گردنه‌گیر

۱ قوماندان فولاد با نوک ناخن‌هایش، آهسته آهسته چرس را ریزه می‌کرد. روی تختی دراز کشیده بود و سایه‌ی درخت توت از آفتاب می‌پوشاندش. کله‌اش را با تیغ تازه تراشیده بود و آثار چاقو و چره، این‌جا و آن‌جای کله‌اش به چشم می‎خورد. بروت ‌های کلفت و هیکل بزرگی داشت. پیراهن گوپیچه به تن کرده […]

پایان داستان

گفت مظاهر هم مُرد. مدت زمان زیادی می‌گذشت از جنگ. همه چیز رنگ و بوی تازه به خود گرفته بود. ما ده نفر بودیم و راه درازی در پیش داشتیم. می خندیدیم، می‌خواندیم، می‌رقصیدیم و خندۀ ما سطحی و ناپایدار نبود که ببینی گونه‌های شاد در یک لحظه از غصه زرد  می‌شوند. گفتم: حالا باید […]

صدوچهار

پاییز ۵۹ شش ماه از سربازی ام می‌گذشت، خدمتی که قرار بود در شهربانی باشد و با جا ماندن یک پرونده در بلبشوی اول انقلاب سر از زندان قصر درآورد و من شدم کادری زندان. روزی که امریه به دستم رسید پشتم لرزید، پشت آقاجان لرزید، پشت مادر لرزید و اشک ریخت، نه اینکه بچه‌ننه […]

از سَمت دست نخورده‌ی تخت

… از توی آینه‌ی میز توالت راه‌راه های روی روتختی رو دنبال می‌کنم تا می‌رسم روی دیوار و بعد خیره می‌شم به عکس عروسی‌مون که درست کوبیدیم بالای تخت خوابمون. نگاه می‌کنم به خودم که افتاد‌م توی بغل اون و هر دو داریم به دوربین می‌خندیدم. نگاه می‌کنم به دنباله‌ی لباس عروسم که از توی […]

ظهیرالدوله

بهمن‌ماه آن سال سخت‌ترین سرمایی بود که تابه‌حال دیده بودم، هر شب تا صبح گوله‌گوله برف می‌بارید و دم صبحم زمین یخ می‌زد، تازه ماشینمو تحویل گرفته بودم و به توصیه یکی از دوستام زده بودم تو خط مسافرای مهرآباد، بیشتر وقتا سر ظهر که میدونستم بقیه راننده‌ها حوصله ندارن بیان فرودگاه میومدم تا هم […]

پرانتز‌ها

پسر، دوازده سیزده ساله بود. زخمِ روی انگشتِ اشاره‌ی دستِ راست را گذاشت کنارِ دهانش. بخارِ دهان برای لحظه‌ای سوزشِ زخم را کمتر می‌کرد. جلوی درِ نانوایی پاهاش در هم پیچید و دمپایی‌ها که از پاهاش بزرگتر بودند، تا خوردند.  روی پله‌های نانوایی نشست. دمپاییها را درست کرد. فال‌هایی را که روی دستش مانده‌ بودند، […]

تکت لاتری

مردهای مندرس‌پوشی که روبروی مغازه جمع شده‌ بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعه‌کشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند،‌ کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی روی پیاده‌رو غلطید و زیر نگاه متعجب تماشاچیان صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید.

بریز بخوریم

بخار که رفت، دایی‌قاسم گفت: «هرچه زودتر باید سمیّه رو شوهر بدم … بریز بخوریم.» محمدآقا هم استکانش را گذاشت کنار استکان دایی‌قاسم و گفت:«منم» ناصر بطری آبمعدنی را برداشت و استکان‌ها را کشید ‌سَمت خودش، بطری را خم کرد و دوباره استکان دایی‌قاسم و محمدآقا را پُر کرد و در بطری را بست. دایی‌قاسم حسابی زل […]

جنایتکار

صبح، به محض آن‌که چشمانم را باز می‌کنم، برای اولین بار احساس جنایتکار بودن می‌کنم. شبیه حس مادرهایی که نوزاد خود را حمام داده‌اند، با مهربانی کله‌شان را نوازش کرده‌اند و بعد آن را زیر آب فرو برده‌اند و آنقدر نگه‌داشته‌اند تا آنکه حبابی دیگر روی سطح آب پدید نیامده. بلند می‌شوم. به اتاق دخترها […]

فرح

وارد سرا که می‌شوی برگ‌های نهال‌های شگوفه‌زده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی می‌کند. عطر شگوفه بهی که  به دماغت می‌پیچد با خود می‌گویی:  شاید رسیده باشد. کلکین بازرا که می‌بینی این بارمحکم‌تر می‌گویی او برگشته است و به کفش‌هایش می‌نگری که دم در جفت شده است. آهسته وارد می‌شوی وآهسته خریطه‌های […]

کاریز

هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهکده «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند.

گره کراوات، دکمه‌ی کت

می نشست، بند کراوات را دور زانوش می‌چرخاند. گره کراوات را همیشه روی زانوش می‌بست و تنظیم می‌کرد. می گفت: گردنت رو بیار جلو. کراوات را می‌انداخت دور گردنم. خودم سفتش می‌کردم. یقه‌ی پیراهنم را تنظیم می‌کردم . گردنم را به چپ راست می‌چرخاندم بعد هم انگار که عصا قورت داده باشم دو دستی یقه‌ی چپ […]