۱
قوماندان فولاد با نوک ناخنهایش، آهسته آهسته چرس را ریزه میکرد. روی تختی دراز کشیده بود و سایهی درخت توت از آفتاب میپوشاندش. کلهاش را با تیغ تازه تراشیده بود و آثار چاقو و چره، اینجا و آنجای کلهاش به چشم میخورد. بروت های کلفت و هیکل بزرگی داشت. پیراهن گوپیچه به تن کرده بود و ظاهراً بیرمق و بی حال به نظر میآمد. در خیالات خودش سیر میکرد. به جوانیهایش فکر میکرد و به روزگاری که جوان خوشقدوبالایی بود، و در دکان قصابیای شاگردی میکرد. شاگردی در دکان قصابی، آنهم در کشور بیگانه.
ناگهان سر و صدای کسی را میشنود.
– قومندان، قومندان!
فولاد تکان می خورَد و با صدای دورگهاش جواب میدهد:
– بچه دوس. فکر ماره خراب کدی… چی شده؟ چی گپاس؟
غلام با چهرهی استخوانی لاغر و آفتابسوخته، نفسش را قدری راست ساخت و گفت:
– دَ موتر یک خارجی اس. زیاد پیسه داره. چطو کنیم؟
فولاد فکر میکند.
– از کجاس؟
– نمیفامم ولا…
– کافر اس؟
– نخاد…
– بیارینش…
۲
بس کهنه با سرنشینانش در امتداد پیچ های پیدرپی گردنه، فریادزنان و خاکبادکنان به پیش میتاخت. دود غلیظی که از ته موتر پخش میشد، همه جا را آلوده ساخته بود. سر و صدای کودک و زن و پیر و جوان از آن به گوش میرسید. عرق از سر و گردن همه میچکید. هوای گرم، سرنشینان را دیوانه کرده بود. راننده به راههای پر پیچ و خم تکراری خیره شده بود و از این همه رفت و آمد در یک مسیر خسته به نظر می رسید.
از دورترها چیزی به چشمش خورد. سرعت را کم کرد و چشم دوخت به پیش. چوب های دستک و سنگ های بزرگ راه را مسدود کرده بودند. ناگهان فریاد زد:
– دزد! دزد! خانهخراب شدیم…
شور و هلهله در بس افتاد. زن ها و کودکها جیغ می کشیدند و دختر جوانی از هوش رفت.هر کسی در پی پنهان کردن داراییهایش شد. مادری چوری هایش را از دست ها بیرون کرد و آن را زیر لباس پسر کوچکش پنهان ساخت. مرد موسفیدی که عینک کلفتی به چشم داشت، مقداری پول از جیبش درآورد و آن را لای دو چوکی بس فشار داد.
درِ بس با فشار هرچه تمامتر باز شد و سه نفر مسلح وارد شدند. دو نفر شان برای ایجاد رعب و وحشت راننده را زیر ضربات مشت و لگد و کوفتن با قنداق تفنگ گرفتند، و سومی تفنگ را به طرف این و آن نشانه می گرفت تا مبادا از کسی حرکت بیجایی سر بزند. از سر و صورت راننده خون جاری شد و وقتی حسابی از حال افتاد و تفنگدارها یقین حاصل کردند که خطری از جانب او متوجه شان نیست، وارد مرحلهی بعدی کار شدند.
– ساتته بکش دوس بی ناموس…
– بگیرین صیب.
– پیسه داری؟ کجا ماندیش مردگو؟
مرد عینکی دستپاچه جیب هایش را خالی کرد و همه را تحویل داد. تفنگدار پول ها را شمرد:
– کلش چل هزار اس، بی غیرتِ بی ناموس؟ ما ره بازی میتی؟
و بعد به نفر بغل دستش اشاره کرد. تفنگدار دومیبا تمام نیرو به جان مرد عینکی افتاد و پشت و پهلو و سر و صورتش را قنداقپیچ کرد. مرد عینکی در حالی که کم کم خون از شقیقه هایش جاری میشد، فریاد زد:
– از برای خدا… به لحاظ خدا… بد کدم. اینه…
و مابقی پول های را هم که در میان دو چوکی بس پنهان کرده بود در آورد و با شرمندگی به مرد داد. یکی ازتفنگدارها از کمرش یک بوجی کنفی را بیرون کند و تمام غنایم را در آن انداخت. سپس به عینک های پیرمرد خیره شد و آن را از چشم هایش با خشونت برداشت. کهنه و فرسوده به نظر میرسید. دوباره آن را به سویش انداخت. خیالشان از بابت این مرد راحت شده بود. دیگر چیزی برایش باقی نگذاشته بودند. نوبتیک زن جوان رسید. چوری های طلا را از دستانش به زور بیرون کشیدند. ولی گوشواره هایش را پیش از آن که از گوش هایش بکنند، خودش درآورد و تحویل داد.
