ب، میم، ب

آستین لباسم را روی صورتش میکشم، پاک نمیشود. نوک آستین را در دهانم میگذارم تا خیس شود، دوباره میکشم، لکهی خون پاک میشود. موهایش ژولیده بود، میخندید، تنها شباهتمان لباسهای رنگ و رو رفته و کهنه بود…
خونه

اونقدر جیغ جیغ میکردند که گوشای آدم ویز ویزک میگرفت. اون شب که دیگه بدتر. یخچال هم ویز ویز میکرد. عصرش سودابه روضهی حضرت زینب گذاشته بود. گوشش رو میچسبوند به ضبطش و دراز میکشید…
کبریتِ پاکستانی

امیر پچپچ کنان و هذیانآلود میگفت: «من از فولاد هستم، هرکس جای من بود مُرده بود.» شهریار به دوست کمابیش قدیمیاش که به هوش آمده بود نگاه میکرد. سه ضربهی عمیق چاقو و زخم گلولهای…
پشتِ در، زیر پنجره

از وقتی نقد و نظرها زیاد شده است، چندینبار در روز جلوی آیینه میایستم و با وسواس بیمارگونه خود را در آن تماشا میکنم. آیینهای که به دیوار اتاقم نصب شده، قدری کوچک است؛ تنها میتواند صورتم را نشان بدهد.
آواز

شش تا یاکریم روی شاخهی درخت جمبوی پیر و بیبرگی نشسته بودند، آفتاب تند تابستان بندر عمود بر پرهایشان میتابید و بخار از کلههای کوچکشان بلند میکرد…
بیرون هوا سرد است

خدا روز نادیده را روز ندهد و پای ترقیده موزه! به همین زودی از یادش رفته حاجی صاحب او را به اعتبار من در این دکان به کار گرفته، حالا دلش هست که جای مرا پشت دخل بگیرد!
روسری گلدار قرمز من و کلاه پشمی اقیانوس آبی شیرین بابا

قرارمان صبحها بود. ساعت شش صبح سر خیابان فردوسی جلوی قنادی. وقتی از ته خیابان نزدیک میشد ثانیه شماری میکردم تا برسد و مطمئنم او هم قدمهایش را میشمرد تا برسد.
سه مبارز

سه مبارز، که در یکروز همزمان متولد شده بودند. یکی فرزند نخست خانوادهاش، دیگری فرزند دوم و آن یکی دیگر بعد از انتظار بیست سال در کوچه گلی و تاریک، نزدیک به قبرستان دستهجمعی مشهور به «پولیگون» پا به هستی گذاشتند.
دمیورژ

انگار افتاده بود میان زانوان عروس مرگ. دورش را حریر سفید نازکی پوشانده بود. با کیسهای در دست میان مه میدوید و هر از گاهی که صدای تیر میآمد روی زانوهایش چمباتمه میزد
صبحانه در صلح و صفا

من صبحها زود از خواب بیدار میشوم. ساعت هنوز هفت نشده بود که به تراس رفتم. یکی از صبحهای فوق العاده آرامِ ماه مِی است و تقریبا در سکوت از نور خورشید لذت میبرم.
دست

خانم منشی زیرچشمی به مریضها نگاه کرد. یکی از آنها به حالتی عصبی با پایش روی سنگ کف ضرب گرفتهبود و نگاه خشمگینش را از زنی که وسط اتاق انتظار قدم رو میرفت برنمیداشت.
فرحناز

فرحناز در محلهای فقیرنشین در «ورس»، در کوچهای تنگ و تاریک و باریک، در اتاقی محقر و نمور درمیان خانوادهای تهیدست و پرجمعیت چشم به جهان گشود. پدر و مادر او منتظر یک پسر بودند ولی در کمال ناباوری فرحناز پا به هستی گذاشت.