یک چرت عصرانه

سرم محکم خورد به میز. خوابم گرفته بود. روی کاناپه کمی جا به جا شدم. هوا تاریک شده بود. تلویزیون برفک گرفته بود. خرتوپرتهای روی میز را بهم ریختم. توی خشخش روزنامه و بستههای تخمه و چیپس دنبال پاکت سیگارم میگشتم. نبود. خم شدم و زیر میز را نگاه کردم. گردنم درد میکرد. نبود.
غرور
باد و بوران به شدت در حال وزیدن است. آنقدر سردند که همچون چنگال بر صورتم کشیده میشوند. هیچ برگی هم برایم نمانده تا مشتی محکم بر دهانشان بکوبد و گرمم کند. پاییز ناجوانمردانه برگهایم را به یغما برد. پرندههای نغمهسرا هم کوچ کردهاند. تنها دلخوشیم ترانههای آنها بود. من ماندم و یکتنهی لختوعور. راستی نه… یکی مانده. یکی که الهی نمیماند! بعضیها رفتنشان بر بودنشان ترجیح دارد. الهی کمرش را تبر میشکست. مغرورتر از او در تمام جنگل نیست. همه از دست زبانش مینالند. همسایه مغرورم خیلی به خودش مینازد. به قدِ سر به فلک کشیده، شاخههای پیچدرپیچ، تنه ضخیم و ریشههایی که در اعماق زمین نفوذ کردند و زمستان را برای او ماندن تابستان دلچسب میکنند.
روز تولد

آب بالا میآید تا زیر بینیام، وحشت زده دست و پا میزنم، بدون این که شنا بلد باشم، فقط تلاش میکنم زیر پایم نقطهای امن پیدا کنم و خودم را بالا بکشم، اما آب بالاتر میآید. فشار آب آنقدر شدید است که مشتی آب وارد دهانم میشود…
خندهات را پنهان کن
قرار بود خندهها و لذتهایش را پنهان کند. قرار بود اگر دلش غش رفت، به رویش نیاورد. اگر دلش همآغوشی خواست، دم نزند. قرار بود وانمود کند که بودن و نبودن آدمها عین خیالش هم نیست. از بچگی توی گوشش خوانده بودند که اینطوری، خواستنیتر است. به او گفته بودند این که کسی باشد که دیگران او را بخواهند و او هیچوقت مشتاق هیچچیز و هیچکسی نباشد، او را جذاب میکند. ابهتش را بالا میبرد. او برای جذاب و خواستنیترین شدن، آهنی شده بود. یک لباس آهنی تنش کرده بود که مبادا نگاهی، نوازشی، چیزی از لای لباس آهنیاش رد شود و قلبش را دستکاری کند. دلش میخواست خواستنیترین مرد شهر باشد. تمام آدمها برایش تب کنند و در خواب و بیداری آرزوی با او بودن را داشته باشند.
چهار داستانک
هرقدر نیلبک نواخت مار از سبد بیرون نیامد. مردمی که دور معرکه گیر جمع شده بودند تمسخرش کردند و کم کم از اطرافش پراکنده شدند. معرکه گیر عصبانی شد. اگر دشت نمیکرد باز هم باید سر گرسنه زمین میگذاشت. سه روز بود که نتوانسته بود پولی در بیاورد تا شکمش را سیر کند. خونش به جوش آمد و لگدی زیر سبد زد. مار از سبد پرت شد. روی هوا تابی خورد و افتاد روی سر مردی و دوانه وار پیچ و تاب خورد. همه وحشت زده شده بودند. خوشبختانه کسی آسیب ندید اما پلیس او را به جرم اخلال در نظم عمومی دستگیر کرد. حداقل آن شب غذای گرم نصیبش شد.
پیله
سخت و جانکاه است نظاره گر درد مردم بودن. زندگی شهری نفسگیر است و دلمردگی در پی دارد. ابتدای صبح با برآمدن خورشید و آغاز هیاهوی شهر ماشینی که بیدارباش آدمهای کوکیست برای بر هم زدن آرامش و زخم زدن سکوت خیابانها که شب هنگام مامن بی خانمانهاست که بشدت دوستشان میدارم چراکه خود را اسیر هیچ قید و بندی نکردهاند و همچون پرندهای سبکبال در کوچههای شب پرسه میزنند، کسانی که واقعا به رهایی ایمان دارند. آنها را میستایم. به حقارت آدمهای کوکی میخندم و به حماقتشان که برای هیچ و پوچ روحشان را میفروشند به پشیزی بخور و نمیر که پس از جان کندن و کشتن نور و شروع دوباره شب کوفته از حقارت و استثمار همچون کرمی که به جان لاشهای افتاده باشد در مترو و اتوبوس به هم میلولند و در بستر در خلوتی شرم آور بهم میلولند و حاصل عشقبازی این کرمهای کثیف کرم های نوباوه ایست که آنها نیز محکوم به فنا هستند همچون عوامل تکثیرشان. باید درد را کاست، باید تسکین داد این عارضه را.
خیابان شماره ٢٣
جلوی دکهی روزنامهفروشی میایستی. در روزنامهای، زن و مردی اینور و آنور تختخوابی نشستهاند، زن رویش را به پنجره کرده و مرد به سقف. روزنامه را تا میکنی و زیر بغلت میگذاری. صندلیای خالی میبینی. روبهروی صندلی فروشگاهی است. ماشینی جلوی فروشگاه پارک شده؛ بی ام و است. روی سردرِ فروشگاه نوشتهای است، به ورود اشاره میکند. وارد نمیشوی. مینشینی.
