گور پُر از آب

ناخودآگاه اینکار را انجام دادم. رویم، یا بهتر بگوییم، روی گور و در آن دخمه، پارچهای سیاه کشیده بودند. دوباره صدا را شنیدم که گفت: «محکمتر تکان بده!»
آقای روشنفکرنما

آقای روشنفکرنما معمولا هر جایی که قدم میگذارد دنبال آن است که با آن گیسوان فرفری بلندش که تاب هرکدام به اندازه قوس آسمان است مردم را متوجه خود کند.
مهماز

در مبارزات سخت «بامیان»، او و چند تن از یارانش به اسارت مزدوران درآمدند. مهماز قهرمانانه در برابر شکنجههای سخت و طاقتفرسا ایستادگی کرد و مرگ را بر زندگی تحت ستم ترجیح داد. مهماز شاهد شکنجههای غیرانسانی جلادان روزگار بود.
همسایهها

میخواهم کمی درباره خانواده خلوچلی که یک زمانی در آپارتمان روبهرویمان زندگی میکرد بنویسم. ما اینجا با همسایهها مراوده چندانی نداریم اما تقریباً همه محله آنها را میشناخت.
غزل

اینجا دهکده «سوخته قول تخت» از ولایت «بامیان» است که در غرب «بامیان» واقع شده است. زندگی روستائیان بسیاری اینجا در فقر و بینوائی میگذارد.
سیگار اضافه

از بیرون اتاق، صدای دویدن میآمد. چند ثانیه بعد، درب اتاق کوفته و بلافاصله باز شد. نوجوان 12-13 ساله، نفسنفس میزد. دستش را به نشانهی اجازه بالا برد.
ترس تاریک

برای پادشاه خبر آوردن که علیاحضرت، لشکر وی به فرماندهی فیلیپ آنتوان موفق به عقب راندن دشمن از مرزها شدهاند و در حال برگشتن به قلعه هستن.
ابر
حاج خورشید پای درخت گل کاغذی، رو به دریا نشست. گرگور نیمهکاره را به سمت خود کشید و با دستان پینه بستهاش شروع کرد به کوک زدن درزها، آوازی را زیر لب میخواند، نوایش همراه با نسیم و شرجی رفت روی دریا..
گروگان

خودِ سارقِ بانک هم انگار شوکه شده بود. چون خیلی آدم آنجا بود. خودش هم متوجه شد که برخلاف همهٔ آمادگیهای قبلی، شلوغیِ بعدازظهر را پیشبینی نکرده بود. گفت، «دستا بالا» و مردم کمابیش اطاعت کردند. «همهتون گروگان هستین.»
شما برندهی خوششانس ما هستید

انگشتانش را از هم باز کرد و بعد یکی یکی از کوچکترین انگشت دست چپ بست و زیر لب شمرد:« هفدهم، هجدهم، نوزدهم، بیستم، بیست و یکم…» بعد دوباره خم شد و زیر چهارمی را هم امضا کرد.
من مینویسم زندگی، تو بخوان عادت

چهل سال از این سوال میگذره و من هنوز چهرهاش رو به خاطر دارم، وقتی کنار همدیگه روی پلههای منتهی به حیاط نشسته بودیم و با لذت و حرص پوست نارنگی پاک میکردیم.
قصه دریا

بله. قصه که قطعاً قصه دریاست اما اجازه بدهید قبلش یک چیزی را روشن کنم. من این قصه را نه از کسی شنیدهام نه جایی خواندهام. در واقع خودم هم اولین بار حین نوشتنش با آن برخورد کردم.