نوشتن در ذات آدم است

وقتی به محسن مخملباف گفتم که قصد دارم داستان کوتاه بنویسم، یک نصیحت غرا کرد و گفت که داستان نویسی و هنر بطور کلی بچه بازی نیست. آدم نمی تواند داستان نویس بشود، باید در ذاتش یک چیزی باشد. من هم نمی دانستم اصولا در ذاتم چیزی هست یا نه. اصولا خیلی به ذاتم وارد نبودم. آن روزها دفتر کارم در ساختمان مدیر دانشکده صدا و سیما بود. دائم هم پیش کریم زرگر بودم که همیشه داشت چیزی را ترک می کرد و یک کشف جدید کرده بود. یک دفعه می دیدی یک بسته آدامس مخصوص ترک سیگار برایش از فرانسه رسیده که بخاطر همان بسته آدامس، سیگار را ترک می کرد و یا یک محموله فیلم های نورمن مک لارن انیماتور کانادایی برایش آمده بود که تمام زندگی اش می شد نورمن مک لارن. یک دفعه می دیدی شده تهیه کننده سینما، یک ماه بعد تصمیم می گرفت کارگردان بشود. یعنی اگر می گفت قرار است بالرین بشوم و در حوزه علمیه قم با مرحوم گوهرالشریعه دستغیب باله دریاچه قو را اجرا کنم، اصلا تعجب نباید می کردی. یک هفته ای بود که کشف کرده بود که جرم شناسی به نام لامبروزو که ایتالیایی هم بوده معتقد بود که جانیان و مجرمین مشخصه های ژنتیکی واحدی دارند. و از روی اندازه گیری دور جمجمه قاتلین کشف کرده بود که این افراد جانی بالفطره هستند.

وقتی این ماجرا را شنیدم، ناخودآگاه به فکر این افتادم که در ایران هم کمابیش چنین دیدی وجود دارد. فردای همان روز نشستم و شروع کردم به نوشتن یک داستان کوتاه. هنوز نمی فهمیدم مرز داستان کوتاه و رمان چیست و اصولا نمی دانستم داستان کوتاه باید چند کلمه باشد. جز اینکه مثل خوره داستان و رمان می خواندم، ولی اطلاعات تئوریک در این مورد نداشتم. الآن هم ندارم. سه روزه داستان را نوشتم. اسمش را هم گذاشتم « دشمنان جامعه سالم». اصلا به این موضوع هم فکر نمی کردم که چنین نامی اصلا نام دراماتیکی نیست. و طبیعی است که هیچ کس وقتی چنین نامی را بشنود اصولا فکر نمی کند با یک داستان طرف است.داستان را که تمام کردم تا دو ماه جرات نمی کردم به کسی بدهم که آن را بخواند.

بالاخره داستان را دادم به فریدون عموزاده خلیلی که آن را خواند و کلی با نگاهی تحسین آمیز به من نگاه کرد و من فهمیدم کار یلی احمقانه ای نکردم. بعد هم مرا دعوت کرد که بروم در جلسه داستان نویسی حوزه هنری و داستانم را بخوانم. آن هم وسط ده دوازده داستان نویس که هر کدام حداقل یکی دو کتاب چاپ کرده بودند؛ از افسانه گیویان بگیر تا طاهره ایبد و بیوک ملکی و مهرداد غفارزاده و حسن احمدی و محسن ونقی سلیمانی که هر کدام شان اسمی داشتند. فقط مواظب بودم که محسن مخملباف به آن جلسه نیاید. چون اگر می آمد کارم زار بود. او می دانست من در ذاتم داستان نویسی نیست و به آنها می گفت. بعد مگر کسی داستانم را گوش می کرد؟ 

