«بگذار برایت بنویسم»: روایت یک ققنوس

رمان «بگذار برایت بنویسم» نوشتهٔ ناهید مهرگان از چند زاویه اثری ارزشمند است؛ این داستان گیرا است و خواننده را با سطور عمیق و منظم به دنبال خود میکشاند. روایتی است محکم با تصویرسازیهای خوب از شخصیتهایی چنان ماندگار که بعید نیست شبها به خواب خواننده بیایند و یا تا مدتها از ذهن او خارج نشوند. این ماندگاری خصوصیت آثار ادبی خوب است.
ما هم اینجا بودهایم

کتاب «چارسو» حاوی بیش از یکصد عکس مرتضی هراتی، عکاس مستند و خیابانی اهل افغانستان است که زندگی در گوشه و کنار هرات را در چهار فصل سال به تصویر کشیده است. ناهید مهرگان نگاهی دارد به این کتاب.
شادیهراسی یک زن: نگاهی به رمان «بگذار برایت بنویسم»

رمان ناهید مهرگان شاید جزو اولین آثار داستانی در ادبیات افغانستان است که حول محور یک مضمون مشخص علمی/روانشناختی شکل یافته و از این جهت نیز – علاوه بر ارزش ادبی – اهمیت دارد. این داستان در قالب نامهای از زنی هراتی است که پس از دو سال زندگی در آلمان شوهرش را ترک کرده و به هرات بازگشته است.
زن، کتاب، سفرِ هرات

در کودکی من زنان وقتی وارد زیارت میشدند، چادرهای گاچ خود را به شکل دامن یا لُنگ دور کمر خود میبستند تا مردهها شرمنده نشوند. گویا مردهها میتوانستند آنها را عریان ببینند. در سالهای اخیر زنی را آنگونه در زیارت ندیدم. یا شرم مردهها ریخته بود، یا زنان به جهان زندهها پا گذاشته بودند و شرم از مردهها اهمیتاش را از دست داده بود.
گاو شیری
عصر تنگ برادر ما مثل مرمی طرف دهلیز دوید و فریاد زد: «گاو به دور درخت میچرخه، درد خور یاد کرده». پدر، دنبال وَتَرنَر دوید و مادر که به زنان پرتجربه بیشتر اعتماد داشت تا کسانی که چند سال از عمرشان را در فاکولتهها هدر داده و داکتر حیوانات شدهاند، پایش را بر شکاف دیوار گذاشت و با یک خیز آرنج هایش بر لبه ی دیوار مادر صَنَو رسید. مادر صنوبر، داکتر نسایی گاوهای منطقه بود. یک مشت پیرزال که چار فصل سال چادرشبی به سر و چند جاکت به بَر داشت و مثل اینکه همیشه آماده ی دوخت و دوز باشد، چند تا سوزن به چپه یخن جاکت اش خلانده بود.
باز عید و یادمان نگار یمنی

از جمله دردهای بیدرمان بیبی مهری، یکی هم گرفتن آرامش از دیگران است. این مرض ماهی چند بار به اوج خود میرسد. واقعه طوری است که بیبی از صدا یا اداهای یک آوازخوان خوشش میآید. این هفته مثلا نوبت به جناب میر مفتون رسیده است. با آن حال کردنهای عشقیاش حین خواندن و هزار البته دندانهای کج پُستمدرناش که دل بیبی را تا آن طرف بدخشان میبرد. اذان صبح، هنوز چشمان بیصاحب بیبی باز نشده، گوشکیها را در گوشاش میگذارد و میر صاحب شروع به خواندن میکند تا اذان خفتن.