رنگ روغن عسلی چشم ها

سفارش دادهام رنگ روغنِ قهوهای از شهر بیاورند. کمی باید رنگش را رقیقتر کنم تا به عسلیِ چشمهایت بیاید. برای فرِ موها و برای نوک پستان هایت که آن روز می لرزید هم همان را استفاده می کنم. فر موهایت را تا شب تمام میکنم. هر روز همین را میگویم. شب میشود و هنوز موهایت مجعد و بیرنگ است. شب میشود و خودم را دور پتو میپیچانم و زل میزنم به موهایت که باید کمی بیشتر پیچ و تاب بردارد و روشنتر باشد.
ناهار روز جمعه
وقتی که تانیا زن عمورضا را ملاقات کردیم، همهی فامیل تبدیل به افراد مسخ شدهی تحت فرمان او شدیم. خودمان را در قبال او باختیم و اعتماد به نفسمان را از دست دادیم. عمورضا برای اولین بار همسرش را از فرنگ به ایران آورده بود تا با ما آشنایش کند. تانیا از ده سالگی در لندن زندگی میکرد. رفتارش خاص و پر از افاده بود، فارسی را شکسته بسته حرف میزد؛ از هر ده کلمهای که میگفت پنجتایش انگلیسی بود. و از همه بدتر نگاه سرد و شماتتگرش بود. بعلاوه زودرنج بود و تقریبا هر چیزی آزارش میداد. شبیه ماهیهای فایتر بود. ساکت و بی روح گوشهای مینشست و با چشمان نیمه باز نگاه رقت باری به جمع میانداخت بعد ناگهان طعمهای مییافت،در عرض چند ثانیه به آن حمله ور میشد و تکه پارهاش میکرد. مرتب فینفین میکرد و میگفت آلودگی هوای تهران با او سازگاری ندارد. ما هم ابلهانه تاییدش میکردیم. انگار نه انگار که تا پایش به خاک ایران رسید دست به دامان جراحهای زیبایی شد؛ بینیاش را عروسکی، چشمان را گربهای و زیر پوستش را تا جایی که میشد ژل تزریق کرده بود.
زندگی دیگران
مانی چرا از وقتی رفتی زندان عوض شدی همهش تقصیر توی لعنتیه که من توو این سگدونیم تلفنو قطع میکنم بالا میارم بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی باید نقش بهتری انتخاب میکردم حالم از همهی این کتابا و فیلما به هم میخوره همه رو آتیش میزنم آره همهرو میریزم توو صندوق عقب و پشت ماشین میبرم توو یه خرابه آتیش میزنم «No Number Is Calling» جرمت چیه مرتیکه؟ این اراجیفو من ساختم؟ اگه این سن خودکشی نکنم میدونم دیگه نمیتونم وقتشه نمنم بارون میشینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز بازجوی لعنتی میدونم دروغ میگه میخواد منو از سمانه که اون بیرون منتظرمه ناامید کنه بالا میارم بوق ماشینا فحش آدما باید پامو رو گاز بذارم چشامو ببندم گاز بدم نه قبلش باید هارد و کتابارو آتیش بزنم شما فیلمسازین؟ آره ولی عنوان مستندساز بیشتر میشینه رو کاری که من میکنم یعنی واقعاً سمانه همهچیزمو گفته کنار خرابه پیاده میشم کتابارو میریزم بیرون عصبی مثل سگ میرم خونه نمیخوام ریختشو ببینم تولد ۲۵ سالگیت مبارک عزیز دلم بعد چندماهه که میخندم؟ بازجو از کجا میدونه سمانه رو سینهش تتوی ستاره داره دیگه مغزم داره ذوب میشه بالا میارم سمانه حتی به تو هم بخوام نخوام نمیتونم اعتماد کنم تنهام بشین همینجا رو مبل رو کیک اولین عکس دو نفرهمونه گریهم میگیره همه کتابا جلز ولز میسوزه همه خاطراتم و زندگیم بالا میارم نمنم بارون میشینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز سمانه اساماس داده باید برگردم خونه لعنتی من فقط ۲۵ سالمه و مُردم میره آشپزخونه برمیگرده یه دستش رو گرفته پشتش نشون نمیده میدونم کادوش سوپرایزه فوت کن زل زدم به عکس اگه یه چیز قشنگ توو دنیا وجود داشته باشه توئی فوت کن دیگه لعنتی تلفن زنگ میخوره هارد فیلمامو میذارم زیر چرخ با ماشین از روش رد میشم تلفن زنگ میخوره
مایهی افتخار
مردی آمریکایی در ادینبورگ قصری را برانداز میکرد، اگر بشود اسم آن را قصر گذاشت، و نه خانهای سازمانی! جمعیتی از اهالی شهر و جهانگردان را دید که مقابل نردهها در طرف دیگر خیابان پرنسس جمع شده بودند. از خیابان عبور کرد و به پارک رفت. خبر خاصی نبود. بعد از مدتی ولولهای در میان جمعیت به راه افتاد و او ردّ نگاه مردم را به سمت برج و باروی قصر دنبال کرد. ردیفی از هیکلها نمایان شد که درست روی لبهی دیوار ایستاده بودند.
