چه از این ماهی طلایی آرزو داری

ترجمه عزیز حکیمی

Etgar-keret-photo-by-moti-kikayon
اتگار کرت، متولد ۱۹۶۷، نویسنده اسراییلی، ساکن تل‌آویو است. او به زبان عبری رمان، داستان کوتاه و فیلمنامه می‌نویسد.

یاناتان ایده‌ای بکر برای ساختن یک فیلم مستند داشت؛ این‌که در خانه‌ی مردم را بزند، فقط خودش – بدون تیم فیلم‌برداری و دَنگ و فَنگ – با یک کامره کوچک، و از مردم بپرسد: «اگر یک ماهی طلایی ناطق پیدا کنید که بتواند سه آرزوی شما را برآورده سازد، چه آرزوهایی خواهید کرد؟»

مردم جواب‌هایشان را می‌دادند و بعد یانی فیلم را ویرایش می‌کرد و از جواب‌های جالب کلیپ جداگانه می‌ساخت. در فیلم، کسی که قرار است به سوال پاسخ بدهد، ابتدا چند ثانیه‌ای بی‌حرکت دم در خانه‌اش می‌ایستد و یانی در این چندثانیه نام مصاحبه شونده، وضعیت خانواد‌گی، درآمد ماهانه و نام حزبی را که در انتخابات قبلی به آن رای داده، در کادر نشان می‌دهد. بعد مصاحبه‌شونده هر سه آروزیش را می‌گوید. به این‌صورت، شاید یانی می‌توانست یک مستند خوب اجتماعی بسازد که به نوعی شکاف عمیق بین رویاهای ما و واقعیت ناجوری را که در آن زندگی می‌کنیم، برجسته سازد.

یانی مطمئن بود که ایده فوق‌العاده‌ای‌ست. و اگر هم نبود، حداقل پول زیادی خرجش نمی‌کرد.  تمام آنچه لازم داشت دروازه‌ای بود که تَک تَک کند و قلبی که آن سوی در بتپد. مطمئن بود اگه فیلم خوب از آب درآید، می‌توانست آن را به کانال هشت و یا شبکه دیسکاوری به صورت یک فیلم مستقل و یا کلیپ‌های جداگانه بفروشد؛ کلیپ‌هایی سینمایی‌گونه‌ای که هرکدام یک آدم را کنار درخانه‌ای نشان می‌داد که سه آرزوی عجیب خود را از ماهی طلایی بیان می‌کند. عالی خواهد بود؛  فوق‌العاده خواهد بود.

حتی شاید می‌توانست کلیپ‌ها را به صورت شعارهای تبلیغاتی دربیاورد و به یک بانک یا کمپانی موبایل بفروشد. می‌توانست شعاری درست کند مثل: «رویاهای گوناگون، آرزوهای متفاوت، اما یک بانک» یا «بانکی که رویاهای شما را به واقعیت تبدیل می‌کند.»

یانی، بدون آمادگی و بدون هیچ برنامه قبلی و کاغذ و قلمی، دوربین‌اش را برداشت و رفت که در خانه مردم را بزند.  به اولین محله‌ای که رفت، مردم با مهربانی با او برخورد کردند و به سوال جواب دادند و عموماً آرزوهایشان صحت خوب، پول، خانه بزرگتر، چندسالی زندگی بیشتر یا کم‌کردن چندکیلویی از وزنشان بود.  اما جواب‌های جالبی هم وجود داشت یک پیرزن لاغر آرزو کرد یک طفل به دنیا آورد. یک بازمانده هولوکاست با خالکوبی‌های یادگار آن زمان روی دست‌هایش، با صدایی آهسته و بیانی شمرده – انگار که تمام این سالها منتظر یانی بوده که بیاید و فیلمش را بگیرد – گفت که اگر ماهی طلایی ناراحت نمی‌شود آرزو می‌کند که تمام نازی‌هایی که در جهان باقی مانده‌اند به خاطر جنایاتشان محکوم شوند. یک جوان چهارشانه‌ی کاکه‌ی دخترکُش سیگارش را خاموش کرد و خیلی طبیعی – انگار نه انگار که کامره در حال ثبت حرف‌هایش است – گفت که آرزو دارد دختر شود. بعد انگشت سبابه‌اش را جلو لنز گرفت و اضافه کرد: «فقط برای یک شب.»

