S.D
دو ردیف مهتابی چهارتایی با نوری به فام سفید آبی فضای اتاق را روشن کرده بودند. صدای چکه کردن شیر دستشویی در سینک استیل براق بر روی کاشی های سفید، که با وسواس تمیز شده بودند انعکاس پیدا میکرد. در وسط اتاق درست در وسط اتاق جایی به فاصلهی هشت قدم از هر دیوار که […]
بادبادک
امشب پدر بعد از چند سال تصمیم گرفت کنار مادر بخوابد، مادر گفت: «خجالت بکش، پیرمرد.» و متکا را به سمت پدر پرت کرد. بعد خندید و گفت: «برو توی هال بخواب.» پدر خندید و بعد دیگر نخندید. ایستاد و به مادر نگاه کرد. بغض کرده بود. چشمهایش برق میزد. پنکه سقفی میلرزید. مادر گفت: «اینجا خیلی گرمه ، این اتاق داره حالمو بهم میزنه.» چرخید به سمت دریا: «فردا دیگه باید برگردیم…چند روزه که اینجاییم.»
لبخند پیروزی
عقربک ارتفاعسنج چهارهزار و هشت صد متر را نشان میداد، اما کوه در زیر سینهٔ هلیکوپتر آنقدر بلند بود که عقربک نشاندهنده ارتفاع حقیقی از سطح زمین گاهی ایله به ایله که پنجاه متر را پوره میکرد. پایین کوههای عبوس و خاموش، غمگین و مغموم قطار کشیده بودند و دل آدم را ناحق دقی میگرفت، ولی […]
آینهای که بوی لیمو میداد
همیشه عطرزن دیرتر از خودش ازآپارتمان سمت راست، دو طبقه بالاتر، خارج میشد. تاعطر آشنا بخواهد از لای در هجوم ببرد به مشام و خاطره و او را دیوانه کند، زن دیگر در پاگرد پلههای طبقه ی پایین بود. با دستی به چرخ صندلیاش فشار میآورد تا دور خودش بگردد و با دستی در خانه […]
کلاغها
گرمای شعله قرص الکل جامد حریف برفهای فشرده داخل یغلاوی نمیشد. مهرداد بالاسر یغلاوی ایستاده بود، این پا و آن پا میکرد. امیر تا خرخره تو کیسهخواب چپیده بود و سیگار دود میکرد. ته یغلاوی کمی آب جمع شد. مهرداد آب را به آفتابه خالی کرد و از سنگر بیرون دوید. عباس داشت با فشنگی […]
سوء ظن
کسی که نه میبینم و نه میشناسم، پشت سرم میایستد و در آنی، رگ گردنم را با چاقوی قصابی میزند. خون به همهجا فواره میزند. از وقتی که بستری شدهام، تو خواب و بیداری کابوس میبینم. کی خلاص میشوم از این وضعیت؟ انگار قرار نیست جای این زخم لعنتی چاقو بهتر شود. دیگر گندش را […]
پاپ کورن
حامد احمدی . رد لاستیک اتومبیل روی سفیدی برف، مثل زیپ شلواری بود که باز مانده باشد. خیابانها خلوت بود و چراغها جوری سرشان را خم کرده بودند، انگار مشغول مطالعهی هیجانانگیزترین و جدیدترین مطلب علمی هستند. عقربههای ساعت آن وقت شب فقط جلو چشمهای دانشمندان، فاحشهها و عاشقها میچرخند. ریزههای برف مثل پاپ کورنهای […]
خائن

ما دو نوجوان شرور بودیم با دو کلاشینکف روسی کاملا نو که قطعات فلزی سیاهشان هنوز از گریس کمپانی سازنده آن چرب بود و قنداقهای لشم آن زیر نور برق میزد. دسته آبنوسی پشت ماشه گویی برای دستهای من ساخته بودند، به راحتی سه انگشتم دور آن میپیچید، شصتم در فرورفتگی بالای قنداق جا میگرفت […]
شبانه
آتش یکهو زبانه کشید، پتپت کرد و خاموش شد. مرد سیگارفروش یقه ژاکتش را کیپ کرد. دستوپایش را تکان داد تا کمی گرم شود. از جلو مغازه میوهفروشی یک جعبه میوه چوبی خالی آورد، آن را خرد کرد و روی زغالهای نیمسوز توی پیت حلبی انداخت. زیر چشمی به زن که خودش را توی چادر […]
سایهها
به پترا میگویم:«دکتر بهم گفت وضع ریهام خراب شده. دیگه وقتشه بیمارستان بستری شم.» کلمات عین پروانههای سرخوش عاشق توی هوا گم میشوند. ابروی چپش را کمیمیبرد بالا. روی شکم خوابیده و دارد با پاهاش بازی میکند، ساق پای خوشتراشش شبیه به یک کلهقند سفید یزدی توی خلا اتاق پیچوتاب میخورد. چشمش به صفحهی تلویزیون […]
قضیهی غیب شدن فیل

وقتی که فیل از فیلخانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکیام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن میخواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوهام ادامه دادم.
پاییزِ آبپری
استکان چای تویِ نعلبکی نشست و صدایِ جیرینگِ خودش را تویِ قهوهخانه پخش کرد. پیرمرد چوبش را روی زمین فشار داد و بلند شد و گفت: «دستت درد نکنه سید احمد.» احمد به خودش آمد. بلند شد و گفت: «من کوچِکِ شما اَستم حاجیی.» دستهاش را همینطور تویِ هم چرخاند به هوایِ گرم شدن و […]