من بهت آسیب نمیزنم، فقط میخوام مغزتو داغون کنم!
پسرها وسط خیابان دروازه گذاشتهاند و گلکوچیک بازی میکنند. دو دختر دور آنها کنار خیابان مشغول دوچرخهسواری هستند. ناگهان یک ماشین پلیس از آنور خیابان میآید. پسرها فوری دروازهها را برمیدارند تا ماشین رد شود. یکی از پسرها توپ دولایهی سبز و قرمز را بغل میگیرد و فرار میکند. دو دختر که سوار دوچرخهاند پشت سر ماشین پلیس راه میافتند و پسرها دنبال توپ. پسرها میریزند سر آن یکی که توپ را برداشته بود. تا جا دارد کتکش میزنند و توپ را از دستش میکشند بیرون. دوباره دروازهها را سر جاشان میگذارند و توپ پلاستیکی را میاندازند وسط و به نشان بازی جوانمردانه تیمی که توپ دستش بود بازی را شروع میکند.
سگ
سگ هم قطعا بد است. هر دفعه که از آنجا میگذرد، سگ خودش را به در میرساند و با خشم میغرد؛ مشخص است که دلش میخواهد او را تکهپاره کند. سگ بزرگ و خشنی است، از این سگهای «ژرمن شپرد» یا «روتوایلر» (خیلی کم در مورد سگ ها می داند). چشمهای زردش، نفرت خاصی که از این رهگذر در خود دارد، مشخص است. تابلوی «سگ بد» را که پشت سر میگذارد، باز به آن نفرت فکرمیکند. میداند که سگ تنها با او مشکل ندارد: هرکس که به در میرسد، هرکس که پیاده یا سوار بر دوچرخه از آنجا میگذرد، همان اندازه نفرت را حس میکند. اما این حس چقدر عمیق است؟ مثلا شبیه جریان برق است؟ که با وارد شدن چیزی به صحنه، روشن شود، و با گم شدن آن چیز در پیچ خیابان، خاموش شود؟ وقتی سگ دوباره تنها میشود چه؟ آیا هنوز هم از شدت نفرت میلرزد یا آن تلاطم به ناگهان آرام میگیرد؟ هر روز هفته، دو بار با دوچرخه از جلوی آن خانه رد میشود، یکبار در راه رفتن به بیمارستانی که کارمیکند، یکبار هم وقتی که کارش تمام میشود. این رفتن و آمدن منظم، سبب شده که سگ بداند چه وقت باید منتظرش باشد: حتا پیش از آنکه او را ببیند، خود را به در میرساند و بابیقراری نفسنفس میزند. خانه در بالای یک شیب است، بنابراین صبحها حرکتش، رو به بالا، آهسته است، در بعدازظهر اما، خوشبختانه، میشود از آنجا با سرعت بیشتری رد شد.
دختر جنگ
دلم افتاد و فکر کردم زمین از زیر پایم فرار کرد. باز هم فکر کردم انفجار شده و دوباره جانهایی را گرفته. اما نه. صدا از انفجار نبود. این صدا از چیز دیگری بود و به ناحق مرا ترساند. تو بودی. تو بودی که آخرین سطل آب را از آبدان بزرگ حویلی ما که رو به خالی شدن بود بیرون میکشیدی. دلم چقدر ترسو شده. حالا دیگر با صدای خالی شدن آبدان هم حین ته کشیدن آبش، از سینه میپرد. حق هم دارد بترسد. به دلم حق میدهم از هر انفجاری متنفر باشد؛ بمان از تکرار هر رخدادی که من و تو یکبار تجربهاش کردهایم بترسد یا بیزار باشد.