و این‌ها آرزوهای اهالی یک کوچه از بخشی در حومه تل‌آویو بود.  فکر کن مردم در شهر‌های پیشرفته و آبادی‌‌های نزدیک مرز شمالی، در آبادی‌های کرانه باختری و قریه‌های عرب‌نشین، یا شهرک‌های مهاجرنشین که اکثر ساکنانش مرم غریب و بیچاره‌ای بودند که زیر آفتاب سوزان دشت فراموش شده بودند، چه آرزوهایی داشتند.

یاناتان می‌دانست که اگر بخواهد این پروژه واقعا ارزشی داشته باشد، باید به سراغ همه برود؛ به سراغ بی‌کارها، افراطی‌های مذهبی، عرب‌ها و اتیوپیایی‌ها و امریکایی‌هایی که برای کار به اسراییل آمده بودند.  به همین دلیل یک برنامه منظم برای روز‌های آینده تهیه کرد که به شهرهای یافا، دیمونا، اشدود، سدورت، طیبه، تل بیوت و حتی شهر الخلیل برود. اگر می‌توانست از دیوار پنهانی عبور کند، الخلیل جای فوق‌العاده‌ای بود. شاید جایی در آن شهر گیرمانده در محاصره، یک مرد عرب کنار در خانه‌اش می‌ایستاد، و بعد از لحظه‌ای مکث سرش را تکان می‌داد و آرزو می‌کرد که صلح به وجود آید. ثبت چنین صحنه‌ای فوق‌العاده می‌بود.

***

سرگئی گورالیک از غریبه‌‌ای که در خانه‌اش را بزند، چندان خوشش نمی‌آید. بخصوص اگر آن غریبه سوال‌های عجیب هم از او بپرسد. در شوروی سابق، زمانی که سرگئی جوان بود، در زدن و پرسیدن سوال‌های عجیب زیاد اتفاق می‌افتاد. ک‌.جی.‌بی چندبار در خانه آنها را زده بود. پدر سرگئی یک صهیونیست بود و به همین دلیل ماموران ک‌.جی.‌بی گاه و بیگاه به خانه‌ آنها سر می‌زدند.

وقتی سرگئی به اسراییل آمد و بعد به یافا کوچ کرد، خانواده‌اش می‌پرسیدند: «چرا یافا؟‌ آن‌جا دنبال چی هستی؟ ‌چیزی غیر از معتاد و عرب و زندانی در یافا یافت نمی‌شود.»‌ اما خوبی معتادها و عرب‌ها و زندانی‌ها این بود که نمی‌آمدند در خانه سرگئی را بزنند. او هم می‌توانست سر شب با خیال راحت بخوابد و بعد صبح زود، وقتی هنوز هوا تاریک بود، بیدار شود و قایق کوچکش را به آب اندازد و تا دلش می‌خواهد ماهی بگیرد. تنها خودش. در سکوت؛ طوری که باید باشد.

تا آن‌که یک روز این بچه، با گوشواره‌ای در گوش که او را تا حدی شبیه گـَی‌ها نشان می‌داد، در خانه‌ سرگئی را می‌زند. با شدت دق‌الباب را پشت سر هم به صدا می‌آورد؛ درست همان‌طوری که سرگئی از آن متنفر است. وقتی در را باز می‌کند، جوانک می‌گوید که چند تا سوال دارد برای یک برنامه تلویزیونی.

سرگئی به او، رک و پوست کنده می‌گوید که علاقه‌ای ندارد به سوال‌هایش پاسخ دهد و با دست کامره جوانک را پس می‌زند که جدیتش را نشان دهد. اما جوانک گوشواره به گوش اصرار می‌کند. تند و تند دلیل و دلایل می‌گوید و سرگئی حتی نمی‌تواند حرفهایش را درست دنبال کند و بفهمد. عبری سرگئی چندان خوب نیست. جوانک کمی از سرعت حرف زدنش کم می‌کند و به سرگئی می‌گوید که او قیافه‌ای تلویزیونی دارد و این‌که فقط می‌خواهد در فیلمش به یک سوال پاسخ دهد.  سرگئی هم همانطور شمرده شمرده و واضح به او می‌گوید که گورش را گم کند. اما جوانک مثل ماهی لیز است و تا سرگئی چشم به هم می زند، جوانک داخل خانه می‌شود بدون اجازه شروع می‌کند به فیلمبرداری و یک ریز از پشت دوربین دارد حرف می‌زند؛ که چهره‌اش فوتوژنیک هست، که پراز احساس است. و ناگهان چشم جوانک می‌افتد به ماهی طلایی سرگئی داخل تُنگ آب در آشپزخانه.