روزنامه را کنارت میگذاری. سیگاری روشن میکنی. مردی آنور خیابان به ستونی تکیه داده و اینور را نگاه میکند، آستین راست پیراهنش را تا کرده و گذاشته لای شلوارش. صدای کسی، سرت را بلند میکند. کلاهت کمی به پشت لیز میخورد. آن شخص، از بالای یک ساختمان، با کسی در پایین حرف میزند. سایهی ساختمان روی خیابان افتاده است. شخص پایین حرفی میزند، صدا توی هوا گم میشود. شخص بالا میگوید:
– Halatı sıkı baǧla[1
فرشتهای تنها در خانهی من
گفت:«به مادرم میگویم بیاید.»
این مال وقتی بود که هنوز شقایق به مدرسه نمیرفت . زنگ زدیم از شهرستان آمد. دو هفته پیش ما بود ، خسته شد، از تنهایی حوصلهاش سر رفت، برایش بلیط قطار گرفتیم، برگشت. سال گذشته یک آپارتمان کوچک کنار خانهی خواهرم اجاره کردیم. خیالمان اندکی راحت شد. شقایق از مدرسه که میآمد میرفت پیش آنها. اگر صاحب خانه اجارهاش را بالا نمیبرد همانجا میماندیم ولی مجبور شدیم به چند محله پایینتر اسبابکشی بکنیم . میگفت:« تورم مثل عمر شیطان بالا می رود و خرج خانه، خودتان بهتر میدانید سرسام آور است.»
سایهها
درِ سلول که باز شد صدایی به شدت آهن به گوشم خورد و سایهای کلفت، که حالا دیگر روی سرم خراب شده بود. تمام آن چیزی که فلاسفه و روحانیون گناهش مینامند درآن سایه جمع بود. زنجیری به پا داشت و کفشهایش، از جنس فولادی که از آب گذشته مینمود. باید از معیارهایی که آدمیان ضعیف دوستش دارند و دائم ستایشش میکنند زجری مداوم را متحمل شده باشد که موجب شده بود اینگونه پلید زندگی کند. از شیار در اتاقی که مرا در آن جا انداخته بودند، می آمد و می رفت. خود را به زمین می کشید و از نوک انگشتانم شروع می شد تا این که بلاخره تمام وجودم را می پوشاند. از سنگینی بودنش لِه می شدم که گفت:
نوازنده
بعد از مدتی که دزدکی داخل مغازه را نگاه میکردم، برنامهها دستم آمد. مرد نوازنده روزهای فرد در طبقه بالای ساز فروشی کلاس گیتار داشت و فقط روزهای یکشنبه جلسه آخرین شاگردش را در مغازه برگزار میکرد. روی صندلی چوبی مینشست و ملودی جدیدی مینواخت که به گمانم تکلیف جلسات بعد بود و وقتی دخترک کوتاه قد مو فرفری، سازش را برمیداشت و میرفت، مرد نواختنش را آغاز میکرد. فروشنده برای هردویشان چای میریخت و روی میز عسلی جلویشان میگذاشت و مینشست، سیگار میکشید و به موسیقی گوش میداد. مرد نوازنده هم بدون انقطاع مینواخت. مینواخت و ساعت پرواز میکرد. یک ساعت، دوساعت، گاهی سه ساعت تمام در یک حالت مینشست و مینواخت و من سه ساعت تمام در یک حالت میایستادم و گوش میدادم.
شاخهای این گوزن من را میدرند
پرندهای هراسان خودش را به شیشه کوبید و او از خواب پرید. همانطور که توی تخت نیم خیز شده بود با سرآستینش نمناکی پیشانی را گرفت. خودش را رها کرد روی تشک و نفسی سنگین همراه با آه ضعیفی بیرون داد. عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری روی زمان نامربوطی به رعشه افتاده بود. اما با آفتابی که خودش را کف اتاق پهن کرده بود دانست دیرتر از همیشه بیدار شده. قرصهای خواب خوب بلدند کارشان را بکنند. خانه در سکوت دلگیری فرو رفته بود. میدانست که زنش رفته سر کار و بچهها هر کدام دنبال درس و دانشگاهشان رفتهاند. سایهی محوی از پشت پنجره پرواز کرد و رفت. دوباره آن ترس به جانش افتاد. در اتاق تقریبا جز تختخواب اثاث دیگری باقی نمانده بود.
دانای کُل
من خوشحالی گربه را نمیتوانستم تشخیص بدهم، تنها میفهمیدم که خود بهروز از داشتن این گربه خوشحال است. گربه به خوبی توانسته بود بهروز را از تنهایی بیرون بکشد. او روزها پس از اینکه از دانشگاه برمیگشت در اتاقش با گربهاش حرف میزد و بازی میکرد. این را خودش به من گفته بود. سال اول دانشگاهاش بود و در کابل کسی را نمیشناخت. تنها من بودم و یک رفیق دیگرش. من در دانشگاه با او آشنا شدم و آن رفیق دیگرش برای سه_چهار ماهی هماتاقی اش بود اما چند وقتی میشد که رفیقش به روستا رفته بود و بهروز در اتاقش تنها مانده بود. تا اینکه یکماه پیش متوجه این گربه شد که پشت کلیکن اتاقش آمده بود، در لبۀ کلکین خودش را جمع کرده بود و شیشه مانع ورودش به اتاق میشد. شاید برای یافتن غذایی آمده بود و یا هم برای گرفتن گنجشکی خودش را به این بالا رسانیده بود تا از درخت روبروی اتاق بهروز که در منزل سوم یک بلاک رهایشی موقعیت داشت آن را شکار کند. بهروز آهسته پلۀ کلیکین را باز کرده بود و گربه را گرفته به داخل اتاقش آورده بود. آن روز گربه را ساعتها نوازش کرده بود و برایش شیر و غذاهای مخصوص گربه آورده بود. این آغاز پیوند عاطفیاش با گربه بود.