بیگانه‌ای با خارشی در پا: فصلی از رمان «دوسال و هشت ماه و بیست و هشت شب» اثر سلمان رشدی

زندگی آقای جرونیمو تا آن لحظه به سفر می‌ماند که در جهان کوچنده‌ی اجداد ما نامعمول نبود. جهانی که در آن مردم به سادگی از مکان‌ها و باورها و...

تقدیم به زنده‌یاد مهدی سحابی، مترجم بچه‌های نیمه‌شب

.

زندگی آقای جرونیمو تا آن لحظه به سفری بی‌پایان می‌ماند که در جهان کوچنده‌ی اجداد ما نامعمول نبود. جهانی که در آن مردم به سادگی از مکان‌ها و باورها و اجتماعات و کشورها و زبان‌ها و حتی از چیزهای مهمتری، مثل غرور و اخلاق و قضاوت سالم و حقیقت، دل می‌کندند؛ دنیایی که مردمان آن از روایت اصیل زندگی خود دور می‌شدند و سپس باقی‌مانده‌ی عمرشان را صرف یافتن آن روایت و یا جعل روایتی تازه می‌کردند.

آقای جرونیمو حدود شصت سال پیش از این حوادث، با نام رافائل هیرونیموس مانِزِس،‌ در محله‌ی بندرا، در بمبئی، چشم به جهان گشود. او فرزند نامشروع یک کشیش دوآتشه‌ی کاتولیک بود که در قاره‌ای دیگر و عصری دیگر چشم به جهان گشود و او بود که این نام  را بر او گذاشت.  پدرش (که مدتهاست فوت کرده) به چشم جرونیمو به اندازه‌ی یک مریخی‌ و یا یک خزنده‌ بیگانه می‌آمد، با آن هم تا جایی که خویشاوندی خونی اجازه می‌داد، به آن بیگانه احساس نزدیکی می‌کرد. پدرش، پدر جری – یا دقیق‌تر، جناب کشیش جرمیه دی‌نیزا – بود که خود را «مردی به بزرگی یک توله‌خرس» توصیف می‌کرد و «ماهی‌ای‌ به بزرگی یک نهنگ». پدر جری هرچند لاله‌ی گوش نداشت، اما در عوض صدایی داشت به رسایی و قدرت صدای استنتور، جارچی ارتش یونان در نبرد تروآ. می‌گویند صدای استنتور به اندازه‌ی صدای پنجاه مرد قوی بود. جناب کشیش، در عین‌حال، دلال محبت و دیکتاتور مهربان بندرا بود. از نظر سیاسی به محافظه‌کاران دست راستی گرایش داشت و شعارش «یا سزار یا هیچ‌کس» بود؛ شعار معروف سزار بورجیا که می‌گفت او یا باید سزار باشد و یا هیچ‌کس، و اهالی محله‌ی بندرا، که نمی‌شد بگویند پدر جری «هیچ‌کس» است، طبیعتا به این نتیجه رسیده بودند که پس باید «سزار» باشد. و در واقعیت نیز صلاحیت و قدرت پدر جری در آن محله چنان ریشه داشت که وقتی مخفیانه (البته همه خبر داشتند) مگدا مانِزِس را حامله کرد، هیچ‌کس اعتراضی نکرد. مگدا که منشی جناب کشیش بود، کنار جثه‌ی کلفت پدرجری شبیه شاخه گلی شکننده به چشم می‌آمد. بعد از آن، جناب کشیش پدر جرمیه دی‌نیزا دیگر آن کشیش عزب محبوب‌القلوب نبود و ظرف مدت کوتاهی، مگدا پسری سالم دنیا آورد که بلافاصله می‌شد فهمید که فرزند خلف پدرش است، چرا که او نیز از لاله‌ی گوش محروم بود.

پدر جرمی دوست داشت به این نکته اشاره کند که خاندان هابسبورگ نیز مثل خانواده دی‌نیزا لاله‌ی گوش نداشتند و با خنده می‌افزود: «اما متاسفانه آن‌ خاندان به اشتباه به جای ما امپراطور شدند!»‌ (بچه‌های تخس خیابان‌های بندرا از خاندان هابسبورگ چیزی نمی‌دانستند و معتقد بودند که لاله‌ی گوش نداشتن رافائل نشانه‌ی آن است که او روانی و خطرناک است و چند تخته کم دارد و نباید به او اعتماد کرد. اما این حرفشان بدیهی‌ست که مزخرف بود. رافائل هم مثل بقیه به سینما می‌رفت و دیده بود که قاتل‌های حرفه‌ای و دانشمندان دیوانه و شاهزاده‌های مغول، همه گوش‌هایی معمولی داشتند.)

از سوی دیگر، روشن است که پسر جناب کشیش نمی‌توانست نام خانوادگی پدرش را یدک بکشد، واضح است که حرمت‌ها باید حفظ می‌شد. ازاین‌رو، هرچند نام خانوادگی مادرش، مانِزس را بر او گذاشتند، ولی جناب کشیش پدر جرمیه دی‌نیزا، پسرش را با نام رافائل (به یادبود قدیس پشتیبان شهر قرطبه)  و هیرونیموس (به احترام یوسی‌بیوس سوفرونیوس هیرونیموس اهل شهر استریدون در رم باستان، مشهور به سنت جرومی) غسل تعمید داد.

بچه‌های شرور خیابان‌های بندرا اما، رافائل را «رافی-رونیموس-کشیش-سونیموس» صدا می‌زدند. آن‌ها در خیابان‌های مقدس و کاتولیک بندرا کریکت فرانسوی بازی می‌کردند – در سنت لیو، سنت الکشیوس، سنت جوزف، سنت اندرو، سنت جان، سنت روکز، سنت سباستین،‌سنت مارتین – و رافائل را، هر جا که پیدایش می‌شد، اذیت می‌کردند. تا آن‌که سنی از او گذشت و آن‌قدر قوی و تنومند شد که کسی جرات آزارش را نداشت. اما برای پدرش همیشه «رافائل هیرونیموس مانزس جوان» بود. رافائل با مادرش در شرق بندرا زندگی می‌کرد، اما اجازه داشت که روز‌های یکشنبه به محله‌‌های شیک غرب محله برود و با گروه هم‌سرایان کلیسای پدرش آوازهای مذهبی بخواند و به موعظه‌های پدر جری گوش دهد. جناب کشیش جرمیه دی‌نیزا در آن موعظه‌ها خود چنان پرشورانه منافقان را با گرز‌های آتشین دوزخ تهدید می‌کرد،‌که گویا یادش رفته بود خود نیز منافقی بیش نیست.

سلمان رشدی، نویسنده‌ی رمان دو سال و هشت ماه و بیست و هشت شب و آثار دیگری مثل بچه‌های نیمه‌شب، شالیمار دلقک و شرم. نشر نبشت امتیاز رسمی ترجمه و نشر فارسی این رمان و شالیمار دلقک را به دست آورده است. نسخه‌ فارسی این‌ کتاب‌ها از طریق نشر نبشت امسال منتشر می‌شود.

واقعیت این است که حافظه‌ی آقای جرونیمو در سال‌های میانی عمرش ضعیف شد و از این‌رو بسیاری از خاطرات کودکی‌اش را از دست داد. اما پدرش را کم و بیش به یاد داشت. علاوه بر این،‌ به خاطر داشت که در گروه هم‌سرایان کلیسا آواز می‌خواند. آن زمان کمی زبان لاتین می‌دانست و آوازهای خاص کریسمس را به زبان باستان رم سر می‌داد. اما کتاب سِفِر پیدایش، که نسخه لاتین آن، موسوم به «ولگاته» را در خانه داشتند، رافائل را گیج می‌کرد و این همان کتابی بود که همنام او، سنت جرومی، نوشته بود؛ بخصوص فصل اول، آیه سوم که او به گویش انگلیسی بمبئی خود آن را چنین ترجمه می‌کرد:

«و خدا گفت، ماشین‌های ایتالیایی ارزان، صابون باکیفیت برای ستاره‌های فیلم. و لوکس آمد! بابا چرا خدا گفته ماشین ایتالیایی و صابون؟ و تازه چرا فقط صابون؟ چرا خدا خودش ماشین درست نکرده؟ یا اصلاً چرا یه ماشین بهتر از فیات نگفته؟ مثلاً جیزس کرایسلر؟ نه؟»

و این سوال‌هایش خشم خداگونه‌ی جرمیه دی‌نیزا را مثل صاعقه‌ای بر سرش فرود می‌آورد و آن روی سگ پدر جرمی را بالا می‌آورد: «به من بابا نگو، پسر. مثل بقیه پدر صدا بزن.»

