مُدلِ مِصری تالی

خاله الهه روی صندلی دایره‌ای قرمز، از خستگی کُندیِ کار، هی سرش را تکان‌تکان می‌داده طوری‌که میدانِ دیدِ چشم‌های ضعیف‌شده‌ی آقاموسای طوماری که پنجاه را رد کرده است و در مرز شصت است را، تیره و تنگ و تار می‌کرده.

دریا

دریا شب قبلش به من زنگ زد. گفت که با او به شمال بروم. اولش فکر کردم که شاید با فروش ویلا موافقت کرده است. اما وقتی با هم سوار ماشین شدیم و من بحث را باز کردم، متوجه شدم که همچنان موافق نیست…

حدود ساعت شش

یکی گیتار می‌زد و آن یکی که ته‌ صدای بم و سبیل دم‌موشی داشت آواز می‌خواند. کسی که گیتار می‌زد لباس‌های مرتبی داشت و انگار موهایش را روغن زده بود. گاهی طوری بدنش را همراه گیتار تاب می‌داد که…

۱/۳۶۵

بعضی وقت‌ها هم تمرکز می‌کنم تا شاید بتوانم خودم را هیپنوتیزم کنم. یک بار به‌نظرم موفق شدم. احساس کردم توی باغم‌. هیچ خبری نبود‌‌. فقط یک باغی بود که خیلی روشن بود. یک رود هم داشت.

خودش بود … غرق در خون

گاهی خود را روی استیج و در حال دریافت یک جایزه مهم سینمایی یا ادبی تصور می‌کرد، گاهی مثل قهرمان‌های فیلم‌های تخیلی صندوق پر از پولی می‌یافت و آن را به پدرش می‌داد، و گاهی هم برای آرام شدن کافی بود تصور کند…

نگاهی به داستان: «جلوی قانون» اثر فرانتس کافکا

چه چیزی باعث می‌شود در برهه‌های حساس زندگی از هر تلاشی برای نیل به هدفی مهم و تعیین‌کننده باز بمانیم؟ چه‌چیزی ما را در بزنگاه حرکت و تصمیم فلج می‌‌سازد؟ آن هم درست زمانی که هدف و مسیر را بارها با دقتی وسواس‌گونه سنجیده‌ایم؟

غیبت چیزی که آن‌جاست

باران می‌زند. سرخ، بی‌وقفه و خشک. بارانی خشک که نمی‌بارد. دری که نمی‌دانیم کجاست، بسته می‌شود. ناگهان کسی نیست. کسی نبوده. ناگهان همه‌چیز تمام شده و ادامه دارد هنوز. کنار همه‌ی نبوده‌ها کز می‌کند…

مسلخ

یازده دقیقه وقت داری. نمی‌توانی بیش از این لفتش دهی. عصبانی می‌شوی. به عصبانی شدنت فکر می‌کنی و عصبانی‌تر می‌شوی. در ذهنت به او بد و بیراه می‌گویی. از پشت میز بلند می‌شوی و شروع به قدم زدن در اتاق می‌کنی…

طلا

ما عضو یک گروه سارق حرفه‌ای بودیم. با این‌که کار اصلی را ما انجام می‌دادیم اما مقدار کمی از سهم سرقت به ما می‌رسید. اما امروز همه چیز تمام می‌شد. امیر ساک را به من داد…

رویا

رویا نزدیک پنجره ایستاده بود و ریزش باران را نگاه می‌کرد. بارانی که تند و بی‌امان می‌بارید. ناودان‌ها و جوی باریک سیمانی کوچه از حجم زیاد آب باران ناله‌شان در آمده بود.

یادش نبود، دو بار تعریف کرد

در زدم. طول کشید تا کسی از آن سوی در بگوید: کیه. در که روی پاشنه چرخید و تا نیمه باز شد، با کلاه آفتاب‌گیرِ مشکی و دستکش‌های باغبانی نارنجی حسابی به چشم آمد. از لُختی حیاط و گرمای دم‌ظهر، صورتش سرخ شده بود…

پلیوار خاکستری

زمان می‌گذشت، دست‌هایم فقط می‌شستند و می‌پختند؛ دیگر جانی برای دوختن نداشتند. نقش‌های پلیوار یاغی شده بودند و کوک به کوک از توی سرم فرار می‌کردند. چشم‌هایم برای هرچه زرد و کهربایی توی دنیا، لک زده بود.