ضمن این که فحش های رکیک و زشت از زبان تفنگدار ها بلند میشد؛ رفته رفته بوجی روی شانههایشان نیز سنگین تر و سنگین تر میشد.
مرد جوانی با مو و ابروی سیاه و ریشِ مرتب و پرپشت، بی حرکت روی صندلی نشسته بود. لباسهای خوشرنگ به تن داشت و خوشتیپتر از دیگران به نظر میرسید. تفنگدارها مستقیماً بهش نزدیک شدند و شروع کردند به تلاشی و بازرسی او. وقتی تفنگدار از جیب این مرد بستههای پول را بیرون آورد، خودش نیز در حیرت رفت. باورش نمیشد؛ دالر بود.
یکی از مسافران موتر فریاد زد:
– یک ذره غیرت داشته باشین. خارجی اس… خارجی ره لُچ میکنین؟
– خارجی اس، خارجی باشه… ما به خارجیا خط ندادیم که غرضشان نداریم…
کسی دیگری دست از جان شست و خودش را درگیر ماجرا ساخت:
– همی اس مهماننوازی؟ آدم مهمانشه لچ می کنه؟
کسی دیگر:
– خرس د خانهی کس داخل شوه، ای رقم نمی کنن!
تفنگدار در حالی که از غضب دندانهایش را میخایید فریاد زد:
– دانِته بسته کو اگه نی غارغارت می کنم…
و شروع کرد به وارسی بکس ها و سایر وسایل سفر این مرد.
– اوهو…هوو… کامره؟ ای چیست؟ کمپیوتر همی اس؟
و همه را با عجله داخل بوجی انداخت. تفنگ داری که مسئولیت تامین امنیت را داشت، تفنگ دار دوم را صدا زد:
– غلام… غلام… اینجه بیا…
غلام به طرف درب ورودی برگشت و به دوستش نزدیک شد.
– چی گپ اس؟
– یک دفه همرای قومندان گپ بزن. خارجی اس… د جنجالش نمانیم؟!
– د قصیش نباش… چیزی نمیگه…
– گپمه گوش کو…یک دفه برش بگو…
چاره نداشت. باید به قوماندان خبر میداد.
غلام از دروازهی بس خارج میشود و به سرعت به سمت درهی کوچکی در همان نزدیکی میدود. دیگر تفنگداران دورادور اتوبوس را حلقه بسته بودند و کسی نمیتوانست دور از چشم آنها حتا نفس بکشد.
۳
قوماندان فولاد در حالی که همچنان روی تختش دراز کشیده، با چشم های از حدقه درآمده به طرف مرد خارجی نگاه میکند. ابروهای پر پشت و سیاهش سایهی سنگینی روی چشم های پرفروغش انداخته بود و چهره اش را وحشتناک تر میساخت. تا این لحظه مرد خارجی هیچ سخنی بر زبان نیاورده است.
– از کجاستی او کافر؟ زبانمه میفامی؟
– بلی میفهمم. از ایران هستم.
– اوهوهووو. از کجای ایران؟
– از مشهد…
– کجای مشهد؟
– جنوب مشهد…
– کجای جنوب؟
– دروار…
– راست میگییا بگویم که غار غارت کنن؟
– راست میگم. به خدا دروغ نگفتم.