این تنها خاطره‌ی کودکی جرونیمو از پدرش بود. همیشه می‌دانست که برای کلیسا ساخته نشده،‌ اما آن آوازهای مذهبی را دوست داشت. و گذشته‌ از آن، روز‌های یکشنبه دخترهای گروه هم‌سرایان نیز می‌آمدند و رافائل از موهای تزیین شده و طرز راه‌ رفتن‌شان خوشش می‌آمد. گاهی برایشان ترانه‌های مذهبی را به همان زبان خود تفسیر می‌کرد: «این‌ یعنی: قرص‌های بیچام عالیه. اگه می‌خواهی بری بهشت، شش هفتاشو بخور. اگه می‌خوای بری جهنم، همه جعبه رو بخور!» و دختر‌ها از او خوششان می‌آمد و می‌گذاشتند که لب‌هایشان را ببوسد. پدرش که روی منبر سخت‌گیر بود و دائم از آخرالزمان حرف می‌زد، هیچ وقت به خاطر کفرگویی‌های پسرش دست روی او بلند نکرد. می‌گذاشت آن‌قدر بگوید تا کُفردانی‌اش خالی شود. پدرش معتقد بود که بچه‌های حرامزاده طبیعتی خشمگین دارند و باید به آن‌ها اجازه داد که به هر شکلی که می‌خواهند خشمشان را بروز دهند. پدر جری بعد از مرگ مگدا، رافائل را به شرکت معماری عمویش چارلز در پایتخت جهان، نیویورک، فرستاد، اما رافائل آن‌جا نیز کار نکرد. بعد‌ها وقتی دفتر معماری عمویش در خیابان گرینیچ را ترک کرد و شرکت باغچه‌داری خود را بنا نهاد،‌ پدرش نامه‌ای به او فرستاد و در آن گفته‌بود: «اگر به چیزی نچسپی، هرگز چیزی نخواهی شد!»‌

و آقای جرونیمو، حالا که در مقابل عمارت لَه‌اینکوئرینزا  از زمین کنده شده و در هوا شناور بود، هشدار پدر را به یاد آورد و به خود گفت، آن کشیش پیر می‌دانست چه می‌گوید.

وقتی نیویورک آمد نام هیرونیموس به زبان آمریکایی‌ها تبدیل به جرونیمو شد. رافائل نیز از آن اسم خوشش آمد که ناشی از طبیعت تلمیح‌پسند هندی‌اش بود. او حالا مثل پدرش مردی ستبر با دست‌های بزرگ و گردنی کلفت و صورتی کشیده بود و با توجه به پوست تیره‌ی هندی‌اش، آمریکایی‌های ساده‌دل او را با شخصیت‌های دنیای وحشی غرب اشتباه می‌گرفتند و از آن نوع احترامی برایش قائل می‌شدند که معمولاً برای بازماندگان اقوام سرخ‌پوستی که به دست سفید‌ها نابود شدند، کنار گذاشته شده. جرونیمو نیز این احترام را می‌پذیرفت، بی‌‌‌آن‌که تصحیحشان کند که او «اِیندیَن» هندوستانی است و نه «ایندیَن» سرخ‌پوست، و هرچند امپریالیست‌ها تبار او را نیز سرکوب کرده‌اند، اما جور دیگری… ولی زبانش را می‌گزید و به خود می‌گفت، چه فایده؟

