فلکه

خواب بدی می‌بینم. فلکه آب بزرگ شده و دنبالم می‌کند. آنقدر در خواب دویدم که به نفس افتادم. تشنه بودم و به دنبال آب می‌گشتم. به مزرعه ذرت که رسیدم، ذرت‌ها چشم و دهان داشتند و همگی می‌گفتند «چرا آب را قطع کردی…

موجود

صدایی مهیب من را از سرجایم به یکباره بلند کرد و سخت به زمین کوبید. مانند دیوانه‌‌ها با زیرپوش خودم را به بیرون از خانه رساندم. غبار همه جای را پوشانده بود. در نگاه اول چیزی دیده نمی‌شد. تاریکی شب هم نمی‌گذاشت که به درستی چیزی را ببینم. کم‌کم حس خفگی به من دست داد…

خرمشهر و هرات‌

دلش می‌خواست گریه کند، بغض بیخ گلویش را خف کرده بود، دریغ از قطره اشکی و آرام داشت خفه‌اش می‌کرد، لرزشی تنش را در بر گرفته بود، پاهایش را بر کف اطاقک می‌کوبید، مثل نوجوانی‌ها که تنها در باغ پدر مهری برای او شعر…

قلب افشاگر

بله! حقیقت دارد! من بیمار بوده‌ام. خیلی هم بیمار! اما چرا شما می‌گویید من بر ذهنم مسلط نیستم؟ چرا می‌گویید من دیوانه‌ام؟ شما نمی‌توانید ببینید که من کاملا بر ذهنم مسلط‌ام؟ واضح و روشن نیست که من دیوانه نیستم؟

بادکنک

پسر هنوز داشت گریه می‌کرد و مادرش او را در آغوش کشیده بود. به طرف نیمکت و کیفم رفتم و یکی از بادکنک‌ها را برداشتم، یک بادکنک زرد. آن را باد کردم و خواستم به دست بچه بسپارمش…

ملاقات

دستم را می‌کشم روی لبه لیوان بلور چای. به دستم، الکل اسپری می‌کنم. لیوان را برمی‌دارم و از چای دارچینی که جوادی دم کرده، می‌نوشم. به ساعتم نگاه می‌کنم: سی و شش دقیقه است در این جلسه لعنتی گرفتار شده‌ام.

دلهرۀ دو و ده دقیقه

«آیا از درس و معلم‌ها ناراضی‌اند؟» در مکتب‌‌‌‌های دولتی پرسیدن چنین سؤالاتی رایج نیست. اصلاً خلاف غرور و شرف چنان مکان‌های با شکوه است، این مکتب‌‌‌‌های خصوصی است که خود را به پای شاگردان‌شان می‌اندازند…

بلعیدن

بالاخره مرا هم بردند به میهمانی. دیروز پدر و مادرم راضی‌ام کردند. «همه می‌روند»، «همه هستند»، «باید رفت» و… «چاره‌ای نیست». چاره‌ای هم نبود. پدر وقتی این‌ها را می‌گفت کمی سرش پایین بود و خجالت‌زده.

عطر، خاطره، عطر

نشستن زیر درخت سنجد، چیزی بیشتر از فقط نشستن زیر درخت سنجد است. شاید بوی این درخت نماینده‌ی دایمی زندگی برای ما باشد، شاید. از واپسین باری که با این درخت به اختلاط نشستیم، بیشتر از دو ماه می‎‌گذرد.

چکمه‌های سلطنتی

امسال در کاخ زمستانی خرت و پرت‌های مختلف سلطنتی را برای فروش گذاشته بودند؛ اینکه آن‌ها را بنگاه اموال موزه یا شخص دیگری می‌فروخت را نمی‌دانم. من به همراه کاترینا فئودورونا کالینکاروا به آنجا رفتم…

نگاهی به داستان: «قرعه‌کشی» اثر شرلی جکسون

«قرعه‌کشی» یک داستان کوتاه مدرن از شرلی جکسون است که برای اولین بار در ۱۹۴۸، در نیویورکر منتشر شد. واکنش منفی خوانندگان این داستان هم جکسون و هم ناشرش نیویورکر را شگفت‌زده کرد…

آن لعنتی

در راه، ذهنم لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. نقشه‌ی من یک کپی از چیزهایی بود که خوانده و شنیده بودم، درست مثل همان جمله در کتاب پرده. اصلا فیلم و اخبار حوادث برای چیست؟ درس عبرت؟