
پ مثلِ پروانه، مثلِ پرویز
پروانه یکی از بلوزهایی را که روی دستهی مبل بود برداشت و به اتاق رفت. چند دقیقهی بعد برگشت. روبروی آینه ایستاد و به فرانک گفت: خوبه؟ فرانک گفت: آره بهتون میاد. پروانه روی مبل کنار کورش نشست. کورش گفت: فردا چه ساعتی میری؟

پروانه یکی از بلوزهایی را که روی دستهی مبل بود برداشت و به اتاق رفت. چند دقیقهی بعد برگشت. روبروی آینه ایستاد و به فرانک گفت: خوبه؟ فرانک گفت: آره بهتون میاد. پروانه روی مبل کنار کورش نشست. کورش گفت: فردا چه ساعتی میری؟

میما میگفت بابا بزرگ به زودی حالش بهتر میشود. نمیدانست چقدر طول میکشد، اما روند بهبود او حتمی بود. یک روز صبح، گفت، بعد از یک خواب شبانهٔ راحت، گاهی اوقات بابا بزرگ حرف میزند و دستش را تکان میدهد. من و پولین واقعا حرفش را باور نمیکردیم.

باید بتوانم گرمای آن را احساس کنم، تا الان به قدر کافی نزدیک شده است. نزدیک شدن کافی نیست، برخورد مهم است. اما نه، برخورد هم به تنهایی کارساز نخواهد بود. باید متلاشی شود. آری، متلاشی و سپس تکهتکه شدن، سوختن و دود شدن. در آخر نباید اثری از آن باقی بماند. ولی انفجار هم لازم است؛ بدون انفجار تکهتکه شدن ناممکن است. آه که چقدر زیبا خواهد بود، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم، اما این را میدانم و همیشه هم میدانستم: چیزها آنگونه که به نظر میرسند، نیستند ـ تا نبینم.

روز موعود برای ملاقات بابا و عمو هوشنگ با پزشکنَما رسید. بابا با اینکه من هم همراهشان بروم مخالفت کرد، برای همین هیچ وقت نفهمیدم بابا برای آن پرونده سازی و ایراددار کردنِ خودش چقدر تقدیم پزشکنَما کرد. پزشکنَما در ازای مبلغی که بابا تقدیمش کرده بود، بعد از دو هفته پروندهای قطور از آزمایشهای مربوط به شنواییسنجی تا گزارشهای مربوط به گفتاردرمانی که همه ناامید کننده بود را تقدیم بابا و عمو هوشنگ کرد. خلاصه پرونده چنین بود: «هر دو گوش کاملا ناشنوا، ناتوان در بیان منظور و برقراری ارتباط کلامی با دیگران. علت بیماری: تصادف و به دنبال آن شُک عصبی ناشی از انفجار باکِ بنزین خودرو. زمان شروع اختلال: ۱۳۸۳ زمستان.»

رینا ژوئن پارسال مرد. از آن وقت به بعد عملا خانهنشین شدم. خیلی وقت پیش از اینکه ویروس کرونا خانهنشینی را عام کند. هر دو نفر، ازدواج دوممان بود. نمیگویم همه چیز گل و بلبل بود، اما این ازدواج برای هر کدام از ما آدمی را داد که صبحها با او از خواب بیدار شویم و شبها را با او بگذرانیم. رینا بیشتر از بیست سال پیش وقتی دختر و پسرش هنوز نوجوان بودند، طلاق گرفته بود و چه طلاق بدی. از اینکه بگوید رسیدن کار به طلاق، بیشتر تقصیر خودش بوده، ابایی نداشت. اعتراف میکرد که برای همسر و مادر بودن ساخته نشده بود. بچهها هم همین نظر را داشتند و وقتی مادرشان چند سال بعد از طلاق آمد که با من زندگی کند، آنها هم پی زندگی خودشان رفتند.

