گاهی دلم برای جنگ تنگ میشود

مسلسل سنگین دوشکای روسی زمین را میلرزاند و من به پشت سنگی بزرگ خزیدم. با صدایی بلند پزشک را صدا کردم و سربازان دیگر به بالا رفتن از تپهای که بالای آن طالبان سنگر زده بودند، ادامه دادند. دوشکای طالبان سینه چند سرباز را شکافت و آنها را نقش زمین کرد. نگاهی شگفتزده در چشمان سربازان مرده بود؛ انگار هنوز هم مرگ را باور نمیکردند.
نفوس بد نزن
داستانی که میخواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثهای میشود که دریک بعد ازظهرگرم ودم دمای غروب درمحله ما اتفاق افتاد. ازآن اتفاقهایی که دراین سالهای اخیرهمه جا وهرزمان امکان دارد رخ دهد. اما این داستان چندان به اصل حادثه مربوط نمیشود، بلکه به ماجراهای بعد ازماجرا ارتباط دارد.
از مرز تا مرز
شنیدم صدای کفشم را که بر سنگ فرش کوچه مینشست… سه روز گذشته… سه روز!… یعنی تا به حال فهمیده باشند… فهمیده هم باشند، چه میدانند کدام طرف به ردمان بگردند… اگر وکیل گذر ردمان را زده باشد… اگر خبر داده باشد… آن وقت، آن مرد با آن چشمان سرمه کرده، قطار مرمیاش را از این شانه به آن شانه میاندازد، تفنگش را بر میدارد و تمام شهر را از پا به در میکند… ده به ده پیمان میگردد… حتم، حالا هم نفر به ردمان انداخته… اما، شست شان هم خبردار نمیشود که آمدهایم این سو… سمت قندهار…
اتاق مجاهدین
اتاق هیچ نوع اثاثیهی نداشت و تزئینات اندکی که به چشم میخورد، عبارت از مجموعهی از نمونههای مهمات جنگی بود؛ از قبیل مرمیهای گوناگون، پوچکهای استفاده شده، چیزهای عجیب و غریب مانند پارچههای خُمپارههای فلزی و قطعهی ضخیمی شیشهی یک هواپیمای جنگیِ شوروی که در یک کُنجِ چیده شده بودند. ظاهراً اینهمه را مانند نشانهای افتخارِ یک ورزشکار حرفهی در اینجا به نمایش گذاشته بودند.
مارخور

مردم میگفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بیتنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته بودند که همانطور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس میکشید، به صحن مسجد برده بودند و برایش آب و غذا داده و تیمارش کرده بودند. هر کس تکهای از لباسش را برای تبرک یافتن پاره کرده بود و چند روز بعد، وقتی نورالدین روی تشکی در صحن مسجد به خود آمد، زیر پتویی نازک کاملا لخت بود. طبیعیست که در این میان واسکتش همراه با پولهای حمامی نصیب کدام آدم طالعمندی شده بود و نورالدین هم هرگز از آن پول به کسی نگفت. بخصوص اینکه مردم یکی یکی پیش میآمدند و دست او را میگرفتند و به سر خود میکشیدند و برایش پول میگذاشتند.
زیر آفتاب داغ
آفتاب به شدت بر دشت میتابید و بیتابی طیبآغا لحظه به لحظه بیشتر میشد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمبساز میپرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنهاش را داخل صندوق عقب موتر فرو کرده بود. طیبآغا از خود برای دهمین بار در چند دقیقه گذشته پرسید: چی بود میخواستم پرسان کنم؟
از افغانستان در برابر شوروی
کریم به همراهِ سایر مجاهدین از مغاره بیرون آمد و آهسته آهسته به طرف جسدها پیش رفت. او با خودش میاندیشید که آنها را نباید دفن کرد؛ چون گرگهای گرسنه تمام بقایای جسدها را در ظرف دو روز پاککاری خواهند کرد. از متجاوزین قشون سرخ به شدت نفرت داشت. آتش گشودن به یک سرباز ارتشِ شوروی برایش مانند آتش گشودن به یک خرگوش بود. او میدانست که در نهایت سربازان شوروی برای گرفتنِ انتقام دنبالش خواهند گشت و جنگ همچنان ادامه پیدا خواهد کرد.
اگر تفنگ من صدا کرده بود
گلولهها صفیرکشان بر در و دیوار فرو مینشینند و خمپارهها گاهی پشتهم و گاهی هر چند لحظه بعد، زمین و زمان را میلرزانند و با اصابت بر در و دیوار، دودهای سیاه رنگ و سمارق شکلی بلند میکنند. بوی دود و باروت در همه جا پیچیده است و باد بوی مرگ را از این دیوار […]
فالبین
در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکلهای بیشمار میتوانست ظاهر شود، پدری با دخترش میبایست چهار کیلومتر را طی کنند؛ از رو به روی پوستهای که در حقیقت اتراقگاه موقتی یکی از نیروهای درگیر آن روزهای کابل بود، بگذرند و جادهای متروکی را که طی سه روز گذشته […]
آواز بزها

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من میدهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوشداده گَد میکرد و به خوردم میداد. من کودک مریض سهسالهای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش میدهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچوقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به من کرد، نخواهم بخشید.
حفره
سایهاش روی دیوار تاب میخورد. میرقصد. کمرباریکش را میچرخاند. سایهاش افتاده است روی دیوار. پرده را میکشم. سایه روی دیوار پررنگ میشود. دستهایش لاغر است و کشیده. وقتی آنها را میآورد بالا، پرندهای بزرگ میشود. با حرکتی دوار دستها را حرکت میدهد و هر بار شکلی دیگر روی دیوار نقش میبندد. نگاهش میکنم. دو رشته […]
استحاله
زانو زدهام. لولهی تفنگچهاش درست پشت گردنم است. چشمبراهم تا فیر کند. مرگ نزدیک است. با خود میگویم کاش زودتر میآمد. سخت گذشت این روزها. میگویند در چنین زمانهایی شاش آدم میرود، من اما استوار زانو زدهام و به پیشواز مرگ میروم. سرم گیج میرود. انگار زمین زیر پایم میلرزد. صدای خدا بزرگ است یا […]