اعترافنامه

به امید آنکه صندلى از درِ دوستى وارد شده و جا را برایم بازتر کند، کمی رویش جابهجا میشوم. از این اتوبوس قراضه که تنها چهار چرخ برای چرخیدن دارد، نمیشود انتظار صندلیهای بهتر از این را داشت…
همدم

نوریه یخچال را باز میکند و بوتل آب معدنی را میگیرد. چند دقیقه بعد آب معدنی روی اجاق گاز میجوشد، آن را چای دم میکند و با توت و چهار مغز جلو خود میگذارد و به تماشای عکسهای روی دیوار مشغول میشود…
خون به چوب نمیچسبد

پنجرهی اتاق را میبندم. سعی میکنم به چیزی دست نزنم در حالی که میدانم پانزده دقیقه ابتدایی برای تحقیقات دربارهی قتل بسیار مهم است. در این مواقع شبیه به تعاریف کتابها و جزواتی که در دانشگاه افسری به خوردمان…
راز اتاق ۳۴۲

به نظر میرسید انتظار کشیدن تمامی نداشت. هزاران بار از صندلی بلند شد و در اتاق راه رفت و دوباره روی صندلی نشست. اغلب فکر میکرد که آخرسر بدون داروها پیش مادرش میرود. اما او برای گرفتن داروها آمده است…
تابستانِ هیستان

سنگها با شلیک توپ فرو ریخت. من و فاطیما توپ را برداشتیم و به دنبال پسرها دویدیم. آنها پابرهنه بودند و سریعتر میدویدند. سَواسهای ما، سرعت ما را کم میکرد. من پایم را جای پاهای کنعان میگذاشتم و…
قطار میرود ….

از دو ساعت پیش که کنترل بلیط تمام شد و ادامۀ کار به رئیس اول واگذار شد، تصمیم گرفت ساعتی بخوابد تا شب را بتواند بیدار بماند. او در این سیر رئیس دوم بود و باید از ایستگاه اردکان به بعد شیفت را تحویل میگرفت…
بابایی اکبر

مامان راست میگفت. بابایی با وجود اینکه ۹۲ سالش بود، خیلی سرحال بود. هیچ کس باورش نمیشد یه روزی سکته قلبی کنه و بمیره. مطمئنم خدا حوصلهاش سررفته بوده عزرائیل فرستاده سراغش وگرنه بابایی مریض نبود.
نبرد سخت خال-آسلان

زمین هموار رینگ مسابقه با طناب کلفت گره زده به تیرکها محصور شده بود. محل آن در حومه شهر ایروان در مسیر دهکده «زُوونی» به منطقه «یِقوارد»، کمی دورتر از جاده قرار داشت. نزدیک بن بوتهها هنوز لکههای کوچک و گل آلود برف…
تنها، یک تلنگر

بعد از یک استراحت کوچک، کولههایشان را روی کمرشان انداختند و مسیر باقی مانده را در پیش گرفتند. قرار بود تا قبل غروب بهجاى مناسبى که رسیدند، چادر بزنند و بقیهى مسیر قله را در طول روز و روشنایی طی کنند.
او برای همیشه محو شد

چاقوی خونی رو انداخت و با قدمهای تند و دردناکی از من دور شد. هر قدمی که برمیداشت بیشتر توی تاریکی فرو میرفت و شبیه یک کابوس میشد. یک لحظه به خودم گفتم، شاید همهاش فقط یک کابوس شبانه بوده.
پنجرهی سیاه

اصغر سرش را با دو دست گرفته بود و سعی میکرد نقطهای مشخص از کلهاش را با انگشتان استخوانی خودش بمالد. چشمانش را بخاطر درد زیادی که میکشید با تمام توان فشار میداد. و با صدای بلند سعی میکرد…
نفتالاب

نانِ خودش را به من داد. جوان سبزه و بذلهگویی بود. گفتم: «آخه پس خودت چی؟» گفت: «الان اون موقعس که باید به ماده 13 از سی بندی که پیامبر برای برادر مسلمانش اسم برده عمل کنی!» بعد انگشت شست و اشارهاش را…