– خی بگو قصابی سجادی دَ کجای دروار اس؟
– ولا چی بگم. شاید… شاید در خیابان دریا باشد، میدان ترهبار …
– شاید شاید نگو… اسیا نیس؟
مرد ایرانی در فکر فرو میرود. نمیداند چه بگوید. وقت تنگ است. دستپاچه به نظر میرسد.
– است!
قوماندان فولاد عصبی تر به نظر میرسد. طوری که انگار با خودش حرف میزند:
– خی راست میگی!
آهسته از جایش بلند میشود و راه میافتد.
– دَ ایران شاگرد یک قصاب بودم.یازده سال برش کار کدم. بسیار سرم ظلم میکد…
در اینجا سخنش را قطع کرد و به فکر فرو رفت. یک نخ سگرت را گرفت و تنباکویش را خالی کرد. سپس اندک اندک چرسهای میده میده شده را در سگرت انباشت. نوک کاغذی سگرت را تاب داد و گوگرد را روشن کرد. کش عمیق و سینهای کرد و ادامه داد:
– چی دنیایی اس… به خاطرِ که مه مهاجر بودم پیسایمه پیش صاحب کارم میماندم که دَ جای امن باشه… روزی که میامدم وطنیک ملیون و هشت صد هزار پیشش داشتم. گفتم پیسیمه بتی. گفت کدام پیسه؟ گفتم مگم پیسایمه پیش تو نمانده بودم؟ گفت برو بابا تو هم وقت گیرآوردی… (ادا درمیآورد) کدام پول؟ کدام کشک؟ باز مره از دوکانش بیرون کد…
سرفههای پیهم مجال حرف زدن را برایش نداد. آب در چشمهایش حلقه بست. همانطور که چرس میزد و راه میرفت به شدت عصبانیت و سرخی چشم هایش افزوده میشد. دستمال گل سیب را از جیبش بیرون کشید و در حالی که کلهی کل و عرق کردهاش را پاک میکرد؛ کم کم چهرهی دود کردهاش باز شد و لبخند کمرنگی در آن به چشم خورد:
- – کلشان ای رقم نبودن… یادش به خیر… خوب خوب رفیقا هم داشتم. مجید، محسن، علیاکبر…، یادشان به خیر…
غلام را صدا می زند:
– غلام… به مهمانم چای بیار…
– به سر و چشم قوماندان…
– ایرانی… ایرانی… برم نگفتی که دَ اینجه چی میکنی؟ چرا آمدی؟
– آمدم برای کودکان تان مدرسه بسازم.
– مکتب؟
– بلی…
– دَ کجا؟
– در درواز بدخشان…
– خو؟ از ما نترسیدی؟ حالی چی میخایی؟
– هیچ. اگه پول و وسایلمو ازم نگرفتین که میرم مکتب تون رو میسازم. اگه هم گرفتین دوباره بر میگردم ایران. از شما تشکر هم میکنم که به من کاری نداشتید.
– مکتب… مکتب… مکتب… تو چقه احمق استی. مکتب چی کار میایه؟ چرا به ما تفنگ ناوردی؟ دَ انقلاب مکتب کار میایه یا تفنگ؟…
مرد ایرانی سرش را پایین میاندازد.
– ولله چی بگم…
– فیر کدنهیاد داری؟
– فیر؟ آتش کردن؟
– ها…یاد داری؟
– تا به حال فیر نکردم.
قوماندان رو بهیکی از مردانش فریاد میزند:
– قادر… تفنگته برش بتی…
قادر تفنگش را میآورد. قوماندان الاغی را در دامنهی کوه به مرد ایرانی نشان میدهد. کوچک به نظر میرسد.
– اونو خره میبینی؟ بزنش…
– من نمیتونم…
– گفتم بزنش…
مرد ایرانی تفنگ را میگیرد. با دستان لرزان به طرف الاغ نشانه میرود؛ اما هرچه کوشش به خرج میدهد؛ تفنگش آتش نمیکند.
قوماندان با افرادشیکباره قاه قاه میخندند.
– ایرانی بی غیرت… اول مرمیره تیر کو…
مرد ایرانی کوشش میکند اما بی نتیجه است. قادر با خشونت تفنگ را از دستش میگیرد؛ گیتاش را میکشد و قیدش را پایین میآورد.