جوانک گوشواره به گوش با هیجان جیغ می‌زند: «ماهی طلایی، ماهی طلایی.» سرگئی به سمت او می‌آید و می‌گوید: «یک ماهی معمولی است. ازش فیلم نگیر. یک ماهی طلایی معمولی است.» اما جوانک گوشش بدهکار نیست. سرگئی باز هم توضیح می‌دهد که این ماهی را در تور ماهیگیری‌اش به دام افتاده بود و ماهی معمولی است. ولی جوانک به سمت تُنگ می‌رود و چیزی در مورد ماهی جادویی و سه آرزو می‌گوید.

اینجا دیگر اعصاب سرگئی خراب می‌شود. وقتی جوانک دست دراز می‌کند به سمت تنگ ماهی، سرگئی می‌فهمد که برای ثبت یک مصاحبه نیامده،‌ بلکه آمده که ماهی او را بدزدد. یک وقت، سرگئی گورالیک چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌بیند با آتش‌کاو فلزی به سر جوانک گوشواره‌ به گوش کوبیده و او روی کف اتاق غلتیده است. کامره به زمین افتاده و مثل کله صاحبش متلاشی شده‌است.  خون بی‌وقفه از سر پسرک بیرون می‌زند و کف اتاق را می‌پوشاند و سرگئی همانطور گیج و منگ به جسد بی‌حرکت نگاه می‌کند و نمی‌داند چکار کند.

البته، نه این که واقعا نداند. می‌داند چکار می‌تواند بکند، اما آن‌ کار قضیه را پیچیده‌تر خواهد ساخت. چون اگر جوانک را به شفاخانه ببرد، از او خواهند پرسید که چه اتفاقی افتاده و این سوال موضوع را به سمتی می‌کشاند که سرگئی نمی‌خواهد کشیده شود.

ماهی طلایی از داخل تنگ به روسی می‌گوید: «دلیلی ندارد که به شفاخانه ببریش. مردَکه وقت مُرده!»

سرگئی می‌گوید: «چطور مرد؟ من که آهسته زدمش. با این آتش‌کاو کوچک.»‌ و میله آهنی را به ماهی نشان می‌دهد و بعد با آن به کله خودش می‌زند تا ثابت کند: «محکم نزدم. ببین!»

ماهی می‌گوید: «شاید محکم نزدی. حتما جمجمه‌اش خیلی نازک بوده!»

سرگئی تقریبا به گریه می‌افتد: «می‌خواست تو را از من بگیرد.»‌

ماهی می‌گوید: «مزخرف نگو. آمده بود که فقط یک گزارش برای تلویزیون ثبت کند.»

«اما گفت…»

ماهی حرفش را قطع کرد: «او دقیقا گفت که چرا آمده. اما تو گپش را نفهمیدی، رفیق. عبری تو بسیار خراب است.»

سرگئی می‌گوید: «نه که از تو خیلی عالی است؟»

ماهی فوری جواب می‌دهد: «البته که عالی است. از عالی هم بهتر است. من یک ماهی جادویی هستم. به همه زبان‌های دنیا مسلطم.»

در همین‌حال، لکه خون روی کف اتاق هر لحظه بزرگتر می‌شود و سرگئی عقب‌تر می‌رود تا آنکه پشتش به دیوار آشپزخانه می‌خورد و روی نوک شصت‌پایش می‌ایستد.

ماهی می‌گوید: «می‌دانی که یک آرزوی دیگر هنوز داری.»‌ این جمله را چنان می‌گوید انگار سرگئی خودش نمی‌داند و حساب آرزوهایش از دستش رفته.

سرگئی سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد: «نه. آن آرزو را نگه‌داشته‌ام برای یک چیز خوب.»