در آپارتمان هنوز کامل باز نشده بوی تند اسپند سیلیوار روی صورتم مینشیند. کم مانده است به زانو در آیم. با چند سرفه اغراق آمیز اعتراض خود را نشان میدهم. منتظر پاسخ نمیمانم و آسانسور را با فشردن دکمهاش فرا میخوانم. بدون اینکه در راه معطل شود خود را به طبقه چهارم میرساند. مانند همه قرارهای پیشین این ساعت، تنها و بدون سرخر میآید. بدنم را در سینه گشودهاش نگه میدارم و مانع حرکتش میشوم. چند لحظه صبوری میکند اما در نهایت، محترمانه و به گرمی اولین روز همصحبتی تذکر میدهد.

پلهها را دوتا دوتا رد کردم. به پارگرد دوم که رسیدم نفسم بالا نمیآمد. دستم را تکیه دادم به دیوار. داغ بود. همه چیز داغ بود. مابقی پلهها را یکی یکی رفتم بالا. متوجه صدایی از بالای پلهها شدم. انگار کسی داشت میآمد پایین. صدای نفس کشیدنش را میشنیدم. بالاتر رفتم تا ببینمش. روی پله سوم که رسیدم روبهرویم ظاهر شد. یک مرد میانسال بود با پالتوی سیاه. آهسته به سمت من آمد. دقیقا روی پله چهارم ایستاد. یک سروگردن از من بلندتر بود. قطرات چرکِ عرق، از روی پیشانیاش میسُرید پایین و از کنار لبش به زیر چانه و بعدش هم در یقه چرکینش ناپدید میشد.

همه چیز از جشن عروسی در آن شب شروع شد که ما هم در آن دعوت داشتیم و همسرانمان هر چه بیشتر از لوازم آرایش استفاده میکردند چروکهای زیر چشم، اطراف دهان و خطوط روی پیشانیشان پنهان نمیشدند.

طی دوران چهل سالهٔ عمرم هیچکس را مثل آقای «فتاح» خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را «دیوانه» صدا میزدند. زمانی که دانشجوی پزشکی دانشگاه بوعلی همدان بودم، با آقای «فتاح» همسایهٔ دیوار به دیوار بودم. گهگاهی با آقا و خانم «فتاح» به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم. خانوادهای بیغلوغش و دوستداشتنی بودند.

رودکی ناگهان از خواب پرید! آن هم از شدت تشنگی! از زنش تقاضای آب کرد. زنش در حالت خواب و بیداری کاسه ای آب آورد و رودکی نوشید. نوشید و دیگر خوابش نبرد. فکر و خیال، امانش را بریده بود. باید کله ی سحر پا می شد می رفت بیرون دنبال کار بگردد. توی قرن سوم هجری، آن هم با چشمهای نابینا، حالتی بود مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه، خلاصه یک جورهایی همان حالتی که می گویند حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

آن سال زمستان سردی بود و آدمها طوری از سرما کز کرده بودند که انگار آب رفته باشند، البته به جز آنهایی که پالتوی پوست داشتند. و یکی از آنها ریچارد، قاضی محل، بود که پالتوی پوست بزرگی داشت. دلیلش هم این بود که مدیرعامل یک شرکت نسبتا جدیدی بود. اما دوست قدیمیاش، دکتر هنک، عوض پالتوی پوست، زنی زیبا و سه تا بچه داشت. دکتر هنک نحیف و رنگپریده بود. ازدواج به بعضی از آدمها میسازد و چاق میشوند و بعضیها هم لاغر. مثل دکتر هنک.

پرویز سراش را تکانتکان داد، اما چیزی نگفت. هردو خم شدند و انتهای صخره را نگاه کردند. مردانِ روستا در آنپایین بیوقفه در جنبوجوش بودند. یکی مدام راه میرفت. یکی خم میشد و با دقت زیر صخره، درون غار را نگاه میکرد. یکی هم سرِ دو پا نشسته بود و نگاهش به هر طرف میدوید. دیگری دستهایش پر از سنگریزهها به نقطهی نامعلومی خیره شده بود. سلاح مردها سنگوچوبوکلوخوبیل بودند. در آنمیان فقط یکی تفنگ در دست داشت؛ طوری آن را گرفته بود که گمان نمیرفت هرگز استفادهی آن را بلد باشد.