– اینالی بزن…
مرد ایرانی با دستان لرزان الاغ را نشانه میگیرد. چشمانش را می بندد. تمام کوشش را به خرج میدهد، شلیک میکند. صدای تیر در تمام دره میپیچد. بلافاصله باز هم خندهی همه بلند میشود.
– زده نتانستی…
– زده نتانستی…
– ایرانی دگه…
۴
تفنگدار ها بس را همچنان زیر نظر داشتند. سر و صدای کودکان خردسال از بس تا دوردست ها به گوش میرسید. زن ها مردان تفنگدار را به کودکان شان نشان میدادند و با التماس از کودکان شان میخواستند که سر و صدا نکنند. ولی انگار گوش کودکان گرما زده به این حرف ها آشنا نبود.
ناگهان صدای تیر در گردنه پیچید. سکوت در بس برقرار شد. همه با بهت و حیرت بهیکدیگر نگاه میکردند.
– خارجی ره زدن؟
– بیچاره خارجی ره زدن!
– ظالمای خدا نترس… حیف…
– مسلمان آدم بود بخدا…
– خوب جوانی داشت… هی هی هی
تفنگدارها حتا به همدیگر نگاه نکردند. برایشان عادی بود.
۵
دو ساعت از گفتگوی قوماندان فولاد با مرد ایرانی میگذشت. کم کم دلهره مرد ایرانی را دیوانه میکرد. نمیدانست که این جماعت چه از جانش میخواهند. بالاخره پولش را میگیرند و رهایش میکنند یا هم پولش را میگیرند و هم خودش را خواهند کشت. نمیدانست. با این هم، در این مورد هیچ چیزی به قوماندان فولاد نگفت. قوماندان فولاد با غضب گفت:
– حتماً میفامیکه ما اینجه چرا کمین میکنیم؟
– بلی بلی میدانم.
– بچا خرچ و مصرف دارن. چوچه دار استن…
– بلی همین طور است.
– نگفتی که چی تصمیم داری؟ چی میکنی؟
– اگر پول و وسایلمو بگیرید، بر میگردم ایران ولی اگر رهایم کنید، میروم پی کارم.
قوماندان فولاد قاه قاه میخندد. همه به دنبال او میخندند. قوماندان فولاد دست مرد ایرانی را میگیرد و به طرف بس راه میافتد. وقتی از بس میبینند که مرد خارجی زنده است؛ همه خوشحال میشوند. غلام بوجی سنگین وسایل و پول مردم را از بس پایین میآورد. ظاهراً همه را لُچ کرده اند.
قوماندان فولاد رو به مرد ایرانی میگوید:
– خو ایرانی… میری؟
– اگه اجازه بدین…
– یک چند روز مهمان ما نمیشی؟ همرای بچا ساتت تیر میشه…
– خیلی ممنون. کار دارم… اگه لطف کنین و بذارین برم خوشحال میشم…
– خو خو…
قوماندان با صدای بلند غلام را صدا میکند:
– غلام! غلام… تمام پیسا و وسایلشه برش پس بتی.
