حماقت

در خودم بودم با خیالاتم پرسه میزدم و به افرادی که چنین جادهی مزخرفی ساخته بودند لعنت می فرستادم. به پارک که قرار بود استراحتی به ذهنم بدهم رسیدم، زیر لب شعر «برق چشمان تو از دور مرا میگیرد» را زمزمه میکردم در میانه پیاده رو پارک مثل چوب خشکم زد.
چهل سالگی نحس

زندگی مامای ما به این پنج آهنگ خلاصه میشود. خودش میگوید که زندگیاش را به دو بخش پیش و پس از این آهنگها دستهبندی کرده؛ یعنی دوران جاهلیت که به بچهگی و نوجوانی هدر رفته و دوران جوانی و آستانه میانسالی که در کمال بهسر میبرد.
شما هم مواظب باشید!

در بخش بالایی استخرِ موج مصنوعی، دراز کشیدهام. لذت زیادی دارد. موج آرامی از دور به من نزدیک میشود. از زیر بدنم میگذرد و دوباره باز میگردد
شرایط

سنجاق مویاش امروز از پیشم شکست. چنان غمگین شدم که گویا دلم شکسته باشد، نه آن سنجاق. بار آخر یک سال پیش دیده بودمش. وقتی خبر شدم در همین شهری که من آمدهام او هم زندگی میکند، از میان سنگ سراغش را پیدا کردم و برایش زنگ زدم.
شال گردن

چهل دقیقه پیش از وقت اصلی شال و کلاه کرده و آمادۀ رفتن است. هی مثل گنجشک خودش را به در و دیوار و پنجره میزند. هر پانزده، بیست ثانیه یک بار به طرف ساعت میبیند.
آقای کابل

چشمهایم آهستهآهسته باز میشوند و صدای شرشر آب بهگوشم میرسد. خود را در کنار دریای باشکوهی که پاهایم از لبهی آن بسوی پایین آویزان است، مییابم. با خود میگویم: «من کجا هستم؟»
در این هنگام صدای پیرمردی از عقب بلند میشود: «اینجا کابل است و تو در کنار دریای کابل نشستهای.»
موقتی

این طوری نیست که همه چیز را بتوان توضیح داد. توضیح از فهم میآید و بعضی چیزها فهمیدنی نیست. تو از من میپرسی: «چه بلا تو را زده؟» البته که تو با ادبی. تو این طوری نمیگویی. با صدایی که با هیچ نوع درد، حتی درد دندان هم آشنا نبوده، محترمانه و با اطمینان میگویی: […]
حوض

حوض بزرگ و لبالب از آب، در میانهی چمن سبز، صفای خاصی به اطراف خود داده بود و کُل باغ و عمارت را زینت میبخشید. تلالو و بازتاب نور در سطح انحنایی و موجدار آب، بلورهای رنگ رنگی شکل میداد. در واقع استخری بود، به بزرگی و رنگ آسمان، که همه چیز را در خود منعکس میداشت.
عروسی که شاهگل شد

ـ برای ای که بخت دخترت باز شوه، ای استخوان فیل را بگیر، شش چهارشنبه، یادت نره فقط شش چهارشنبه ده یک سطل آب بنداز. دخترت خودش را همراه همو آب بشوره. چهارشنبهی هفتم یک خواستگار خوب از راه دور بریش پیدا میشه. اگر نامد ده رویم تف بنداز.
منظـرهیـاب

در گوشهای توقف میکنیم، کمی دورتر از جمعیت. در جستوجوی یک مکان مناسب هستیم؛ یک جای خیلی خوب و وسیع که به هرسو دید داشته باشیم و بتوانیم به دَور خود بچرخیم و آزاد باشیم. نگاهمان بهجمعیت است، بیشتر به صفهای منظمی که بستهاند و در میانشان. خیلی با شکوه و پر اُبهَت به نظر میرسند. چند گامی که پیش برویم، به جمعیت میرسیم. نزدیک میشویم. مردمان، وقتی وجود ما را از نزدیک میبینند، سرهایشان را میگردانند و طرف ما نگاه میکنند و چیزهایی میگویند با هم که نمیشنویم. احتمالاً وجود ما در اینجا برایشان غیرمنتظره است.
بیشرف

یادم میآید، همانگونه که رو-به-روی آینه ایستاده بودم، به یکبارگی بر آن شدم تا بیشرف شوم. اندکی اندیشیدم و سپس با خود گفتم: خُب، در نخست، نیاز است که مانند همهی کارهای دیگر، ابزاری که نیاز دارم را فراهم آورم. به چه چیزهایی؟چشمانم را بستم. به پستوی مغزم رفتم. جستجو کردم. به دنبال پرسش هایی مانند اینکه آدمهای بیشرف، چه ویژگیهایی دارند و کیها بی شرف هستند؛ گشتم.
دختری که ریش کشید

پریسا همینکه به بلوغی رسید، ریش کشید. کودک که بود و هنوز ریشی درنیاورده بود، خیلی زیبا بود. همه دوستش داشتند. به قدری که زنان روستا مالکانه گفته بودند: «پریسا، عروس خودم است.» اما همینکه قدری بزرگ شد، ریش کشید و شبیهی پسرها شد. موهای نرم و سیاهی که از دل گوش تا زنخش روییده بودند ناگهانی پریسای شاد و مست را به موجود عبوس و پریشانی تبدیل کرده بودند.