عمویش، چارلز دونیزا، (که املاء نام خانوادگی خود را تغییر داده بود تا به ذائقه ایتالیایی‌پسند آمریکایی‌ها خوش‌تر آید) نیز لاله‌‌ی گوش نداشت و از موهبت خانوادگی بلندی قد برخورددار بود. او موهایی‌ سپید و ابرو‌های سپیدتر و لب‌هایی گوشتالود داشت که عادتاً به شکل لبخندی مایوس روی صورتش جا گرفته بودند و در دفتر محقر معماری خود اجازه بحث‌های سیاسی نمی‌داد. عمویش روزی جرونیموی بیست و دوساله را با خود به باری برد که توسط خانواده‌ای مافیایی به نام جینویز اداره می‌شد. آن بار مخصوص مردان زنانه‌پوش بود و فاحشه‌های مرد و ترانس‌جندرها و عمویش می‌خواست آن شب از نوع دیگری از سکس حرف بزند، از عشق مردها به مردها. اما حرف‌هایش خواهرزاده‌ی هندی‌اش را به شدت ترساند، چرا که او هرگز از این حرف‌ها نشنیده بود. پدر جری، که به راست محافظه‌کار گرایش داشت، همجنس‌گرایی را موضوع نامربوطی می‌دانست که نباید اصولاً درباره آن بحثی می‌شد. اما جرونیموی جوان حالا با عموی همجنس‌گرایش زندگی می‌کرد و خانه‌اش پر بود از «شاگردان عمو چارلز»؛ چندتایی از آن‌ها مهاجران کوبایی بودند که عمویش با خوش‌قلبی تمام، همه‌ را از دم «رائول» صدا می‌زد.  رائول‌ها را می‌شد در ساعاتی نامعمول در توالت یافت که داشتند روبروی آینه ابروهایشان را برمی‌داشتند و یا موی سینه‌ و پاهایشان را می‌زدودند و پس از آن در جستجوی عشق، از خانه بیرون می‌زدند. جرونیمو حتی نمی‌دانست چگونه با آن‌ها سر صحبت را باز کند، اما اشکالی نداشت. چون آن‌ها هم علاقه‌ای به حرف زدن با او نداشتند. از جرونیمو بوی قوی دگرجنس‌گرایی ساطع می‌شد و از این‌رو، رائول‌ها با دیدن او چهره‌ای بی‌تفاوت به خود می‌گرفتند؛ گویی می‌گفتند اگر مجبوری در این خانه با ما همزیستی مسالمت‌آمیز داشته باشی، عیبی ندارد، اما لطفاً بدان که تو به هیچ شکلی از اشکال برای ما وجود نداری!

جرونیمو می‌دیدشان که سبکبال و بی‌خیال از خانه بیرون می‌روند و در تاریکی شب ناپدید می‌شوند. این بی‌پروایی و بی‌خیالی‌شان حسادت او را بر‌می‌انگیخت؛ این‌که رائول‌ها به آسانی توانسته بودند هاوانا را، مثل ماری که پوست می‌اندازد، دور اندازند و با آن ده کلمه فحش انگلیسی که بلد بودند، وارد آن کلان‌شهر غریب شوند و در محله‌های چندزبانه‌ی آن پرسه‌ زنند و آن‌جا را خانه‌ی خود بدانند و به جمع دیگر بی‌خیال‌ها و بی‌بندوبار‌ها و وصله‌های ناجور در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و میدان‌های نیویورک بپیوندند و از توالت‌های عمومی با هم استفاده کنند و به این شکل آن حس تعلق را در خود خلق ‌کنند. جرونیمو دریافت که او نیز می‌خواست مثل آن‌ها باشد. می‌توانست آن‌چه را رائول‌ها حس می‌کنند، احساس کند. حالا که این‌جا بود – در این بزرگ‌شهر وسوسه‌انگیز ورشکسته‌ی کثیف خستگی‌ناپذیر خطرناک – دیگر نمی‌توانست هرگز به خانه‌اش برگردد.

جرونیمو مانزس، مثل همه‌ی بی‌خدایان بر روی زمین به دنبال بهشت می‌گشت، اما محله‌ی منهتن آن‌زمان‌ها همه چیز بود، به جز بهشت. بعد از آشوب‌های آن تابستان، عمویش دیگر به آن بار مافیایی‌ها نرفت. یک سال بعد در گردهمایی مخصوص همجنسگرایان شرکت کرد،‌ اما تا حدی معذب. طبیعت عموچارلز طبیعت معترضی نبود. وقتی کتاب «ساده‌دل» اثر ولتر را خواند، با قهرمان داستان همذات‌پنداری کرد و به برادرزاده‌اش توصیه کرد: «بمان، کار کن و به کاسبی‌ات برس! این مبارزه و همبستگی برای گاییدن و آب منی و نمی‌دانم چه… به جایی نمی‌رسد!» عموچارلز طبیعتا آدم محتاطی بود. او عضو انجمن همجنس‌گرایان پیشه‌ور بود و با افتخار به همه یادآوری می‌کرد که ادوارد کوچ،‌ عضو شورای شهر،‌ در مبارزات انتخاباتی‌اش برای شهرداری، آن انجمن را خطاب قرار داده. می‌گفت، انجمن آن‌ها اولین سازمان علنی همجنس‌گرایان بود که آن عضو شورای شهر در سخنرانی‌هایش به آن اشاره کرد و به این شکل موجودیت آن سازمان را به رسمیت شناخت. هرچند در زمان انتخابات شهرداری، خیلی‌ها ادب پیشه‌ کردند و از آقای شهردار آینده درباره‌ی شایعات مربوط به همجنسگرا بودن خودش، چیزی نپرسیدند. چارلز از شرکت‌کنندگان منظم جلسات رسمی انجمن بود و زمانی که فراخوان شرکت در گردهمایی بزرگ همجنس‌گرایان اعلام شد، او شیکترین لباسش را پوشید و به کارناوال پرسروصدای افرادی پیوست که با لجاجت می‌خواستند موجودیت‌شان را به رخ دیگران بکشند و شناخته شوند. و جرونیمو، هرچند دگرجنس‌گرا بود،‌ اما عمویش را در آن گردهمایی همراهی کرد. رفیق شده بودند و نمی‌توانست اجازه دهد عمویش به تنهایی به میدان نبرد رود.