ماهی می‌پرسد: «مثلا برای چی؟»

سرگئی خاموش می‌ماند. اولین آرزویش از ماهی جادویی زمانی بود که خواهرش به سرطان مبتلا شده بود؛ سرطان شش، از آن نوعی که کسی از آن نجات ندارد. ماهی فورا سرطان خواهر سرگئی را گُم کرد. آروزی دوم پنج سال پیش برای پسر اِسوِتا مصرف شد. آن زمان بچه هنوز سه ساله بود، اما دکتر‌ها می‌دانستند که مشکلی در مغز طفلک وجود دارد.  خودش رشد می‌کرد، اما مغزش نه. از نظر عقلی سنش از سه سالگی بالاتر نمی‌رفت. اسوتا، تمام آن شب پیش سرگئی التماس کرد. سرگئی از خانه بیرون شد و تا طلوع آفتاب کنار ساحل قدم زد. بعد که خانه برگشت از ماهی خواست که بچه را معالجه کند. اما به اسوتا چیزی نگفت.  بعد از چند ماه اسوتا سرگئی را رها کرد و رفت با یک مامور پولیس مراکشی که یک موتور هندای نو داشت. سرگئی همیشه در دلش می‌گفت که به خاطر اسوتا نبود که آرزو کرده بود طفلک خوب شود، بلکه فقط به خاطر خود بچه بود. اما خیلی که چُرت می‌زد و حساب و کتاب می‌کرد که با آن آرزو که برای خوب شدن بچه اسوتا خرج کرد، چه چیز‌هایی می‌توانست به دست آورد، اعصابش خراب می‌شد. سرگئی مصمم بود که آخرین آرزو را بیخودی استفاده نکند.

ماهی طلایی می‌گوید: «من می‌توانم خوبش کنم. می‌توانم دوباره زنده‌اش کنم.»‌

سرگئی پاسخ می‌دهد:‌ «کسی از تو نخواست.»

ماهی اصرار می‌کند: «من می‌توانم زمان را برگردانم به قبل از آن‌که جوانک در بزند. می‌توانم همان لحظه را بیاورم که پشت در ایستاده. فقط کافی‌ست از من بخواهی.»

سرگئی می‌گوید: «که آرزو کنم، نه این که بخواهم. آخرین آرزوی خودم را باید خرج کنم.»

ماهی دمش را با شدت تکان می‌دهد و در اطراف تنگ می‌چرخد. سرگئی می‌داند وقتی ماهی به شدت هیجان زده است، این‌طور بی‌قرار می‌شود. ماهی طلایی احساس می‌کند در چند قدمی آزادی‌ست. سرگئی این را هم می‌داند. بعد از برآورده کردن آخرین آرزو، سرگئی چاره‌ای نخواهد داشت، جز آنکه ماهی را آزاد کند که برود؛ آن وقت سرگئی تنها رفیقش را از دست می‌داد.

سرگئی می‌گوید: «درستش می‌کنم. کف اتاق را می‌شویم. با یک اسفنج خون را کاملا پاک می‌کنم.»

دم ماهی هنوز هم به شدت تکان می‌خورد اگرچه کله‌اش ثابت است و دارد سرگئی را تماشا می‌کند که نفس عمیقی می‌کشد و با گامی بلند از روی لکه بزرگ خون، رد می‌شود و به آشپزخانه وارد می‌شود.

سرگئی با صدای آرامی، انگار با خودش حرف می‌زند، می‌گوید: «وقتی می‌روم ماهیگیری، هوا هنوز تاریک است و مردم خوابند. یک سنگ بزرگ به جسد می‌بندم و می‌اندازمش داخل دریا. یک میلیون سال هم بگذرد، کسی بویی نمی‌برد.»

ماهی می‌گوید: «تو کُشتی‌ش، سرگئی. تو یک آدم را به قتل رساندی، اما تو یک قاتل نیستی. اگر آرزویت را خرج این نمی‌کنی، دیگر به چه دردی می‌خورد؟»

