ادبیات، جامعه، سیاست

Tag: شاهین فولادوند

برای یک لحظه با تو بودن، جان می‌دهم‌!

غم بزرگی در درونش موج می‌زد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقع‌ها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرف‌زدن هم نداشت. چه‌چیز او را به این‌جا رسانده بود؟

آن عروسی لعنتی

چشمانش را باز کرد و نگاه پژمرده‌اش را به سوی ساعت روی دیوار چرخاند. انگار چیزی یادش آمد، مثل اسپند روی آتش شده بود. لحظه‌ای ذهنش جرقه زد، اصلاً بهتر بود همین امروز کار را تمام می‌کرد…

Designed & Developed by Nebesht Media