داداشمَن

بوی گوگرد خیس و برادهی آهن میآید. بوی تیِ نمناک که انگار پنج دقیقه از کشیدنش روی زمین چرکِ راهرو گذشته باشد. انگار لاشهی حیوان مردهای را روی زمین کشیده باشند. صدایی از دور میآید. کسی فریاد میزند: کی خستهست؟
حادثۀ روز چهارشنبه

باید همان لحظه که نگاه هرز و بیصاحابش را روی صورتش ول کرده بود، همان لحظه که با گفتن عزیزم، بوی ادکلن و سیگارش را به خوردش داده بود، درِ اتاق را به هم میکوبید و از آن هوای وحشی فرار میکرد؛ امّااا…
مصیبتِ ادبیات

ما حتی نمیدونیم داستانمون رو برای کی داریم تعریف میکنیم. توی یک فضای دوبعدی گیر افتادیم و هیچکس هم به دادمون نمیرسه. میدونید. این کار همچین شغل ایدهآلی هم نیست. اگه به من بود، دوست داشتم باغبون بشم.
بر باد رفته

باد موذی و سمج زیر پوست لطیف بیتابی میکند و خودش را به باسن میرساند تا دیوار صوتی کلاس را در هم بکوبد، اما با فرمانی که از مغز صادر میشود، عقب کشیده میشود، تا در مکانی امن رها شود.
زور

تو فکر میکنی کاپیتان بهزاد واسه چی میرفت خونهی ابوطالب، واسه چای خوردن؟! نه والا! واسه زنش میرفت، این کاپیتانها همشون همینطورین، پول دارن میافتند دنبال زن و دخترای بندر، چشاشونم هیزه!
عقبگرد

همهچیز در جابهجایی بود و تنها چیزی که میشد دید، خانهی در حال لختشدن بود. کارگران میآمدند و هویتِ ساختمان را در کامیون بار میزدند و میبردند. کهنگی خانه مثل نان بیات میماند.
قاتل باورهای یک محله

آقابزرگ بدون چشم برداشتن از آن رنگینکمان رنگها، دانههای تسبیحش را یکبهیک از زیر دستان چروکیدهاش سُر میداد: «درسته که آیتالکرسی برای مریض معجزه میکنه ولی خب، همین خواهر مرجانخانم داشت از صبش آیتالکرسی میخوند، ولی فایده نداشت…»
کوچه پنجم

یک هفتهی تمام وقت و بیوقت باران میبارید، زمین خیس بود و آسمان تاریک. باران تمام فصل چیزی نبود که مردم این ورها با آن اخت باشند و به آسانی سر سازگاری با آن پیدا کنند.
برابر

دست برد و از کشوی میز، دفتر کلاسی را بیرون آورد، رو کرد به بچهها و گفت: امروز کلاس قرآن کنارِ دریا، حضور و غیاب هم داریم! ده دقیقه وقت دارید وسایلتان را جمع کنید و زیر طاق خانهی حاجرئیس باشید.
برای یک لحظه با تو بودن، جان میدهم!

غم بزرگی در درونش موج میزد. آخرین باری که او را دیده بودم ده سال پیش بود. آن موقعها، دختری شاد و سرزنده بود ولی اینک نای حرفزدن هم نداشت. چهچیز او را به اینجا رسانده بود؟
ماگدالنا

میگفتن که بیخداس، آخه همیشه خدا رو مورد پرسش قرار میده و میگه عیسی پسر خدا نیست؛ پدر مرا ببخش، آره میگفتم براتون امروز قراره که توی میدون شهر محاکمهاش کنن…
عاشقانههای یک مستاجر

زیبایم امروز در این سوی خلقت ابر آمد و باران ریخت، میشود از آسمان باران ببارد و من بوی تو را حس نکنم؟! بوی گلهای کاغذی و کوچههای بارانخوردهی چهارمحل که همرنگ لاک ناخنهای قرمز غیرجیغت هستند…