همین شد که وقتی مطمئن شدم محسن نمی آید داستان را با صدای لرزان خواندم. کم کم وقتی دیدم همه دارند توجه می کنند فهمیدم کارم درست است. داستان هم که بلند بود. تا آخرش که خواندم کسی جیک نزد. بعدا شروع کردند نقد داستان. چنان تعاریفی کردند که من عرق شرم بر پیشانی ام نشسته بود. البته خیلی دلم می خواست محسن آنجا بود و حرف های آنها را می شنید تا بفهمد که داستان نویسی هم خیلی کار ذاتی نیست. بعد عموزاده به من گفت خودت چه نظری داری؟ من هم گفتم که اصلا از نظر من این داستان کار خاصی نیست و من فقط ترکیبی از چیزی که فکر می کردم در واقعیت زندگی لامبروزو بوده با یک کشور شبه تخیلی که معلوم بود ایتالیاست ولی هیچ شباهتی به ایتالیا نداشت، نوشتم. عموزاده هم خندید و گفت: « کاری که تو نوشتی خیلی کار مهمی است، ولی دلیل نمی شود چون تو داستان نویس هستی شعور هم داستان هم داشته باشی.» بعد هم خیلی شیک توی صورتم نگاه کرد و خندید.

بعد از آن اعتماد به نفس پیدا کردم. چند داستان دیگر هم نوشتم. « آخرین روز کژدم» را نوشتم که خیلی اسم احمقانه ای داشت، اسد امرایی گفت ترجمه اش کرده و در یک مجموعه داستان در آمریکا چاپ شده. هیچ وقت خبری از آن ترجمه پیدا نکردم. داستان « حسن آقا اصلا معلوم هست کجایی؟» را براساس خاطره ای که سید محمد بهشتی برایم تعریف کرد نوشتم و خیلی داستان های دیگر. داستان دشمنان جامعه سالم را در نشریه « دانشگاه انقلاب» چاپ کردم. علی منتظری بدبخت بخش ادبیات نشریه جهاد دانشگاهی را به مدت سه ماه به من واگذار کرده بود و من و مجید محمدی کارهای خودمان را در آن چاپ می کردیم. داستان دشمنان جامعه سالم اولین بار آنجا چاپ شد. دو ماه بعد مجید محمدی مقاله ای درباره نظام ارزشی انقلاب نوشته بود که کل نشریه را تا ابد توقیفش کردند.

وقتی از مجله سروش بیرون آمدم، یا به عبارت صحیح تر اخراج شدم، داستانهایم را جمع کردم و با سفارش محسن مخملباف به جعفر همایی که در آن زمان مدیرعامل نشرنی بود دادم. او هم کتاب را در ۵۲۵۰ نسخه چاپ کرد. نشان به همان نشانی که کتابی که چاپ اولش در سال ۱۳۶۹ چاپ شده بود، تا سال ۱۳۷۸ هنوز به فروش نرفته بود. هر چند ماهی می رفتم سراغ همایی و ده تایی می خریدم و هدیه می دادم به دوستانم. بعد از اینکه از زندان بیرون آمدم، تصمیم گرفتم ستون پنجم را در نشرنی چاپ کنم. رفتم سراغ همایی و ماجرا را گفتم. مطمئن بودم که حاضر به چاپش نمی شود. نویسنده ای که کتاب اولش ده سال فروش نرفته باشد با چه رویی می خواهد کتاب بدهد برای چاپ. اتفاقا دیدم برای اولین بار بعد از ده سال با لبخند از من استقبال کرد. گفت خیلی هم عالی. به همین سادگی! من با احتیاط پرسیدم: « از آن نسخه دشمنان جامعه سالم هم اگر داری ده تا می خواهم بخرم.» گفت: صبر کن و یک بسته از کتاب را با جلد جدیدش آورد. در همان زمانی که زندان رفته بودم تمام نسخه های باقیمانده فروش رفته بود و چاپ بعدی هم به جای ده سال در سه ماه داشت تمام می شد.

کتاب ها را گرفتم و از آنجا بیرون آمدم و به این فکر کردم که واقعا آدم تا وقتی زندان نرود ارزش کارهایش معلوم نمی شود. یعنی فقط منتظر بودند من یک ماه بروم زندان تا بفهمند که من داستان نویسی در ذاتم است

درباره‌ی نویسنده

ابراهیم نبوی

نویسنده و طنزپرداز ایرانی

یک دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها