«گروتسک» در «گربه سیاه» اثر ادگار آلن پو

پو اعتقاد داشت بزرگترین هنر یعنی تاثیر بر احساسات. به همین دلیل هم وجود منطق و اینتلکت در داستانهای رمانتیک را رها کرد و فقط به احساسات و غریزه رو آورد و از قالب گوتیک استفاده کرد…
نگاهی به داستان: «قلب افشاگر» اثر ادگار آلن پو

این داستان نخست سال ۱۸۴۳ چاپ شد. موضوع آن «ترس از مرگ» شناخته شده است. «پو » سر این داستان خیلی مشهور شد. او بخشی از جنبش ادبیات گوتیک امریکا بود که در قرن نوزدهم محبوبیت زیادی یافت.
نانسی میتفورد را از کجا شروع کنیم

نانسی یکی از خواهران معروفِ میتفورد بود که برای پول درآوردنْ سراغ نویسندگی رفت. او فوقالعاده گزنده بود، و برای کسانی که با نانسی آشنا نیستند، بیان صریح او غافلگیرکننده است…
چارلز دیکنز را از کجا شروع کنیم؟

برخی از شگفتانگیزترین شخصیتها و گیراترین داستانهای تاریخ ادبیات را چارلز دیکنز خلق کرده است. اگر میخواهید بدانید که مطالعهٔ آثار او را از کجا شروع کنید، خواندنِ این راهنمای آسان به شما توصیه میشود.
سِپارش

آن روز که مهلا زنگ زد خودت را برسان، نگفتم خودم میدانم یا شاید جرأت نکردم. مهلا خیلی وقت بود که دیگر به من زنگ نمیزد و این اواخر یک بار گفت: حالم را به هم میزنی…
من مینویسم زندگی، تو بخوان عادت

چهل سال از این سوال میگذره و من هنوز چهرهاش رو به خاطر دارم، وقتی کنار همدیگه روی پلههای منتهی به حیاط نشسته بودیم و با لذت و حرص پوست نارنگی پاک میکردیم.
قصه دریا

بله. قصه که قطعاً قصه دریاست اما اجازه بدهید قبلش یک چیزی را روشن کنم. من این قصه را نه از کسی شنیدهام نه جایی خواندهام. در واقع خودم هم اولین بار حین نوشتنش با آن برخورد کردم.
آیا همذاتپنداری با تبهکارانِ خیالی بد است؟

اینکه شبیهِ کسی باشید که شخصیتی منفی یا خائن دارد یا بهنوعی آدمِ بدیست، ناخوشایند است، چون این سوال را در ما برمیانگیزد که: چرا من باید شبیه او باشم؟
امروز تودوروف مرد

نان کرهایام را که بلعیدم، دکمههای پیراهنم را که بستم، کراواتم را که درست کردم، از در خانه رد شدم. در را دو بار قفل کردم. با این حال چند لحظه بعد از خودم خواهم پرسید آیا در را درست قفل کردهام.
مموراندا: بازی ویدیویی با الهام از آثار موراکامی

بازیِ مموراندا عمدتا از داستانهای موراکامی الهام گرفته است. محیط و داستان بازی، لزوما هیچیک از داستانهای بهخصوص موراکامی را به یاد نمیآورد، بلکه هدف این است که حال و هوایی مشابهِ آنها را القا کند.
دو دنیاییها

حساب این سالها از دستم در رفته است. دقیقا نمیدانم میشود هیجده سال یا بیست سال. فقط یادم هست وقتی چمدانهای بیست و سه کیلوییمان را جمع کردیم و نوزده ساعت سوار هواپیما بودیم تا به این قارهی دور برسیم بچهها پانزده ساله و دوازده ساله بودند. هر دوتاشان خیلی سریع راه افتادند. سریعتر از ما زبان یاد گرفتند و راه و چاه زندگی کردن در آمریکا زودی آمد دستشان.
آدمی مثلِ کوه

دوست داشتم بازهم حویلی پر از گُل و گِل آنها را ببینم. در باز بود. با احتیاط به حویلی قدم گذاشتم. دیدم تعداد زیادی از مردانِ همسایه درون حویلی حاجیاند. چند بته گُل زیر قدمهایشان پژمرده شده بودند. فکر کردم شاید مهمانی دارند. نمیدانم چرا حس کردم پدرم هم آنجاست. پدرم آنجا بود. او را از آستین چپن سبزرنگش، میان مردان همسایه شناختم.