سال‌ها پی هم گذشت و کسب و کار معماری از رونق افتاد. دیوارهای خیابان گرینیچ به خواب رفتند و خواب عمارتهایی را دیدند که چارلز دونیزا هرگز نساخت و هرگز قرار نبود بسازد. در اواخر دهه ۱۹۸۰، بنتو وی. الفنبین، دوست عموچارلز، یک هکتار زمین ممتاز و مناسب برای ساخت‌و ساز در بیگ گراوندنَت در شاخه‌ی جنوبی لانگ آیلند خرید و می‌خواست صد معمار برتر را استخدام کند که خانه‌هایی ویژه در هر هکتار بسازند و هکتاری نیز به چارلز وعده داد: «البته! چارلز! چی فکر کردی؟ که من دوستانم را فراموش می‌کنم؟» اما این پروژه به خاطر جنجال‌های پیچیده مالی آغاز نشد. پس از آن بود که لبخند عموچارلز کمی غمگین‌تر شد. بنتو، ژیگولوی خوش‌لباسی که موهایی خرمایی و رابطه‌ای رنگین با کراوات داشت ، به شکلی غیرمنتظره‌ دلفریب و به گونه‌ای تکان‌دهنده‌ای اغواگر به نظر می‌آمد. گویی نسل اندر نسل او از خاندان‌های بزرگ هالیوودی بوده‌اند. بنتو او به صورت دلپذیری انتلکتوال نیز بود و میل داشت که گهگاهی با نیشخندی تلخ از تئوری طبقه‌ی لذت‌جو، نوشته‌ی تورستین وبلن نقل کند و روزی، با آن لبخند بزرگ و ردیف دندان‌های سپید هالیوودی‌اش که از مادرش به ارث برده بود، جرونیمو مانزس را خطاب قرار داد و گفت: «طبقه لذت‌جو، یعنی کسانی که کاروبار من به آن‌ها وابسته است. آن‌ها شکارچی‌اند، نه گردآورنده! زندگی خود را با استثمار غیراخلاقی می‌سازند نه با صنعتگری اخلاقی. اما من، برای ساختن زندگی‌ام ناچارم پولدار‌ها را آدم‌های خوب حساب کنم، شیرهای جنگل، تولید کننده‌های ثروت و محافظان آزادی، و طبیعی‌ست که مشکلی با آن ندارم چون خود من نیز جزو استثمارگران بی‌اخلاق هستم، هرچند خوش می‌دارم که خود را وارسته و نجیب بدانم.»

