«چخوف بود یا نسین؟»

عبدالله: یادت است، صنف دوازده که بودیم، داوود کتابی از آلبرت کامو را برایم آورده بود؟

یما: خو؟ نامش چه بود؟

عبدالله: پوش نارنجی داشت. سه چار روز پیشم بود. هر چه ورقک زدم، نفهمیدم که در بارۀ چه است.

یما: یگان کتاب آلبرت کامو را فرانسوی‌ها خودشان هم درست نمی‌فهمند. از همین خاطر داده اند که به فارسی ترجمه شود. امید داشتند که شاید ما و شما آن را بفهمیم.

عبدالله: کتاب را به تو ندادم. گفتم، ما کابلی‌ها که نفهمیدیم، اِی قندوزی بوی هم نخات بُرد.

یما: خَی ولا دَه همو قدیم‌ها هم اختلافات قومی بوده؟ تو ما ره بگو که خیال می‌کدیم که بعد از قندوزی ها، دوم هراتی ها، سوم مزاری‌ها و چارم، کابلی‌ها هستند.

عبدالله: عصر انقلاب شکوهمند ثور بود نی؟! به احترام انقلاب کبیر فرانسه، افغان‌ها هم کتاب‌های نویسنده‌های فرانسوی را می‌خواندند. کی می‌فهمد؟ حتماً در دل خود می‌گفتند، انقلاب به انقلاب خلاص! شاید با خواندن کتاب‌های آن‌ها ما هم روزی صاحب برج ایفل شویم.

یما: مثلیکه عمق کتاب‌های فرانسوی‌ها را با ارتفاع برج ایفل می‌سنجیدند؟ مگم اگر گپ به کتاب می‌بود، حالی تحویلدار‌های کتابخانه ها، دو چند چه گوارا انقلابی تر می‌بودند باز چه رسد به فیدل کاسترو.

عبدالله: در زمان انقلاب هفت ثور، این طور نبود که نویسنده‌های روسی را نخوانند. مثلاً چخوف…

یما: گمشکو، همی نام انقلابه بد نکو. کی میگوید که هفت ثور انقلاب بود؟ به سر مادرت قسم، کدام وقت شنیدی که در کدام مملکت دیگر هم در هفت ثور شان انقلاب شده باشد؟

عبدالله: انقلاب نبود چه بود؟ مادر کلانم همیشه می‌گفت: ” علامۀ قیامت اس! به خدا شما تا به حال شنیدین که دَه تاریخ، نور مامد نام پاچا شوه؟ اونه خو شد، نی؟!

یما: همو چخوف بسیار لوکس بود. در ساعت تفسیر شریف تو آهسته آهسته یگان داستان او را قصه می‌کردی و من از ترسی که خنده نکنم، هر دو ران خود را طوری فشار می‌دادم مثل اینکه آدمه تشناب گرفته باشه. اگر ده نفر نویسندۀ دیگر مثل چخوف در روسیه می‌بود، گمان نکنم که روس‌ها  به افغانستان حمله می‌کردند. شاید  حتی دیگر به میگ و کلاشنیکوف هم ضرورت نمی‌داشتند.

عبدالله: برو بچیم! چخوف چه می‌کد؟ عزیز نسین بود. از تفسیر خو چیزی یادت نمانده، ولی بلا کردی که همینقدر از کتاب‌ها هم یادت مانده. مگم چه وقت‌های بود. کتاب را که نمی‌فهمیدیم، می‌گفتیم، برو خیر است، هنوز بچۀ مکتب هستیم. حالی با این سرِ سفید چه بگوییم؟

یما: او هو هو! یعنی تو هنوزم کتاب می‌خوانی؟ مه خو بعد از همو که دیدم که تو کتاب آلبرت کامو را نفهمیدی، دیگه هیچ خوده ده کتاب خواندن، به زحمت نساختم. تو که با او قد و اندامت نفهمیده بودی، مه دیگه چرا باید می‌فهمیدم؟

عبدالله: امروز دیگر گپ از انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب شکوهمند ثور تیر است. هر روز یک انقلاب می‌شود. روز، روزِ فیسبوک است. خدا فیسبوک را نگیرد. همین حالا برای ما آبرو شده. یک روز نباشی، ده‌ها نویسنده از چار گوشه دنیا پیام می‌دهند که خیریت است استاد؟ کجاستی؟ همو قسم که مردم سابق از روی عادت تسبیح می‌گشتاندند و ساجق می‌جویدند، امروز فیسبوک چک می‌کنند.

یما: برو دعا کو که فیسبوک در وقت چخوف نبود. اگر می‌بود، حتماً او هم یک آدم پاگل مثل ما و تو می‌شد. فکر نکنم که تو باز می‌آمدی و در هیچ ساعت دیگر نی، در ساعت تفسیر شریف، قصه هایش را برایم می‌گفتی…

عبدالله: اینه خو باز چخوفه کتی عزیز نسین غلط می‌کنی؟! مه رفتم بچیم که یک پیام نو آمد. ببینم که باز در فیسبوک چه گپ شده و کتی کی باید غمشریکی کنیم. باز صبا  تلفون می‌کنم.

یما: خدا میدانه که اگه ای فیسبوک نمی‌بود، حالی گپ تو به کجا می‌رسید. هیچ که نشده بودی، مثل همو نویسندۀ روسی، چه بود نامش؟… عزیز نسین! …عزیز نسین خو می‌شدی که می‌شدی. خدا ای فیسبوکه از سر ما مردم بگیره که تا کناراب هم بی فیسبوک رفته نمیشه.

.

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • چخوف بود یا نسین ؟ هم گوشه یی از واقعیت های جامعه افغانی را برملا ساخته که در حال حاضر در کشور ما در میان شماری از مردم بخصوص در میان جوانانی که به انجماد فکری دچار اند ، اینگونه دیالوگ هاجاری است ، مبارکتان باد کاکه تیغون ، مثل سایر داستانهای کوتاه تان خیلی خوشم آمد !

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها