گاو شیری
عصر تنگ برادر ما مثل مرمی طرف دهلیز دوید و فریاد زد: «گاو به دور درخت میچرخه، درد خور یاد کرده». پدر، دنبال وَتَرنَر دوید و مادر که به زنان پرتجربه بیشتر اعتماد داشت تا کسانی که چند سال از عمرشان را در فاکولتهها هدر داده و داکتر حیوانات شدهاند، پایش را بر شکاف دیوار گذاشت و با یک خیز آرنج هایش بر لبه ی دیوار مادر صَنَو رسید. مادر صنوبر، داکتر نسایی گاوهای منطقه بود. یک مشت پیرزال که چار فصل سال چادرشبی به سر و چند جاکت به بَر داشت و مثل اینکه همیشه آماده ی دوخت و دوز باشد، چند تا سوزن به چپه یخن جاکت اش خلانده بود.
به جای رویا، خواب را به من هدیه کن
چشمانم را میبندم و سعی میکنم به بوی عطرش فکر کنم. بوی آدمها همیشه یکی از مهمترین دلایل من برای دوست داشتن یا نداشتن آدمها بودهاند. بی آنکه بخواهم، عطر آدمها احساساتم را نسبت به آنها تحت تاثیر قرار میدهند. انگار مهمترین چیزی هر آدمی، قبل از چشمها و صدایش، عطرش است. عطر تنش یا عطری که به خودش میزند، خلاصهای از آن آدم است برای من.
این آدم!
در مسیر کار، از اشبوروک لین میگذرم، از کنار دفتر املاک و مستغلات با آن ساختمان کوچک زردرنگ و مردی که با لباسی شبیه علامت دلار جلوی آن ایستاده، میگذرم، مغازه لوازم جشن و فروشگاه «قصر حیوانات خانگی» را هم رد میکنم. جایی در بین راه، هر روز، «این آدم» را میبینم. «این آدم» یک مشکلی دارد. شاید مریض است یا شاید هم مشکل دیگری دارد. شلوار جینی میپوشد که بالا تا پایینش جر خورده است. حتی حالا، در این سرمای ماه اکتبر، تنها یک پیراهن تنش است، با دگمههای باز که شکم خاکستریاش از آن بیرون زده.
مارخور

مردم میگفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بیتنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته بودند که همانطور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس میکشید، به صحن مسجد برده بودند و برایش آب و غذا داده و تیمارش کرده بودند. هر کس تکهای از لباسش را برای تبرک یافتن پاره کرده بود و چند روز بعد، وقتی نورالدین روی تشکی در صحن مسجد به خود آمد، زیر پتویی نازک کاملا لخت بود. طبیعیست که در این میان واسکتش همراه با پولهای حمامی نصیب کدام آدم طالعمندی شده بود و نورالدین هم هرگز از آن پول به کسی نگفت. بخصوص اینکه مردم یکی یکی پیش میآمدند و دست او را میگرفتند و به سر خود میکشیدند و برایش پول میگذاشتند.
حواست به صاحبخانه باشد
تیر بابا خطارفت، اما احتمالا خیلی نزدیک به گربه خورده بود. چون گربه چنان خیزی برداشت که انگار یک موش کوچولو کونش را گاز گرفته باشد، و بعد تعادلش را از دست داد. پاهایش کج شد و از روی سقف لیز خورد. چنگال هایش که روی فلز سقف کشیده میشد، ویییییییپ صدا میکرد و بعد … تالاپ. “میمون چهره” محکم به زمین افتاد و برخلاف افسانههای رایج، سیستم داخلی او کمکی نکرد که بر روی هر چهار پایش پایین بیاید. خب، البته حدس میزنم که روی پاهایش پایین آمد، فقط فرود موفقی نداشت.