غلام دستپاچه و سراسیمه خودش را به قوماندان میرساند و ناباورانه در گوشش میگوید:
– قمندان صایب. بیست و هفت هزار دالر اس. کلشه برش پس بتیم؟
قوماندان فولاد با جدیت میگوید:
– یک لک دالرم اگه باشه برش پس بتین. زود…
– مگم ما خو…
قوماندان با عصبانیت حرفش را قطع میکند:
– نفامیدی چی گفتم؟
– فامیدم…به سر و چشم صایب…
غلام تمام وسایل و پول های مرد ایرانی را از میان بوجی بیرون میکشد. پول هایش را به دستش میدهد و وسایلش را میبرد در بکس و بقچه اش جابجا میکند. سپس به سایر افراد دستور میدهد:
– سنگا و دستَکا ره وردارین… راه ره ایلا کنین…
قوماندان فولاد در حالی که برق شوق و خوشحالی در چشم هایش میدرخشد به مرد ایرانی میگوید:
– به خیر بری ایرانی…
مرد ایرانی هنوز حیران است که چی میبیند و میشنود. چرا اینطوری شد؟
– سلامت باشید. لطف کردید…
با قوماندان دست میدهد و به طرف بس راه میافتد. اولین پله را از بس بالا نرفته است که باز صدای قوماندان فولاد را میشنود:
– ایرانی صبر کو…
دست و پای مرد ایرانی میلرزد. بر میگردد. قوماندان فولاد به طرف غلام میرود و بوجی پر از وسایل را ازش میگیرد:
– ایرانی… تو دَ اینجه مسافر استی…
سپس لبه های بوجی را تا میکند و محتوای آن را بالا میآورد و در حالی که به وسایل سرقت شده از سرنشینان اتوبوس اشاره دارد میگوید:
– کدام چیز اگه کارت باشه؟ کدام امر و خدمت اگه باشه؟
مرد ایرانی با صدای لرزان جواب میدهد:
– خیلی ممنونم آقا… به چیزی ضرورت ندارم. متشکرم…
– خی برو خدا پشت و پنایت…
مرد ایرانی وارد بس میشود. بس به راه میافتد و کم کم سرعت می گیرد؛ و در حالی که حجم بزرگ دود از عقب آن خارج میشود، در خمِ گردنه از چشم ها ناپدید میگردد.
.
[پایان]
این داستان با همه سادهگیاش از چارچوب محکم ساختاری و روایت برخوردار است، گونه ی روایت در این داستان بومی و برابر با فضا و جغرافیای رواییِ آن برگزیده شده است و پرورش شخصیت ها نیزر هم پا با دیگر نیازهای آن به پیش کشیده می شود. در کل این داستان را یک داستان کم نقص و خوش ساختار یافتم.
بله داستان خیلی زیبایی بود. به امید آن روز که در کشور شما هم امنیت برقرار شود
سلام دوست عزیز
به نظر من در کل می تواند یک نقد باشد. شما دزدی را می بینید که در جایی پاتک انداخته و از هم وطنانش دزدی می کند و باج می گیرد. اما برخلاف توقع همه از یک مرد بیگانه و خارجی نه تنها دزدی نمی کند، بلکه چیزهای را که از هموطنانش دزدیده به او تعارف می کند.
همانطور که از داستان معلوم می شود، همه فقیر و بیچاره اند، به غیر از همان مرد خارجی. در این داستان تناقضاتی وجود دارد که انسان را به فکر وا میدارد.
البته مسایل دیگری هم وجود دارد، در ایران بالای قوماندان فولاد ظلم شده، ولی قوماندان از مرد ایرانی انتقام نمی گیرد. چیزی دیگری که در ناخودآگاه داستان وجود دارد، قوماندان فولاد به نحوی از احداث مکاتب حمایت می کند. او به نهایت پلیدی و کثافتِ حرفه اش آگاه است. با آنکه مرد ایرانی را تحقیر می کند که چرا اسلحه نیاوردی و … ولی در عمل ممانعتی برایش ایجاد نمی کند و اجازه می دهد با پول هایش برود و به کاری که می خواهد بپردازد.
در کل، این داستان می تواند یک تصویر یا یک عکس از زندگیِ امروز یا ده بیست سال پیش ما باشد.
داستان پخته و تر و تمیزی بود. خوشم آمد.
به گفته مرحوم غبار ما دو نوع تاریخ نگار داریم اول انعده کسانی که به نفع باداران خارجی شان تاریخ را می نویسند دوم کسانیکه واقعن تاریخ نگار واقعی هستند و وحقیقت را می نویسند . شما با نوشتن داستان ( گردنه گیر ) اون جنایت ها که ایرانی در حق مردم ما کرده اند شما در این داستان انها را پوشش دادید یعنی مردم ما انهاه را دوست خود فکر می کنند . در حالیکه قضیه بر عکس این است هر از گاهی که می خواستید داستان را بنوسید یک بار در زیر پل سوخته نگاه می کردید . وجدان تا قابل …..