بنتو افتخار می‌کرد که همنام اسپینوزا، فیلسوف معروف، است. می‌گفت: «البته با ترجمه‌ی خودم می‌شود باروخ آیوُوری! شاید اگر در کسب‌وکار فیلم‌سازی می‌ماندم وضعیتم بهتر می‌شد. اینجا در نیو آمستردام، من افتخار می‌کنم که همنام بِنِدیتو اسپینوزا هستم. آن یهودی پرتقالی در آمستردام قدیم! من عقل‌گرایی‌ام را از او گرفتم و معتقدم ذهن و کالبد من یکی‌ست و دکارت اشتباه می‌کرد که می‌گفت ذهن و کالبد از هم جداست! اصلاً روح را فراموش کن! روح وجود ندارد. آن‌چه بر ذهن آدمی اتفاق می‌افتد بر جسم او نیز رخ می‌دهد و وضعیت جسم نشان‌دهنده‌ی وضعیت روح نیز است. فراموش نکن! اسپنوزا می‌گفت خدا نیز جسم دارد! ذهن و جسم خدا نیز مثل مال ما یکی‌ست. به خاطر همین تفکراتش بود که او را از اجتماع یهودان بیرون انداختند و در آمستردام اعلامیه‌ی تکفیرش را صادر کردند! کاتولیک‌ها نکته را گرفتند و آثار اسپینوزا را در فهرست کتب ممنوعه قرار دادند. که البته به این معنا نیست که حرف اسپینوزا درست نبود. خود اسپینوزا از آن عرب اندلسی، اویرُس، الهام گرفته بود. آن فیلسوف عرب را هم به خاطر عقایدش دربدر کردند، که باز هم به این معنا نیست که عقایدش اشتباه بود. به نظر من،‌ اصولاً تئوری اسپینوزا در باب یکی بودن ذهن و جسم، بر ملت-دولت‌ها هم صدق می‌کند. مجموعه‌ی سیاست‌ها از رهبرانی که آن‌‌ها را تدوین می‌کنند، جدا نیست. آن فیلم وودی آلن یادت است که نشان می‌داد وقتی آدم می‌خواهد با کسی بخوابد،‌ مغزش به اسپرم‌ها دستور می‌دهد که بروند سرکار؟ چیزی شبیه آن!»

بنتو مالک ساختمانی در خیابان جنوبی پارک بود و بیشتر روزها ناهارش را در رستورانی در طبقه‌ هم‌کف همان ساختمان می‌خورد. همین‌جا بود که گاهی جرونیمو مانزس را هم دعوت می‌کرد که درباره واقعیت‌های زندگی با هم حرف بزنند. می‌گفت: «کسی مثل تو، کسی که از ریشه درآمده و هنوز جایی ریشه نگرفته، از آدم‌های مورد علاقه من است. تورستین این‌ جور آدم‌ها را «بیگانه‌ای با خارشی در پا» می‌نامید و می‌گفت آن‌ها برهم‌زننده‌ی صلح و آرامش انتلکتوال هستند، اما فقط زمانی می‌توانند این آرامش را برهم زنند که خود تبدیل به یک سالک انتلکتوال شوند، صحراگردی در بیابان انتلکتوالیته! افرادی که یک جا بند نمی‌شوند و هی می‌خواهند پیش بروند، می‌خواهند برسند به افق! فکر می‌کنی تو یکی از آن‌ها هستی؟ آیا تو هم به دنبال جای دیگری هستی؟ جایی که احساس کنی خانه‌ات است؟ منظورم از این حرف البته این نیست که بروی زیر رنگین کمان زندگی کنی، اما پوست‌کنده بگویم، منظورم این است که آیا مصاحبت دختر من به تو آن حس تعلق را خواهد داد؟‌ آیا دخترم اِلا، همان کسی‌ست که بتواند دستت را بگیرد و نگذارد بلغزی؟ چیزی شبیه لنگر! آیا می‌خواهی الا لنگر تو باشد؟ کسی که خارش پای تو را برطرف می‌کند؟ البته هنوز بچه است! مارچ گذشته بیست و یک سالش شد و تو حداقل چهارده سال ازش بزرگتری! نمی‌گویم این تفاوت سن چیزی بدی‌ست. من مرد دنیادیده‌ای هستم و می‌دانم چه می‌گویم. اما در نهایت، این پرنسس من باید خودش انتخاب کند! پس تصمیم آخر را می‌گذاریم به عهده‌ی خودش! چی می‌گویی؟ موافقی؟»

و جرونیمو مانزس سر تکان داد،‌ چون نمی‌دانست دیگر چه کند. و بنتو گفت: «عالی! حالا ماهی‌ را امتحان کن!»

