کاغذ دیواری زرد

بسیار به ندرت اتفاق میافتد که آدمهای کاملا معمولی مانند جان و من تالارهای قدیمی را برای زندگی درتابستان اختصاص انتخاب کنند. یک عمارت بازمانده از دوره استعماری، ملکیت موروثی، میتوان گفت یک خانهی ارواح که ارتفاع برابر ساختمانهای عصر رومانتیک دارد اما تصور رفتار رومانتیک در این خانه، به آیسکریم خواستن در دوزخ میماند.
زنی که دهانش گم شد؛ گفتگویی با ماهرخ غلامحسینپور

معرفی کتاب آدمهایی که به آنها احساس رفاقت داریم خطرناک است. نگارنده این را از آن جهت مینویسد که هر لحظه به خودش میآید و میبیند دارد داستان را با صدایی که میشناسد میخواند، با احساسی که میداند ته قلب نویسنده است، با یادآوری رنجهایی که او برده و داستان را خلق کرده است. مدام باید مچ خود را در حالی بگیرد که سایه پررنگ رفاقت دارد سایه میاندازد روی دیدن ضعفهای احتمالی که هر اثری کم و زیاد دارد و باید دربارهاش نوشت آنچنان که باید نقطه قوتها را، درخشش قلم را دید. مجموعه داستان کوتاه «زنی که دهانش گم شد» سومین مجموعه داستانی «ماهرخ غلامحسین پور»، نویسنده ایرانی ساکن آمریکاست که به تازگی توسط نشر مروارید روانه بازار شده است.
«بگذار برایت بنویسم»: روایت یک ققنوس

رمان «بگذار برایت بنویسم» نوشتهٔ ناهید مهرگان از چند زاویه اثری ارزشمند است؛ این داستان گیرا است و خواننده را با سطور عمیق و منظم به دنبال خود میکشاند. روایتی است محکم با تصویرسازیهای خوب از شخصیتهایی چنان ماندگار که بعید نیست شبها به خواب خواننده بیایند و یا تا مدتها از ذهن او خارج نشوند. این ماندگاری خصوصیت آثار ادبی خوب است.
دغدغههای یک مادر شیفته ادبیات

من فرزندم را در غربت به دنیا آوردم. دور از خانواده و فامیل. خودم و همسرم باید به همه چیز رسیدگی میکردیم. شب قبل از زایمان و پیش از رفتن به بیمارستان اولین چیزی که در ساک بیمارستانم گذاشتم کتاب تازهای بود که بنا داشتم بخوانم. همسرم با چشمهای گرد شده گفت:« کتاب؟» خیلی حق به جانب و جدی گفتم: «آره دیگه، تا فردا قبل از عمل چیکار کنم تو بیمارستان؟»
کیف سیاه با مارک سفید بوستون

امروز سه شنبه است. سه شنبهها سرعت بیشتری دارند. از مدرسه رسیده نرسیده، جوراب و مانتو شلوار و مقنعه را درنیاورده مینشینم پای مشقها یم و به سرعت، تمامشان میکنم. سه شنبهها روز فلافل است، آن هم فلافلی که آقای لبنانی با لهجهی عربی فارسی و سس تندش درست میکند. فلافلی که پولداری ترین غذای دنیاست.
زن، کتاب، سفرِ هرات

در کودکی من زنان وقتی وارد زیارت میشدند، چادرهای گاچ خود را به شکل دامن یا لُنگ دور کمر خود میبستند تا مردهها شرمنده نشوند. گویا مردهها میتوانستند آنها را عریان ببینند. در سالهای اخیر زنی را آنگونه در زیارت ندیدم. یا شرم مردهها ریخته بود، یا زنان به جهان زندهها پا گذاشته بودند و شرم از مردهها اهمیتاش را از دست داده بود.
راز

ستاره شب پیش تا صبح بیدار بود و داخل باغچه یک گودال کنده بود، روی گودال را با چند تکه بزرگ الوار پوشانده بود. میدانست همسایه ها از طبقات بالا متوجه وجود گودال نمیشوند، عماد هم آنقدر بیتوجه شده بود که…
درکِ یک سوم

دکتر با عصبانیت دَر را به سمت بیرون کشید. خودم را به سرعت کنار کشیدم که بین دَر و دیوار نمانم. اما بعد یادم آمد که چند وقتی است همه چیز بیاجازه از من عبور میکنند. همیشه اولش همین طور است و به این عبور و مرورهای ناگهانی عادت نداری؛ بِن میگفت بعضیها حتی بعد از چند سال هم هنوز عادت نکردهاند.
خندهات را پنهان کن

قرار بود خندهها و لذتهایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش همآغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدمها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خوانده بودند که اینطوری، خواستنیتر است.
خندهات را پنهان کن
قرار بود خندهها و لذتهایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش همآغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدمها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خوانده بودند که اینطوری، خواستنیتر است. به او گفته بودند این که کسی باشد که دیگران او را بخواهند و او هیچوقت مشتاق هیچچیز و هیچکسی نباشد، او را جذاب میکند. ابهتش را بالا میبرد. او برای جذاب و خواستنیترین شدن، آهنی شده بود. یک لباس آهنی تنش کرده بود که مبادا نگاهی، نوازشی، چیزی از لای لباس آهنیاش رد شود و قلبش را دستکاری کند. دلش میخواست خواستنیترین مرد شهر باشد. تمام آدمها برایش تب کنند و در خواب و بیداری آرزوی با او بودن را داشته باشند.
چهار داستانک
هرقدر نیلبک نواخت مار از سبد بیرون نیامد. مردمی که دور معرکه گیر جمع شده بودند تمسخرش کردند و کم کم از اطرافش پراکنده شدند. معرکه گیر عصبانی شد. اگر دشت نمیکرد باز هم باید سر گرسنه زمین میگذاشت. سه روز بود که نتوانسته بود پولی در بیاورد تا شکمش را سیر کند. خونش به جوش آمد و لگدی زیر سبد زد. مار از سبد پرت شد. روی هوا تابی خورد و افتاد روی سر مردی و دوانه وار پیچ و تاب خورد. همه وحشت زده شده بودند. خوشبختانه کسی آسیب ندید اما پلیس او را به جرم اخلال در نظم عمومی دستگیر کرد. حداقل آن شب غذای گرم نصیبش شد.
میثاق

دو زن کنار پنجره اتاق پذیرایی که رو به خیابان میرداماد بود، ایستاده بودند. تماشای غروب تهران را دوست داشتند. وقتی خورشید بیرمق میشد و گرما دست از سر شهر برمیداشت، زندگی برایشان معنایی تازه میگرفت.