دیکتاتور
وقتی آرمین بهم زنگ زد و گفت که باز زینب زدتش دیگه سرم داغ شد. گفت که اسباب بازیامو ازم گرفته و محکم زده پشت کلهم. آخه من نمیفهمم چرا اینا انقدر حیوونن. تو با یه بچهی هف هشت ساله چیکار داری کثافت؟ آچارو انداختم زمین و در رفتم. هرچی اوس طالب دنبالم داد زد که کارمون زیاده کجا میری خودمو زدم به نشنیدن. سوار ماشین شدم و تا اونجا که تونستم گاز دادم. فقط میخواستم برسم خونه و حقشونو بذارم کف دستشون. دیگه صبرم حدی داره به امام حسین. هرچی میبینم و دم نمیزنم فایده نداره. اینا جز مشت و لگد زبون دیگهای حالیشون نمیشه. میگم این بچه مادر نداره یه کم هواشو داشته باشین اصلا من به درک بخاطر ثوابش .والا بخدا ثواب داره به یه بچهی بی مادر محبت کنی ولی اینا بدتر زدن تو سرش. چطور وقتی بچههای اون منصور فلان فلان شده میرن خونشون از هف دولت آزادن. میزنن خونه رو زیرو رو میکنن هیشکیم نمیگه چرا؟ تازه واسشون دستم میزنن اونوقت بچهی من راه میره میزنن تو سرش میشینه میزنن تو سرش میخوابه میزنن تو سرش…به خوشگلی باشه که بچه من یه تار موش میارزه به کل هیکل بچههای یه وریِ منصور که قیافهشون عینهو گاریه که لاستیکش دررفته. حرف زدنشونم که دیگه همه دیدن تا دوکلمه میگن جونشون بالا میاد اونوقت آرمینِ من مث بلبل چه چه میزنه. دِ آخه چی تو اونا دیدین که تو این بچه نیس؟ البته این دیوار از پی کجه. وقتی شوکت با اون سن و سالش بین نوههاش فرق میذاره دیگه وای به حال بقیه. مهمونی دادن و دعوت کردناشون واسه منصور و بابا ننهی زنِ عفریتشه، فحش و نفرینشون واسه من و بچهی بی مادرم. انگار زن من از زیر بته عمل اومده بود که یه دفه بابا ننشو دعوت نکردن که دلش خنک شه. آخرم گذاشت رفت از دست همین کارای اینا. بابا مام مال همون خونهایم،از زیر بته عمل نیومدیم که.
سوغاتی
وقتی بالاخره پیدایشان میکنم نیم ساعتی هست منتظر اند. سالهاست پارک لاله نیامدهام و بعد هم هرچه نگاه میکردم آدرسی که پای تلفن میدادند میتوانست هرجای پارک باشد. از دور که میبینمشان سعید و شایان نشستهاند بالای پشتیِ یک نیمکتِ چوبیِ رنگ و رو رفته و پیمان جلوشان سر پاست. شایان با هیجان حرف میزند، پیمان با لبخند نگاهش میکند و سعید چشمش اینطرف و آنطرف حیران میگردد که من را میبیند. موبایل را میگذارم توی جیبم و ساک کاغذی «اچ اند ام» را میدهم دست چپم. یک لبخند به سعید میزنم اما حساب میکنم فاصله هنوز آنقدر زیاد هست که تا رسیدن بهشان نتوانم روی صورتم نگهش دارم. سرم را میآورم و پایین نگاهی به پیراهن نوی سبز کنفیام میاندازم. چند متری توی فکرم که هنوز هیچی نشده این لکها از کجا آمد و بعد دیگر آنقدر نزدیک هستم که تمامقد لبخند احوالپرسی بزنم. سعید که از دور حواساش پرت بود با نزدیک شدن من بیشتر و بیشتر حواسش را میدهد به صحبتهای شایان تا جایی که وقتی میرسم جوری سرش را برمیگرداند طرفم که انگار تازه متوجه آمدنم شده. «هنوزم این اخلاقتو داری؟ یه ساعت میکاری آدمو؟»
همهچیز از اینجا دور است
روز اول احساس آسودگی میکند. حسهای دیگری هم هست، آسودگی یکی از آنهاست. بالاخره به مقصد رسیده. بعد از سه هفته. بعد از پاره شدن بند صندل، گونههای آفتابسوخته، گِلهای درون گوش، شپشهای سر، تاولهای دور مچ پا، کبودیهای روی کپل، تخممرغهای آبپز، بطریهای آب، توتهای ترش، کامیونهای وانت، واگنهای قطار و پیادهروی در خاک و کثافت، طلوعها و غروبها، ناامیدیهای آزاردهنده و امیدهای شکننده – او به مقصد رسیده. می گویند بخواب، اما این که درست نیست. اول باید پسرش را پیدا کند. قرار بود او هم اینجا باشد. در راه از هم جدا شده بودند، شبهنگام، همین چند روز پیش. مردی که راهنماشان بود، گفته بود دوازده نفر یکجا، توجه همه را جلب میکنند. زنها را جدا کرده بود. هر اعتراضی را هم با توپ و تشر جواب داده بود.