سلام دوستان
سپاسگزارم که داستان گردنه گیر را خواندید؛
دوست عزیزم بابک
مساله ی اصلی در این داستان پوشش دادن هیچ نوع جنایتی نیست. قضیه برخوردِ یک راهزن با یک خارجی است. حالا این خارجی هرکس که می خواهد باشد. چون با یک ایرانی، عوامل داستان به سادگی می توانستند ارتباط برقرار کنند؛ من نیز خارجی را یک ایرانی انتخاب کردم.
موفق باشید
سلام دوست عزیز
داستانت را خواندم بسیار لذت بردم قلمت رسا باد.
مهمان نوازی و احترام به مهمان نه تنها در بین مردم عام و تحصیل کرده حتی بین دزدان و راه گیر ها هم وجود دارد و این نشاندهنده اینست که مردم افغانستانی مانند همسایگان خویش در هر حالتی مهمان خود را احترام میکنند.
داستان تصویر موفق از پاتک و تفنگ به دستان سر راه به دست میدهد. پایان داستان ساخته گی و غیر واقعی جلوه کرده با پرسوناژ داستان و عملی که باید انجام میداد سازگاری ندارد. گرچه نویسنده خواسته بیان کند افغانها به مهمان نوازی ارزش زیاد قایل هستند؛ ولی تجربه سالهایی جنگ نشان داده که به مقابل پول هر چیز را حاضرند بفروشند.
درود و وقت بخیر.
از داستان لذت بردم و همچنین از دیدن و خواندن بخش های متنوع مجله در واقع با دیدن داستانهایی با لهجه و نویسندگان افغانستانی از خوشحالی شوکه شدم. خیلی خیلی خوشحالم که با نبشت آشنا شدم. می خواستم اگه می شه در مورد نبشت بیشتر بدونم اینکه از خود افغانستان ساپورت می شه یا نه از سایر کشورها!
از بین نویسندگانی که در اینجا من داستانهاشونو دیدم من فقط آقای خالد نویسا رو میشناسم، میخواستم بدونم سایر دوستان هم نویسندههای حرفهای در حد آقای زریاب و خالد حسینی یا عتیق رحیمی و… هستند یا نه؟
البته عذرخواهم و شما هم مختارید در اینکه سوال من پاسخ بدید یانه! در هر صورت من بعد از این هم از این مجله بازدید خواهم کرد. برای من فوق العادست چون من هم یک نویسنده جوانم با کلی مشکل و اولین مشکلم قوی نبودن لهجه ام هست به خاطر تولد در جایی غیر از وطنم.
ممنون
درود دوست عزیز
داستان بصورت کل به عنوان یک داستان کوتاه به شکل خوبی سازمان دهی شده و صحنه سازی وقایع بسیار قابل درک وواقعی صورت گرفته است. مشکلاتی که به نظر(نظرمن) میرسد اول موضوع داستان است که از جذابیت خاصی برخوردار نبوده، شروع و ختم عادی و عدم همخوانی شخصیت قهرمان داستان با عملکرد وی در داستان رضایت بخش نیست. مردی که به دلیل مهمان نوازی اموال و مقادیرپول زیاد که از مرد ایرانی دزدیده به وی برمیگرداند اما در نقطه مقابل به زن و مرد و اطفال مسافر رحم نکرده و عملی مغایر شخصیتش به نمایش میگذارد.
دوست عزیز درود بر شما
داستان را به خوانش گرفتم و ظرافت و یژه گی خاص ان را در ساده گی و روانی ان دریافتم خیلی سلیس و روان نوشته شده طوری که به قول معروف (هم به والی قابل درک است و هم به جوالی) که به نظر بنده شاید هنر نویسنده گی و سخنرانی هم در همین باشد.
انچه که توجه مرا زیاد تر جلب کرد ،
١-مهمان نوازی و مهمان دوستی هم میهنان عزیز مارا خوبتر مجسم ساخت ،
٢-مشکلات مردم عزیز ما را که در خارج از کشور مواجه هستند به نمایش گذاشت.
٣-از همه مهمتر اینکه از اوضاع داخلی کشور را بطور شاید وبایدش که همانا نا امنی و بی ثباتی است به تصویر کشید.