***

در بیت‌اللحم بود که یاناتان آن مرد عرب را یافت؛ یک مرد خوش‌قیافه که گفت اولین آرزویش از ماهی طلایی آمدن صلح خواهد بود. نام این مرد منیر بود. مردی چاق که سبیل‌هایی کلفت و سفید داشت؛ سوپرفوتوژنیک! طرز بیان آرزویش برای صلح متاثرکننده و پراحساس بود.  یانی همان لحظه‌ای که داشت این مرد را فیلمبرداری می‌کرد، می‌دانست که بهترین کلیپ برای تبلیغ کل فیلم مستندش خواهد شد. یا این مرد عرب، یا آن روس در یافا؛ همانی که خالکوبی‌های محوی روی دست‌ها وبازویش  داشت. همان مردی که مستقیم به لنز خیره شد و گفت که اگر او یک ماهی طلایی ناطق پیدا کند، از او هیچ چیزی آرزو نخواهد کرد، بلکه او را در تنگ آبی نگه‌خواهد داشت و تمام روز با او حرف خواهد زد. فرقی هم نمی‌کند درباره چی؛ ورزش، شاید هم سیاست، هر موضوعی که ماهی طلایی خوش داشته باشد درباره آن صحبت کند. و آخرش هم گفته بود: «فقط تنها نباشم.»

.

[پایان]

* این داستان از مجموعه‌ای با عنوان «وناگهان کسی در می‌زند» انتخاب شده است. حق نشر و بازنشر متن فارسی متعلق مترجم و سایت نبشت است.

درباره‌ی نویسنده

اتگار کرت

اتگار کرت

اتگار کرت، متولد ۱۹۶۷، نویسنده اسراییلی، ساکن تل‌آویو است. او به زبان عبری رمان، داستان کوتاه و فیلمنامه می‌نویسد. از اتگار «آن هفت سال خوب» با ترجمه‌ی عزیز حکیمی به فارسی منتشر شده. اتگار از حامیان و علاقه‌مندان مجله نبشت است.

۹ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • سلام آقای حیکمی
    من از کردهای عراق هستم از داستانهای اتگار کرت خیلی خوشم آمد. همه داستانهای که شما ترجمه کرده ید خوانده م و خیلی برایم جالب بودند .. حالا می پرسم آیا اجازه دارم این داستانها به کردی ترجمه کنم .. می بخشی شما از چه زبانی ترجمه شون می کنی چون ننویشته ی از عبری یان از انگلیسی .. باسلام دوباره ..

    • سلام برشما، من از انگلیسی ترجمه می‌کنم و از آنجا که اتگار دوست نزدیک من است مطمئنم خوشحال خواهد شد بشنود داستان‌هایش به کردی هم ترجمه شده. من به تازگی کتاب «آن هفت سال خوب» اتگار کرت را هم به فارسی ترجمه کردم. توضیحش اینجاست:

      https://nebesht.com/seven-good-years-review-a-hakimi/

      • سلام .. خیلی ممنون که لطف کردید البته خیلی خوشحال میشم این کتاب رو بخوانم .. البته وقتی داستانهای ترجمه شده پخش می کنیم اول نام نویسنده و بعد نام شما و بعد نام اینجانب می نویسیم با اشاره با نبشت حتما پخش میشه ..
        باسلام دوباره ..

        • اگر منظورتان ترجمه کردی است و از روی نسخه انگلیسی قصد دارید ترجمه کنید، من نیازی نمی‌بینم نام مترجم فارسی یا نبشت ذکر شود. اگر از روی نسخه فارسی به کردی ترجمه خواهید کرد، در آن صورت بهتر است واضح شود که ترجمه فارسی مبنا قرار گرفته شده. چیزی شبیه ریفرنسی که من در پایین این داستان از موراکامی داده‌ام.

          https://nebesht.com/elephant-vanishes-murakami-tras-ahakmi/

          • سلام .. البته از روی نسخه فارسی ترجمه می کنم . همین که اشاره کردید رعایت می کنم .. در ضمن داستان موراکامی هم خوانده م خیلی برایم جالب بود اما داستانی طولانی است و برای روزنامه جور نمیشه .. البته همه داستانهای مجموعه قضیه غیب شدن فیل رو خوانده ام ..

  • واقعا داستان قشنگی بود ومرا متاثر کرد . هر داستانی از این نویسنده ,مرا میگیرد وبه فکر وامیدارد. ممنون از مترجم که درهایی جدید برویم می گشاید.

  • داستان زیبا و ترجمه زیباتر. چقدر باید مدیون شما باشیم که جهان های داستانی را به ما معرفی می کنید. من عاشق این قلمم.
    ممنون آقای حکیمی

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها