ادبیات، فلسفه، سیاست

برچسپ‌ها: جستارها

به داخل قبر می‌اندازمت، دیگر نمی‌توانم بیشتر چیزی بگویم.... اما قرار ما این بود که حتی اینجا نیز در کنار هم باشیم. بگذار من نیز در کنارت آرام گیرم، شاید فرصتی دیگر باشد، ای کیمیای زندگی من.
سردوزامی در این کتاب سرگذشت‌هایی را واگویی و وانویسی می‌کند که بر او و نسلِ او آمده. مهم برای او تخیله‌ی آشفته‌گی‌ و خشم و نگاه خود و دیگری نزدیک به خود به جهان است؛ تلاش برای گرفتنِ انتقامی سوزاننده…
دیوار آجری بلند، با سیم‌های خاردار، با دوربین‌های مدار بسته که یک در فلزی بزرگِ ماشین‌رو دارد و یک در کوچک فلزی آبی رنگ. در کوچک فلزی آبی رنگ، که رنگ آبی‌اش دروغ آشکاری بر پیکر آن چهره‌ی زمخت است…
حتی در دنیای ما که حاکمان در جریان رای‌گیری برگزیده می‌شوند هم، گاه پیش می‌آید که افرادی کاملاً نامناسب برای تصدی امور برگزیده می‌شوند. محمداشرف غنی نمونه‌ای از این افراد است…
چرا زمان را این‌طور سوزاندی که در دودش خفه شوی، و در آخر، زمانی که دود‌ها دست از سرت برداشتند، دیگر «زمانی برای سوزاندن» نداری و تازه خواهی فهمید که چه بی‌فایده بود زیستنت…
زندگی یعنی خاطرات. بدون خاطره نه زندگی هست، نه انسان و نه هویت. برای ساختن یک خاطره به بیش از یک نفر نیاز هست. اصلا به یک جامعه نیاز است. خاطره یعنی زندگی. خاطره یعنی جامعه.
این جمله دعاست یا نفرین؟ «تو»یی که مورد خطاب قرارگرفته، ستم کرده و ناحق گفته است و گوینده‌ی جمله آرزو می‌کند ظلم او به خودش برگردد؟ یا مهربانی نشان داده و انصاف خرج کرده‎ و گوینده‌ی جمله دست به دعا برداشته است…
وقتی «ماسارو» در دقایق پایانی دروازه را ترک کرده بود، من از آنچه که در دنیا می‌گذشت، بی‌خبر بودم. آن سال که به گمانم ۷۴ بود، روز جهانی کودک تلویزیون دو قسمت از فوتبالیست‌ها را در یک روز نشان داد…
هنگامی که آثار پسانوگرایانی نظیر براتیگان، جان بارت، کُرت وُنه­گات و دیگران را می­خوانیم، این پرسش مطرح می­شود که چگونه می­توان نظامِ معناییِ منسجمی از این آثار استخراج کرد؟ آیا اساساً این­کار ممکن است؟
وقتی پدربزرگم را از دست دادم تقریبا چهارده ساله بودم، تعطیلات عید تمام شده بود، صبح زود بود و برای رفتن به مدرسه آماده می‌ ­شدم، تلفن زنگ خورد و بعد تا چند ساعت بعد همه چیز به سوالی کوتاه از سوی پدر خلاصه شد که از نجوای گنگ پشت تلفن پرسید: «تموم شد؟»
سه سال پیش، دردی شدیدی به گوشم آمد. فکر کردم در خواب کسی مرا با بوکس زده است. کسی از میان بوکسرهای که همیشه در خواب می‌بینم و با او در مسابقه‌های بین‌المللی مواجه می‌شوم.
مفهوم بشریت گویا با سودایِ کَجرَوی از اَمرِ طبیعی آمیخته است. امری که او را به موجودی بسیار پیچیده و مریض‌احوال در تمامِ ابعادِ شناختی مبدل کرده و کار به جایی رسانیده است که زُباله‌گَردِ پَسمانده‌های خویش شده است.