زلزله در تهران
دوشنبه ۱۸ تیر ماه ۱۳۹۷ ساعت ۱۲ و ۳۸ دقیقه شب، زلزلهای به قدرت ۵.۳(پنج و سه دهم) ریشتر پایتخت را لرزاند. در ادامه نیز هشت کلان شهر دیگر کشورمان به فاصله تقریبی ۲ تا ۳ دقیقه یکی پس از دیگری شروع به لرزیدن کردند. این سیر زنجیری زلزلهها که در تاریخ لرزه نگاری بی سابقه بود موجب بهت و حیرت لرزه نگاران شد. دکتر ساعدی رئیس سازمان لرزه نگاری کشور در اینباره اظهار داشت: با همکاری مرکز لرزهنگاری اروپا- مدیترانه (EMSC) در روند شناسایی زمین لرزه به اتفاق نظر رسیدیم که مرکز زمین لرزه پایتخت کشور بوده است. در ادامه این لرزش از شهری به شهر دیگر انتقال یافته و در نهایت در نزدیک مرز کشور آرام گرفت. وی در ادامه افزود: نتایج آزمایشات پژوهشگاه بینالمللی زلزلهشناسی و مهندسی زلزله (IIEES) نشان میدهد وقوع زلزله مشابه در تاریخ لرزه نگاری جهان بیسابقه بوده است. ما در تلاش هستیم احتمال وقوع دوباره چنین لرزههایی را پیش بینی کنیم. به این منظور از طریق وزارت دفاع و معاونین ریاست جمهوری مجوز ورود تیمهای کارشناسی بینالمللی لرزه نگاری را فراهم آوردیم تا به بررسی اجمالی و موشکافانه این پدیده بپردازیم. رئیس سازمان لرزه نگاری کشور با رد شایعه حمله تروریستی توسط سلاح هارپ خاطر نشان کرد: هارپ یک فناوری است نه یک سلاح. میدانیم زلزلههای بزرگ همراه با تغییرات وسیع در اتمسفر بالای منطقه کانونی میباشند و اغتشاشاتی را در کره یونسفر ایجاد میکنند. تلاشهایی جهت استفاده از این پدیده برای پیشبینی زلزله انجام شده است که فناوری هارپ یکی از آنهاست. اما اینکه با هدایت امواج الکترومغناطیس بتوان در یک منطقه زلزله ایجاد نمود توجیه علمی ندارد. دکتر ساعدی با اشاره به دیگر ابعاد ناشناخته این زلزله افزود: دوربینهای ثبت کنترل ترافیک تصاویری را ضبط کردهاند که در آنها در آسمان نورهایی همچون نورهای ناشی از رعد و برق روئیت میشود حال آنکه طبق اظهارات سازمان هواشناسی هیچ ابری در آسمان آن شب وجود نداشت. بررسیهای مختلفی در خصوص این پدیده صورت گرفت و با نظریههای مختلفی روبرو هستیم اما کارشناسان هنوز به اتفاق نظر نرسیدهاند.
زمستان
آمنه میگوید:«بخدا قسم این آدم ترک نمیکنه. مگه دفههای پیش ترک کرد؟ هر دفه قرض زیاد بالا میاره میره کمپ بعدش چند ماه بیکار تو خونه فقط میخوره و میخوابه شماها که قرضاشو دادین دوباره میره سراغش. تو اون مدتیم که نمیکشه قرص میخوره. بخدا صدبار خودم قرص تو جیبش پیدا کردم از اونا که به فیل بدی از پا در میاد. این آدم تو زندگیش یه راه راست نرفته. همه چیش دروغه. ترک کردنش کار کردنش حرف زدنش همه چیش. بخدا من دلم واسه شماهام میسوزه. علی! تو سی سالته یه قرون پس انداز نداری. همسنای تو زن و بچه دارن تو هرچی درمیاری باید بدی پای گندکاریای ناصر. نکن علی بخدا تو عین داداش نداشتمی. به فکر خودت باش. مرجان کم ماهه؟ ولی چون ناصر داداششه کسی در این خونه رو نمیزنه. پدر از دست کارای ناصر گذاشت رفت اون سر تهرون به بهونهی کار، مادرم که میبینی قلبش از کار افتاده انقد غصه ناصرو خورده… بخدا بابا مامان منم از دست ناصر پیر شدن_به هق هق میافتد_خودم بدبخت شدم ولی نمیذارم دخترم مث من شه.»