* * *

عزیز حکیمی،‌ مترجم «دو سال و هشت ماه و بیست و هشت شب»: آخرین رمان سلمان رشدی نیز همانند باقی آثار او در ژانر رئالیسم جادویی‌ست. ماجرا در سال ۱۱۹۵ میلادی در شهر قرطبه‌ی اسپانیا آغاز می‌شود، سالی که ابن‌رشد به خاطر عقایدش از سوی افراط‌گرایان بربر تکفیر شده و با آن‌که فیلسوف اعظم شهر و پزشک مخصوص خلیفه ابویوسف یعقوب (از خاندان موحدون) است، او را به روستای کوچکی در حاشیه اندلس تبعید می‌کنند. در آن روستا دختری به نام «دنیا» نزد او می‌آید و شیفته‌ی فیلسوف پیر می‌شود. دنیا به شکلی نامعمول بارور است و حاصل این رابطه شمار بسیار زیادی بچه است که فاقد لاله‌ی گوش هستند. هشتصد سال بعد، در نیویورک طوفانی عجیب برپا می‌شود و بعد از آن طوفان، باغبانی پیری به نام جرونیمو متوجه می‌شود که کف پاهایش با زمین تماس ندارد و در هوا شناور است. این آغاز زمانه‌ای‌ست که «دوره‌ی اعجاب» نامیده شده؛ زمانه‌ای که پرده‌ی میان دنیای آدمیزاد و اجنه شکاف برمی‌دارد و جنیان به سرزمین آدم‌ها وارد می‌شوند. اساس رمان دو سال و هشت ماه و بیست هشت شب، جدال دو فیلسوف مشهور دنیای اسلام ابن‌رشد و ابوحامد محمد غزالی‌‌ست که این رمان را بخصوص برای دوستداران فلسفه و تاریخ جذاب می‌کند. سبک نوشتاری سلمان رشدی در رمان‌هایش زبانی فوق‌العاده زیبا و فاخر در عین‌حال سخت‌خوان است. و همین امر ترجمه‌ی آثار سلمان رشدی نیز با چالشی لذت‌بخش برای هر دوستدار زبان فارسی و انگلیسی همراه می‌کند. نشر نبشت امتیاز ترجمه و نشر رمان دو سال و هشت و ماه و بیست و هشت شب و نیز دلقک شالیمار را به دست آورده است. این رمان در ماه جون امسال همزمان با آغاز رسمی کار نشر نبشت و اپلیکشن کتابخوان آن به شکل کتاب الکترونیک و کاغذی به بازار خواهد آمد.

زمستان همان سال عموچارلز ناگهان هوس کرد به هند برود و جرونیمو را هم با خود برد. بعد از سال‌ها دوری از زادگاهشان، شهر به چشم‌شان ناشناخته و عجیب می‌رسید، گویی «مومبای» از آسمان فرود آمده و بر بمبئی آشنای آن‌ها جا خوش کرده است. اما روح محله‌ی بندرا هنوز آن‌جا بود و نیز ساختمان‌هایش، و همچنین پدر جری که در سن هشتادسالگی همچنان ستبر و استوار باقی‌ مانده بود و هنوز هم اطرافش پر بود از زیبارویان مومنه‌ی کلیسایش، گرچه، به احتمال زیاد نمی‌توانست با آن‌ها کاری بکند. خلق کشیش پیر در این سال‌ها تنگ‌تر شده بود و وزنش کمتر و صدایش ضعیفتر و از این‌رو، از هر سو که می‌دیدی‌اش، به نظر می‌رسید کوچک شده است. وقتی هر سه داشتند غذای چینی‌اشان را می‌خوردند، کشیش پیر گفت: «خوشحالم، رافائل، که در دوره‌ی من زندگی کردی و نه در این زمانه! در دوره‌ی من هیچ کس هرگز جرات نداشت به من بگوید که بمبئی‌والای واقعی نیستم، یک هندوستانی اصیل نیستم! اما حالا می‌گویند!»

جرونیمو مانزس که پس از سال‌ها نام واقعی‌اش را از زبان پدرش شنید، درد غربت را در خود حس کرد؛ آن درد تعلق نداشتن به خود را! آن نام هرچند دیگر حسی در او برنمی‌انگیخت اما شنیدنش،‌ باعث شد که جرونیمو با پدر جری، که داشت غذای چینی‌اش را چنان می‌بلعید که گویی شام آخر باشد، ناگهان احساس بیگانگی کند.

