عروسک سوم

عروسکِ مورد علاقهی خواهرم را شبانه از اتاقش دزدیدم. از باغچهی داخل حیاط لانهی مورچهها را زیر نظر گرفتم. وقتی ملکه بیرون آمد عروسک را جلویش انداختم. ملکه اول ترسید، به زیر بزرگترین برگ درخت بالای لانه خزید.
ستم روزگار

شنیدن قصهی ناامیدی و مرگ عاطفهای یک زن چنان بالای روح و روانم تأثیر کرده بود که همه چیز اطرافم را زشت میانگاشتم. از شرشر دریا گرفته تا آواز پرندگان و رود محصورشده با درختان، همه و همه، به نظرم زشت میآمدند.
پیرزن و قالیچه قرمزش

پیرزن آنقدر نحیف و چروکیده و ضعیف بود که حتی نمیتوانست در ماشین را باز کند یا درست روی پاهایش بایستد و با پشت خمیده راه میرفت و حتی نمیتوانست درست حرف بزند. صدساله به نظر میرسید، اما…
جامانده

انگار قرار نبود این معما حل شود. به قول مامان هیچچیزی تو این دنیا حسابوکتاب ندارد. درست مثل من که بیهیچ دلیلی، دیگر آرزوی خوانندگی نداشتم. گاهی آرزوها پشت زمان جا میمانند و آرزوهای نو با عشوه جایشان را تصاحب میکنند.
بنفشه آفریقایی

زن و شوهر به آشپزخانه میروند، با هم آشپزی میکنند، میخندند، یکدیگر را در آغوش میگیرند، از آشپزی هم ایراد میگیرند، یکدیگر را برانداز میکنند و برای مدتی، جوانهای بیست و چند سالهای میشوند، سبکبال و شاد.
دستهای درون

پدرش از تمام پدرها یک متر کوتاهتر بود. این را همه میدانستند. وقتی به مدرسهاش سرمیزد یا با تاکسی زردرنگ دنبالش میآمد احساس میکرد همکلاسیها به او و پدرش جور دیگری نگاه میکنند.
اندر احوال روانکاوان دروغین

یک سوال که بر لبها مانده و بعدها تبدیل به گلایه بیخوابی میشود؛ شبیه فیلم روشناییهای شهر چارلی چاپلین و یا تاریکخانه صادق هدایت که چرا انسان شب را برای خواب و روز را برای فعّالیت انتخاب کرده است.
چشم در راه

احمد کنار پنجرهی بزرگ شفاخانه ایستاده بود. به دشت پهناور و خشک که در برابرش بود چشم دوخته بود. شفاخانه تنها ساختمان این دشت وسیع بود. داخل شفاخانه نیز سکوت مطلق حاکم بود.
چاپستیک

یک روز صبح وقتی کربلاییخلیل، جورابها را توی ساک ورزشی میگذاشت که ببرد بازار، پسر توی حیاط نشسته بود و کیفش را حاضر میکرد، کل خلیل زیر لب شروهی سوزناکی میخواند، هر وقت به یاد زن اولش میافتاد شروه میخواند…
صلبیه

هرمز داشت توی گرمای خون غوطه میخورد. پاهایش را باز کرد. داهیر دمش را تکان داد و جابجا شد. تنش سنگین شد. سایهی چیزی را دید. انگار سایهی تیره انعکاس تار مردمکش بود، لکهی سیاهی که توی صلبیه غوطه میخورد.
تاسیان

آفتاب کمرمق اما مداوم اسفندماه حالا دیگر چند روزی میشد که تمامی نداشت و خودش را روی تمام روستا پهن کرده بود و تمام سعیاش را میکرد تا بتواند برفهای خشک و یخبستهی این چند ماه را آب، و خانههای نحیف و کوچک را از زیر بارِ آن خالی کند.
ساعت: یک ربع به دوازده

با این که اون روزها شش سال بیشتر نداشتم و خیلی کوچیک بودم، همه چیزو خوب یادمه! روزهایی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه! بعضی وقتها انگار چند نفر دستمهامو میگیرن و چشمهامو باز نگه میدارن و مجبورم میکنن…