در خاتمه موفقیت بیشتر برای تان ارزو دارم
داستان کوتاه باشد یا طویل, جذابیت اش در این است که نویسنده چطور میتواند خواننده را وادار کند که واقعاتیکه در داستان ذکر شده را تجسم ذهنی دهد. یعنی خواننده کمتر احساس کند که داستان را دارد میخواند و بیشتر حضور خود را در واقعات درونی آن ببیند. این داستان کوتاه به قلم ذبیح مهدی به عنوان یک خواننده درست همان احساسی را برایم بخشید که در بالا از آن یاد کردم. در این داستان ماجرای کوتاه قومندان فولاد به بسیار دقت و ظرافت بازگو شده که خواننده از آن لذت میبرد. کار برد زبان در این نوشته کوتاه نیز بسیار جذاب است, اصطلاحات خیلی عام و مردمی زبان پارسی کابلی این داستان را به همه آنفهم ساخته.
بر علاوه, این داستان کوتاه که مفهموم رایج فرهنگ کابلی (کاکه گی) را در بتن خود حمل میکند, میتواند یک منبع ابتدایی برای کسانی باشد که از این پدیده چیزی نمیدانند. در این نوشته کوتاه به خوبی توضیح داده شده که (کاکه گی) صرفا ویژگی خوبان نیست, بلکه شیرازه ایست که حتی میتواد در وجود یک رهزن نیز تجلی پیدا کند.
ذبیح، بعد از داستان کوتاه قبلی تان (همان که در مورد سرباز و طفل گدا نوشته بودید) . این دومین نوشته تان است که میخوانم, و استعداد ات را در چنین کار ها می ستایم. دوست دارم که روزی خواننده رُمان خودت باشم.
قلم ات رسا باد دوست عزیز.
از خواندن داستان شما لذت بردم.
در این داستان گاهی مفهومی عادی و آشنا ( آنقدر آشنا که با خود فکر میکنم این را من هم دیده ام، شنیده ام و حس کرده ام) و گاهی هم تجربه ای شهودی از دنیای اطراف مان را عریان و بدور از گزاف گویی در خود تسخیر کرده است.
لحظه های زیبایی برای مخاطبانت آفریده بودی.
برایتان آرزوی موفقیت دارم.
داستانی جالب و خواندنی!
با آغازی متفاوت و پایانی به مراتب متفاوت تر و غیر قابل پیش بینی!
جالب تر از همه اصطلاحات عامیانه ی آن است که به جذابیت داستان می افزاید.
مهدی عزیز!
داستان جالب و خواندنی نوشتی و من از لابلای این داستان دو چیز را احساس کردم :
۱- مهمان نوازی که جز فرهنگ شایسته و خوب مردم و کشور عزیز مان است.
۲- خود کشی و بیگانه پروری که عادت مردم ما میباشد و در این داستان هم به شکل زنده به نمایش گذاشته شده.
به هرصورت داستان زیبا و بیانگر حقایق است، که به شکل هنرمندانه صحنه سازی شده و نوشته شده است که میتواند خواننده را مجذوب خود گرداند.
همیشه موفق باشید!
دوست عزیز و گرانقدر!
از خواندن این داستانتان هم واقعا لذت بردم و در حین خواندن کنجکاو بودم که چه خواهد شد و تمام تصاویر جلوی چشمانم نقش میبست.
داستانی جذاب و در عین حال بیان گر حقیقت. من را به یاد انسانهایی می اندازد که با حرکتی بزرگ و عوام فریب بر جنایات گذشته خود سرپوش میگذارند و بعد از مردم ساده و خوش باور وطن عزیزم خودشان هم باورشان میشود عجب بزرگ مردانی هستند.
ارزومند موفقیت های بیشتر!
داستان خوش ساختی است.
نوع روایت ساده و جذاب است.
نثر روان و داستانی است و نشان می دهد که نویسنده تجربه و استعداد داستان نویسی دارد.
عنصر تعلیق قوی است. چیزی که از لازمه موفقیت هر داستانی است.
گفت و گوها خوب و پذیرفتنی است.