مادر آل

با کف دستاش روی صورت شوهر را تکان داد. شـوهر تکـانی به خود داد و به خیال آنکه بیخوابی دخترک را دلتنگ کرده، دستش را که همیشه زیر سر دخترک دراز بود، از آرنـج دور گـردن او حلقـه کرد و او را در تنش فشرد. دخترک صورت شوهر را محکمتـر تکـان داد. شوهر در نیمهخواب و بیـداری سـرش را روی بـازوی دختـرک گذاشت و لبانش را روی کومهی دخترک بخیه کرد و در همـان حال زُنگی زد. دخترک با صدای لرزان در حالیکـه سـر شـوهر را محکـم تکان میداد با التماس زاری کرد: «وارخِی…»
بشر
یک گیلاس نوشیدنی جلو او، یک فنجان اسپرسو جلو رضا، یک بشقاب میوه تزیین شده در وسط میز. یک طرف میز میترا و طرف دیگر رضا. رو به روی هم. دور از همهمه کافه! میترا در چشم رضا نگریست و گفت: رضا یک چیزی میخوام بهت بگم. امیدوارم که ناراحتت نکنم. رضا دستش را روی دست میترا گذاشت. برقی در نینی چشمان میترا درخشید.
واسکت بَرَگ
دروازهی مردهخانهی مسجد زنجیر بود. سلیمان در را باز کرد. یکییکی رفتیم داخلِِ مردهخانه که اتاق کوچکی بود در دهلیز مسجد. روی تختهی مردهشور جنازهی یک مرد گذاشته شده بود. دیشب اهالی رفته از دشت آورده گذاشته بودند و خودشان رفته بودند که بخوابند. ترسیدهترسیده به دور جنازه حلقه زدیم. سردارقیچ گفت: «اینه جای مرمی، جای سوراخ مرمی.»
زیر آفتاب داغ
آفتاب به شدت بر دشت میتابید و بیتابی طیبآغا لحظه به لحظه بیشتر میشد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمبساز میپرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنهاش را داخل صندوق عقب موتر فرو کرده بود. طیبآغا از خود برای دهمین بار در چند دقیقه گذشته پرسید: چی بود میخواستم پرسان کنم؟
ماهجان
دست خودم نیست. چشمم که به او میآفتد رغبتم بسته میشود از دنیا. دل پیش نمیکنم سر سفره بنشیند یا پَر رختش به رخت دیگری بگیرد. فهمیده خودش. روز در پناه پَسغولههای خانه خودش را گم میکند یا مینشیند گوشه مطبخ، خیره به آتش زیر دیگدان. آتش که شعله میکشد از چهارطرف دیگدان و شعلههای زرد و سرخش در چشمان بُهت زده ماهجان به رقص درمیآیند. شانههایش کم کمک به لرزه میافتد. سرش را میبرد مابین زانوهایش و هِق هِق گریه میکند. شب اما میترسد از تاریکی، تنهایی، زوزه شغالها و حتی سایهاش…
سرباز سربازکش
مثل غروب پاییز یک روز خدمت، رسول بند پوتینش را که ۱۷ ماه و پنج روز، پا درون کفشش کرده است گره ای کور میزند. رسول بازدیده، سرباز یگان حفاظت زندان مشهد تنها بازمانده ای از اوست که با سر تاس و صورت آفتاب سوخته، شانه به شانه صدها بازمانده دیگر در مقابل آنها که کلاه بر سر گذاشته اند، خبردار میایستد. ساعت ۶ بعدازظهر و دقیقا اگر بخواهید ساعت ۱۷۵۸ همان روز، رسول بعد از جواب دادن به سؤالات همیشه تکراری افسر نگهبان از در دژبانی داخل شد و ۲۴ ساعت بعد کثیف و عرق کرده از در پشتی زندان بیرون ریخته شد.
چاه آخر
اولین باری بود که خلیفه غژدی و چاه را برای ساعتهای متوالی، به امانِ خدا رها کرده بود. آفتابِ تابستان کمکم غروب کرد. ساعتها گذشت و دوباره صبح شد. باز هم هر کس با شگردهای مختص به خودش، دنبالهی ماجرای چاهِ هفدهم را گرفت. مویسفیدها، به بهانهی وضو و صحراگشت تُختُخکنان و اعوذباللهگویان از نزدیکِ چاه میگذشتند و نبودِ خلیفه را با لبخندِ ملیحِ خود به یکدیگر میفهماندند.