میلو

اسکار رو به روی ویترین ایستاده است. آنقدر به ویترین نزدیک است که هوای خارج شده از دهانش ابری از بخار روی شیشه تشکیل میدهد. وقتی نفس میکشد بخار محو میشود. نمیتواند نگاهش را از روی دوربین عکاسی، مدلِ فویگتلِندا بِسا که تصادفی دیده است، بردارد.
جی روبین؛ مترجمی که به شهرتِ موراکامی در آمریکا کمک کرد

اگر یکی از آثار محبوبِ هاروکی موراکامی مولف ژاپنی را به زبان انگلیسی خوانده باشید، احتمالا باید ترجمۀ جی روبین بوده باشد. روبین از دهۀ 1990، بعضی آثارِ پرطرفدارِ موراکامی مثل «سرگذشتِ پرندۀ کوکی،» «جنگل نروژی» و «1Q84،» و مجموعه داستانهای کوتاهِ «بعد از زلزله» و «بید کور، زن خفته» را ترجمه کرده است.
سگ قهوهای تیره

سگ روبروی کودک ایستاد و هر دو به یکدیگر نگریستند. سگ برای لحظهای درنگ کرد، گرچه فورا با تکان دادن دمش به سمت کودک اندکی حرکت کرد. کودک دستش را جلو برد و سگ را فراخواند. سگ با حالتی حاکی از اعتذار نزدیک شد و هر دوی آنها ناز و نوازشهای دوستانهای را رد و بدل کردند. سگ به تدریج به لحظه لحظه این دیدار مشتاق تر میشد تا آنجا که با جست و خیزهای پر شور و نشاطش کودک را در شرف واژگون شدن قرار داد. در این لحظه کودک دستش را بالا برد و ضربهای به سر سگ کوبید.
پرندههای وحشی بهشت

آقای هنلی یک مرد سادهدل امریکایی بود، اما بچههایش آخر خط بودند. آقای هنلی در یک شرکت بیمه کار میکرد و کارش تفکیک مردهها از زندهها بود. همهشان در کابینتهای پرونده در اتاق کارش بودند. همه به آقای هنلی میگفتند که آینده درخشانی دارد. یک روز که از سر کار برگشت، بچههایش منتظر بودند که قضیه را یکسره کنند: یا باید یک تلویزیون نو میخرید و یا آنها میرفتند و جرمی مرتکب میشدند. بچهها تصویر پنج نوجوان بزهکار را در حال تجاوز به یک پیرزن به پدرشان نشان دادند. یکی از آن نوجوانهای بزهکار داشت با زنجیر بایسکل به سر و صورت زن پیر میزد.
خائن

خانم والپول، به محض آنکه کلمه سگ را شنید و حتی قبل از آنکه بگوید «بله،» به جنبههای مختلف نگهداری سگ در روستا فکر کرد (شش دلاری که بابت عقیم کردن سگ پرداخت، پارس کردنهای نیمه شب، شبح او هنگامی که کنار تختخواب دوطبقهی بچهها میخوابید، امور مرتبط با حضور سگ در خانه، که مثل اجاق در آشپزخانه، یا باغچهی جلوی منزل و یا آبونمان روزنامه محلی اجتنابناپذیر بود و مهمتر از همه خود سگ، که بین همسایهها به نام لیدی والپول شناخته میشد، یعنی همتراز جک والپول و جودی والپول؛ سگی آرام، و به شدت صبوری بود) و در هیچکدام از اینها نتوانست دلیلی برای تلفن یک زن ناآشنا – که احساس میکرد به اندازه خودش عصبانیست – در آن وقت صبح بیابد.
انبارسوزان

«راستش، خیلی ساده است. یک گالن گازوییل اطراف انبار میریزی و کبریت رو میکشی و بعد… وووششش! تمام میشود. کمتر از ربع طول میکشد که یک انبار کاملا با خاک یکسان شود. البته، منظورم انبار بزرگ نیست. این آلونکهای کوچک را میگویم.» گفتم: «ولی…» بعد خاموش شدم. نمیدانستم سوالم را چطور بپرسم. «ولی چرا این کار را میکنی؟» پرسید: «عجیب است؟» گفتم: «نمیدانم. تو انبار به آتش میکشی و من این کار را نمیکنم. مسلما بین این دو تفاوت هست.»
مادموازل رُز

آن شب ماه به اندازه کافی بالا آمده و روشنایی طبیعی خاصی به وجود آورده بود. دو رفیق جاده شنی را به دلیل سروصدایی که قدمهایشان بر روی آن ایجاد میکرد، ترک کردند. چمن انتخاب بهتری بود. خانه مورد نظر به سرعت شناسایی شد. به نظر می آمد مدل قفل در ورودی، از نوع معمولی باشد و شکی نبود که میتوانستند به راحتی از آن عبور کنند. ژاک نزدیک شد و فهمید که در نیمه باز است.
منشاء خط و نگارش: رویاهای آدمی یا امیال حاکمان؟

چه کسی خط و نگارش را اختراع کرد؟ آیا حاکمان و شاهان به منظور اداره قلمرو و حساب و کتاب باج و خراج و مالیات خط و نگارش را ابداع کردند یا این مردمان عادی بودند که برای ماندگاری آرزوها و امیدها و رویاهایشان خط و نوشتن را به وجود آوردند. مایکل اراد، روزنامهنگار، زبانشناس و پژوهشگر سابق موسسه ماکس پلانک در این مقاله این موضوع را تحلیل کرده و شریف احمدی آن را برای انتشار در مجله نبشت به فارسی برگردانده است.
فرشتهٔ من

فرشته کوچک تلو تلو میخورد و از سرما کبود شده بود. لرزش بدنش قطع نمیشد و مثل یک پرنده – در واقع مثل یک جوجه – میلرزید. بسیار کوچک و شکننده به نظر میرسید. پنجره را باز کردم. یک لحظه نگران شدم؛ فکر کردم که مرده. خیلی آرام توی دستانم گرفتمش و دیدم که دوباره نفس کشید. کمی دستپاچه شده بودم. این اولین باری بود که من فرشته میدیدم و من واقعا نمیدانستم چه طور باید آن را جا به جا کنم.
قندان

از بازار «سالداتِسکی» تفلیس، محل فروش خیارشور، روغن قلابی، لباسهای دزدی و کفشهای کهنه، مرد جوانی با بستهای کوچک در دستش میگذشت. جوان با قدمهای سنگین و سر در گم راه میرفت و مرتب دور و برش را نگاه میکرد…
دوست

ولادیمیر میخایلیچ مواقعی که زود برمیگشت و از فرط کار خسته نبود، مشغول نوشتن میشد و آن وقت سگ جایی روی صندلی نزدیک او دراز میکشید و خودش را جمع میکرد. هر از گاهی یکی از چشمهای سیاهش را میگشود و در حالت خواب و بیداری دمش را به این طرف و آن طرف میچرخاند.
جنبههای منفی اعتقاد به عشق واقعی

ممکن است که عاشقپیشگان قدیمی نظر اشتباهی در مورد عشق داشته باشند. اعتقاد شدید به عشق واقعی ممکن است چشم شما را بر خوبی و بدی شریک زندگیتان ببندد و حتی در برخی موارد نیز نتایج ناخوشایند به همراه داشته باشد.