فقط ضعفی در پیرنگ احساس می شود. رهایی و بازپس دادن امول خارجی از سوی چنان قوماندانی واقعیت مانندی ندارد. چنین سرانجامی می توانست در داستان اتفاق بیفتد به شرطی که زمینه ی آن در طول داستان چیده می شد. با توجه به تجربیاتی قوماندان در دوران مهاجرت خود در ایران دارد و برخوردهایی که با او شده است، و با توجه به عادت او در راهزنی، بعید به نظر می رسد که طعمه چرب و نرم خود را به این راحتی رها کند. مهنان نوازی و این حرفها مسئله را توجیه نمی تواند. ما با جهان داستانی رو به روییم. همه چیز باید در خود داستان حل و فصل شود.
داستان زیبایی بود و خوشحالم از اینکه برای چند دقیقه در سرکها و گردنه های شمال کشور سیر کردم.
فکر میکنم یکی از موضوعات جالب این داستان انتخاب ملیت خارجی بود و زبانی که به آن تکلم میکند, قطعا اگر خارجی فارسی زبان نبود به این راحتی ممکن نبود ارتباط مستقیم بین قومندان فولاد و او را برقرار کرد. البته به نظر بنده موضوعی که باعث میشه قومندان داراییهای شخص را برگشت بده حس همزاد پنداری بود که بین مسافر خارجی و خود قومندان فولاد وجود داشت یعنی از دست دادن دارایی ها در دیار غربت (حسی که قومندان نسبت به هموطنانش نداشت) و البته نباید فراموش کرد که قوماندان فولاد بر خلاف حرفهایش و شخصیت منفی اش در داخل علاقه ای به اصلاحات (مکتب سازی) هم دارد که بر خلاف کلامش در عمل میتوان دید, همچنین نباید فراموش کرد که در وجود هر شخص پلیدی روزنه روشنایی میتوان دید و در آخر اگر قرار بود که قومندان پولهای این شخص را ندهد فکر میکنم که داستانی رونما نمیشد و نوشته تکراری بود از مکررات. به هر حال با قسمتی که مسافر توان تیراندازی را نداشت نتوانستم ارتباط برقرار کنم چون در ایران نظام سربازی اجباری است.
رهزنى و عیارى همدیگر را نمى زدایند، و حضور همزمان هر دو عنصر شخصیت قومندان را عمق داده و زنده میسازد. در مجموع رویداد هاى داستان چند بعدى اند و تناقضات و “دور إز واقعیت بودن” حوادث فقط ظاهرى: بلى، هم مهمان نوازیم و هم بیگانه پرست، هم در برابر ایرانى احساس انتقامجویى میکنیم و هم احساس همبستگى و دزد خونخوار و سختدل هم که احتمالن بیسواد هم هست، ضرورت مکتب سازى رَآه احساس میکند. تشکر إز مهدى جان
داستانی زیبا بود واصطلاحات عامیانه به زیبایی داستان افزوده است به امید فوفقیت های بیشتر شما مهدی عزیز
شاید این اولین داستان کوتاهی باشد که از آقای ذبیح مهدی خوانده ام
لطفِ داستان همین بود که خواننده را تا به آخر؛ با خودش میکشاند و تصویرپردازی های داخل موتر، با صحنهسازیهای توأم با دیالوک، جذابیت بیشتری به داستان بخشیده است.
شاید در میان دزدان، آدم های مهربان به خارجی ها هم پیدا شود؛ اما این دزدها، در صورتی که طالب و داعش میبودند منطق داستان قوی میشد؛ حالانکه دزدانِ سر گردنه هستند و اضافه از دوساعت، بازرسی موتر و مکالمۀ قمندان فولاد با مردِ ایرانی میگذرد؛ اما هیچ ترسی از پولیس؛ طالب و القاعده و داعش ندارند! حالا داعش ر امنفی میکنیم چون در سال ۹۴ حضور داعش در افغانستان مثل امروز محسوس نبود؛ ولی پولیس محلی، یا اربکی ها معمولا در جاهای کاروبار دارند که نویسنده در داستان خود تصویرپردازی و صحنه سازی کرده است.
این چه گونه دزدی بود که تا این اندازه سرِ نترس داشت؟
در کل این داستا نکوتاه را میتوان در قطار داستان های خوب مان قرار داشت و آیندل آقای مهدی را در این ژانر ستود!