوباره باز می‌گردد

پارک

روی نیمکت فلزی مشبکی، در انتهای پارک نزدیک خانه‌امان نشسته بودم. نزدیک بود کتابی را که تازه خریده‌ بودم به دست بگیرم و شروع به خواندن کنم. اما قبل از باز کردنش منصرف شدم و دوباره آن را به داخل کیفم برگرداندم.

بعد از پنجاه و سه سال

هیچ چیز را به همان شکل ثابت همیشگی نمی‌دید. به هر چیزی که نگاه می‌کرد انگار قلبی با شدت  زیاد و سرعت بالا در آن می‌تپید. گلدان گل دیفن گوشه‌ی هال، دیوارهای سفید خانه، قاب‌عکس خانوادگی روی طاقچه…

 شرایط

سنجاق موی‌اش امروز از پیشم شکست. چنان غمگین شدم که گویا دلم شکسته باشد، نه آن سنجاق. بار آخر یک سال پیش دیده بودمش. وقتی خبر شدم در همین شهری که من آمده‌ام او هم زندگی می‌کند، از میان سنگ سراغش را پیدا کردم و برایش زنگ زدم.

کتاب

خالو‌ممد برگه‌ای از کتاب روی پیش‌خوان مغازه‌اش پاره کرد و فلفل‌های گرد و قرمز هندی را شمرد و توی کاغذ گذاشت و بعد وزن کرد، کاغذ را با نخ سیاه رنگی که زیر دست پیر و چروکیده‌اش بود محکم بست، گفت: «دیگه چیزی نمی‌خوای قربون؟»

توهمات حقیقی

ما الهه‌ی تصمیمات آنی بودیم. مثلا یک‌دفعه تمام اثاثیه خانه را جمع می‌کردیم و روی زمین می‌نشستیم، غذا می‌خوردیم و می‌خوابیدیم. یا بی‌هیچ مقدمه‌ای بعد از دیدن یک مستند یک هفته تمام روزه آب می‌گرفتیم و بعدش هم که راهی بیمارستان می‌شدیم.

یک لیوان آب

بانو روی تخت خوابیده بود، خشک خشک شده بود حتی چشمانش دیگر در دریای اشک غوطه‌ور نبود لبانش از خشکی به زور تکان می‌خورد زمستان‌های زیادی دیده بود ولی می‌دانست شاید این آخری را دیگر نبیند.