همان شب همان چهل نفر
قومندان گفت که همه را میندازیم بعد مرمی باران می کنیم، بعد هم دو سه دانه نارنجک میندازیم. اما تاجی از بین همه بیرون شد و یک رقمک با لرزه و بلند گفت که حیف این مرمی ها نکرده که بالای این مردگاو ها مصرف کنیم. بعد یکی یکی کنار چاه کشاند و با برچه زد…زد…زد و درون چاه انداخت. همو چهل نفری را که خودش گفته.
ظاهرشاه
از زمانیکه نجیبه به سن جوانی رسیده بود ، وقتهای زیادی میگذشت. چندین فصل پَخته چینی تیرشد و چندین بار پالیز های دایمه و للمی به ثمر نشست؛ اما یکبار هم کسی خواستگار گفته دروازه ماما عبدالحق و گلچهره خاتون را تک تک نزد. اول خو آدم غریب راخدا صاحب دختر نسازد، باز اگرهم دختر باشد و هم مانند اولاد ماماعبدالحق بدرنگ و از گوشها گِرنگ، دیگر به امید خدا بنشین و به امید کدام آدم پخته سالِ زن مرده و یا کدام بنده خدا که لنگ و لاش باشد یا شل و شوت. اما از کم بختی نجیبه هرقدریکه گلچهره خاتون انتظارکشید؛ هیچ مردینه ذات پشت دخترش نجیبه کَر نآمد که نآمد.
بیوزن
یک سطل آلومینیومی را داد دستم و گفت:«اگر دوست داشتید میتوانید همین جا پای این درخت بریزید. حتی میتوانید با خودتان ببریدش خانه و هرجا که دوستش داشتید نگهش دارید.» در سکوت زل زدم به سطل کوچکی که درش بسته بود. از سکوت من نه جا خورد و نه ناراحت شد. به آرامی ادامه داد:«البته […]
گلدان بابا جان
حاج آقا احتشام معتمد بابا جان بلندبلند وصیتنامه را میخواند. بابا جان هیچ بدهیای به هیچ کس نداشته، از هیچ کس هم طلبکار نبوده! سهم هر کسی هم معلوم است! حتی تکلیف صندوق چوبی ته زیرزمین را هم معلوم کرده و آن را به من که نوه بزرگش هستم بخشیده! از کجا میدانست که این صندوق را دوست دارم.
دو بالِ ناهمگونِ وحشی
خمِ انگشتِ اشارهی مردانهای به شانهام میکوبد .نباید حدس بزنم که باباست. باید بدانم. باقطعیت. بویِ سیگارِ وینستوناش قبل از لمسِ انگشتِ پهن و سنگیناش آمد. دختر، دوباره چکارش کردی که آمده خِرت را بچسبد؟ حواست را خوب جمع کردی؟ کاغذی ماغذی، یادداشتِ نفرت انگیزی چیزی؟ زیر مژهای نگاهش میکنم. چه بابایِ نازی دارم من! کُـرکهای به هم پیچیده و طلاییِ دستهاش را! دارد به خوابی بی پایان می برَدَت، دارد غرقات میکند. آن خطهایِ خنده را که نگو، همان که گوشهی چشمهاش را احاطه کرده.
نان و عشق
آناهیتا از در خانه بیرون میآید. موهای بلند که تا گودی کمرش میرسد در پرتو خورشید میدرخشند و صورت کشیده واستخوانیاش را از دو سو دربرگرفتهاند. پیراهن حریر گل بهی که تا بالای زانوانش میرسد انگار با اندامش سرجنگ دارد. مغرور، زیبا و بی اعتنا در انتظار تاکسی به خم خیابان چشم دوخته. زن پدرش چاق و خپله با پیراهن ساتن آهاردار بلند و چادر کرم براق کنارش ایستاده. یک تاکسی نارنجی جلو آنها میایستد تا آنها را سوار کند. تاکسی که زوزه کشان دور میشود از خم کوچه بیرون میآیم. با کریم شل چشم در چشم میشوم.
دانشگاه
چشمانم میسوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که میزنم، به جای ریه، وارد چشمانم میشود. پک هایم را تندتر میکنم و آب از چشمانم میریزد. سیگارم را هنوز به ته نرسیده، زیرپایم له میکنم و به طرف در ورودی میروم. چند سرفهی پشت سرهم میکنم تا کمی از بوی سیگار دهانم کمشود. گلو و […]
اشرف نمیآید
صدای به هم خوردن در حیاط پیرمرد را از جا پراند. پسربچه به ایوان دوید و از آنجا به حیاط سرک کشید. باد لنگههای در حیاط را به هم میزد. پیرمرد گوش تیز کرد و نرمه دماغش را که زردی میزد خاراند. “هیچوقت سابقه نداشته اشرف انقد دیر کنه. با امروز سه روزه که خانه […]
بدرود دلباخته
– گاهی که مغز آدم سوت میکشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناریست. نمیدانم هر کاری که نکردی میتوانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به جایی که گمان میکنی، مغز سرت همان جاست. میدانی؟!
چشمهایش
به صورت لطیف و مهربانش نگاه میکنم. چین و چروک صورتش را پوشانده، قشنگی لطیفی در چهرهاش دیده میشود. چشمان مشکی بادامی و دهانی کوچک و مهربان. از همه جا و از همه چیز صحبت کردهایم، از زندگی تلخ و سرگذشتش، از این که در زمانهای قدیم چطور دخترها ازدواج میکردند، که حتی خود دختر […]
درد را نکشیدم
چشمانم دارند میسوزند. انگار چیزی دارد گلویم را خراش میدهد. سردردِ خفیفی دارم که مثل یک دست نامرئی دارد جمجمهام را آرامآرام فشار میدهد. دلم میخواهد محکم سرفه کنم تا هر چیزی که دارد در سرم سنگینی میکند، از دهانم بیرون بریزد و من یک نفس راحت بکشم. بوی غبار و دود، هنوز برایم عادی […]
دستهای پر از پولکی

سعی میکنم تندتر چسبها را به سمت هم بکشم تا محکمتر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر میکند. کناره لبها خشکی زده است. قول داده که پوستهها را نکند اما هر بار قطره خونی روی لبش چسبیده. یادم باشد دنبال آ. د…