وَلَد

به ملیحه گفتند بزای. هرچه گفت الان وقتش نیست نمیشود بچهام نمیآید گوش ندادند. گفتند اگر نمیتوانی بزایی بگو برویم یکی بهترش را برای حبیب پیدا کنیم. گفتند از حبیب بهتر برای کسی نیست و هزارتا بهتر از تو برای حبیب هست. نه فقط یک بار نه فقط چندبار، هروقت ملیحه را میدیدند میگفتند.
چند روز خوب

اوایل فروردین ماه بود هوای خنکی صورتش را گاه به گاه آرام و تند نوازش میکرد. تاریکترین قسمت ایوان خانه نشسته و به چشمک زدن ستارهها خیره شده بود. تاریکی غروب پنجشبه دلش را در خود فشرده بود و ذهنش بیتاب روزهای خوب بهاری بود. روزهایی که نصفی از عمر بیست سالهاش را به امید آمادنش شاد زیسته و روحیهداری کرده بود. فکرش را به قسمت قشنگ اتفاقی که قرار بود بیفتد، میکشاند.
عادت میکنیم

طلیعه روی پای ماماناش در صندلی عقب نشسته بود و در کنارشان به ترتیب مامانبزرگ و طاهر نشسته بودند. آقاجان روی صندلی کنار راننده و عمو طبق معمول مسافرتهای قبلی در کنار آقاجان نشسته بود، بابا هم رانندگی میکرد، راننده سفرها بابا بود، اما فرمان زندگی همه اعضای خانواده دست آقاجان بود، او به همه میگفت چی کار بکنند، چی بخرند، چی بپوشند! همه عادت کرده بودند انگار اگر وضع غیر از این بود اذیت میشدند.
لب به لب، دهان به دهان

نه فقط نسرین، بلکه همهی آن جمعِ ده دوازده نفرهیِ بیوهزنها و دخترتُرشیدههای پولدار، اِنگار که ماست به دَهَنِشان زده باشند، بِر بِر خال خدیج را نگاه میکردند. انگار در دودِ وینستون لایتی که اتاق را عینِ حمّامِ سونا کرده بود، شناور شده باشند. ماهمُنیر یا درستش آن طور که صدایش میزدند، ماهمَموش که ناخُنِ کُلفتِ شَستَش را روی حبهانگورِ قطعه کیکَش بازی بازی میداد، برای شکستنِ این فضای سنگین لَب روی ماتیکِ بَنَفشش تَر کَرد.
طبیعت بیجان یا ماجرای عجیب نقاش مرده

عمومصیب توی کار کلیه بود. افسانهای قدیمی در موردش میگفت که از صدای شاشیدن آدم کلیهاش را قیمتگذاری میکند. همین که چشمش به مهمان میافتاد، سریع میرفت هندوانه قاچ میکرد و به زور تعارف میچپاند توی حلق بدبخت. بعد هم که طرف بلند میشد برود دستشویی خیلی جدی و مصمم پشت سرش میرفت و گوشش را میچسباند به در. عادت بدش بود.
نعشکشان

قفل شده بودند. همهشان مانند جنازهای که میکشیدند قفل شده بودند. نعش را از طبقه سوم باید چهار نفری میبردند پایین تا سوار ماشین کنند. اولش وزن زیادی نداشت اما خشک شده بود، جوری که تا نمیشد. مگر میشود بدن تا نشود؟ میگفتند: «آدمی، نرم و لطیف زاده میشود و هنگام مرگ خشک و سخت میشود».
مدرسهٔ هوشمند و آمرزیدهشدگان

در دورهی دبستان ناظمی داشتیم بنام آقای هوشمند که تنها بود کس و کاری نداشت. آقای هوشمند مرد میانسال دیلاقی بود که دستان درازی داشت، موهایش را رنگ میکرد ، بعد از گذشت چند سال هنوز در این امر چندان توانا نبود و گاهی موهایش قهوهای روشن، حنایی و یا طوسی میشد، اما مشخص بود که رنگ مطلوب و مدنظرش سیاه پرکلاغی بوده.
شاخ

وقتی که اولین برآمدگی روی سرم ظاهر شد، همه خیال میکردند کلهام به جایی خورده است و ماسیده. شب که طبق عادت سرم را روی ران ننجون گذاشتم و خودم را مچاله کردم تا با انگشتهای چغر شدهاش کلهی کم پشتم را بجورد، گفت: «یکی دیگه!» دستم را گرفت و نشاند روی سرم. درست به قرینهی برآمدگی اولی، تپهی تازهای در سوی دیگرش سبز شده بود. ننجون کمی دلشوره گرفت. پرسید: «کلهت رو جایی نکوبیدی پسر؟ حتم دارم جایی کوبیدیش.» قسم خوردم سرم را جایی نکوبیدم.
خانم مرگ

خانم مرگ، با یک جفت دستکش مشکی تند و تند پشت لبتاپ نامه مینویسد. زیر نامهها را با عجیبترین امضایی که تاکنون دیدهام، امضا میکند. امضایش یک طور عجیبی ته دلم را خالی میکند. از هر طرف که نگاهش کنی میتوانی آن را طور دیگری بخوانی. وقتی از دور نگاه میکنی، انگار نوشته زندگی. نزدیک که میشوی اما شبیه مرگ میشود.
زن در میدان زمان

درِ مترو باز و بسته میشود و مثل همیشه، ایستگاه تایمز اسکویر، شلوغ است. دختر در میان آدمهای رنگ به رنگ، گم میشود. گردنم را کج میکنم تا از بین چشمهای آسیایی، پوستهای تیرهی آفریقایی و دستهای سفید و کک و مکی اروپایی، نگاهی دوباره به دختر بیاندازم. دختر، موهای پرپشتِ وحشیاش را دستی میکشد تا مرتبشان کند.
میلو

اسکار رو به روی ویترین ایستاده است. آنقدر به ویترین نزدیک است که هوای خارج شده از دهانش ابری از بخار روی شیشه تشکیل میدهد. وقتی نفس میکشد بخار محو میشود. نمیتواند نگاهش را از روی دوربین عکاسی، مدلِ فویگتلِندا بِسا که تصادفی دیده است، بردارد.
نجات یافته

دختر جوان فقط به پیش میدوید. گاهی با سر میان چالهای شنی میافتاد و گاه با پا و سر و سینه، درون بوتههای بزرگ خار میرفت. اما اینها برایش اهمیتی نداشت. فقط میخواست آنقدر برود، تا که به پناهگاهی امن دست پیدا کند. چند صد متر عقبتر از او روشنایی متحرک نوری پیدا بود.