در مومبای جدید، پدر جری را، بعد از سال‌ها خدمت به عنوان کشیش نااصیل می‌خواندند. موج فزاینده‌ی افراط‌گرایی هندو پدر جری را به حاشیه می‌راند و در تعلقش به ملت هند،‌در تعلقش به آن شهر و حتی در تعلقش به خودش نیز تردید روا می‌داشت. پدر جری آن شب خطاب به جرونیمو گفت: «می‌خواهم قصه‌ی از خانواده‌امان برایت بگویم که تا حالا نگفتم. نگفتم چون به اشتباه فکر می‌کردم تو عضو واقعی خانواده‌ی من نیستی و از این بابت از تو طلب بخشش دارم!» بخشش طلبیدن پدر جری، چیزی شبیه رعدوبرق بود و نشانه‌ی دیگری از این‌که شهری که جرونیمو مانزس به آن بازگشته،‌ دیگر آن جایی نیست که رافائل مانزس سال‌ها پیش ترکش کرده بود.  قصه‌ی‌ خانوادگی‌ای که پدر جری آن‌شب گفت، به گوش‌های آمریکایی‌شده‌ی جرومینو خزعبلاتی بی‌معنا بیش نیامد: افسانه‌‌ای از زمان‌های دور، قصه‌ای از قرن دوازدهم در اسپانیا، تغییر دین اجباری، تبعید، ازدواج با ناهمجنس، مهاجرت و سرگردانی، فرزندان نامشروع، وصلت با اجنه، با مادرسالاری پررمز و راز به نام دنیا، یک کارخانه‌ی بچه‌سازی، شاید هم خواهر شهرزاده و یا جنی بدون چراغ، و پدرسالاری فیلسوف به نام «اویرُس!» (پدر جری نام غربی‌شده‌ی ابن‌رشد، اویرس، را استفاده کرد و این نام فوراً چهره بنتو الفنبین را به ذهن جرومینو آورد که داشت از اسپینوزا نقل قول می‌کرد!)

پدر جری با نوک انگشت‌های پیرش به سطح میز می‌کوبید و می‌گفت: «من از اویرُس و تفکراتش چیز زیادی نمی‌دانم! فقط می‌دانم که تفکرات آن طبیب قرطبه منحرفانه بود. حتی در همان دوران خودش عقایدش را با بی‌خدایی و خداناباوری مترادف می‌دانستند. ولی اگر قصه‌ی دنیا، آن جنیه‌ی فوق‌العاده بارورِ چشمُ-ابرو-خرمایی راست باشد، اگر  واقعاً آن طبیب قرطبه بذرش را در باغ آن‌ جنیه کاشته باشد، پس ما قبیله‌ی فرزندان نامشروع آن‌ دو هستیم. ما خاندان «دنیازاد» هستیم، شاید همین نام خانوادگی من، «دی‌نیزا»، همان دنیازاد باشد که قرن‌ها بعد به این شکل درآمده! شاید به همین دلیل است که زندگی ما نفرین‌شده! نفرین جداافتادگی از خدا، جداافتادگی از زمانه، و چه کسی می‌تواند بگوید که ما از زمانه پیش افتاده‌ایم یا عقب؟ این‌ نفرین که تبدیل شده‌ایم به خروس‌آهنی آلت بادنما و کارمان این است که نشان دهیم باد از کدام سمت می‌وزد، این‌که مثل قناری‌های معدن ذغال سنگ، ما را به معدن می‌فرستند که با مرگ خود ثابت کنیم که هوای آن‌ مسموم است، و یا نیزه‌ی برق‌گیر که اولین شلاق صاعقه بر سر ما فرود آید! این‌که ما همان گروه برگزیده‌ای هستیم که خدا برای له کردن و درس عبرت دادن به دیگران انتخاب کرده!»

جرومینو از خود پرسید، یعنی در این سن و سال دارد دارد به من می‌گوید عیبی نیست که فرزند نامشروع او باشم، آن هم به این دلیل که کل خاندان ما در طول تاریخ حرامزاده‌ بوده؟ و بعد فکر کرد شاید این حرف‌های پدرش نیز به نحوی طلب بخشش باشد. نمی‌توانست چیزهایی را که پیرمرد می‌گفت، جدی بگیرد و یا در کل اهمیتی به آن بدهد. اما برای آن‌که ادب گفتگو با پدر را به جا آورد و همزمان بی‌علاقه‌گی‌اش به این جفنگیات را پنهان کند، گفت: «اگر این قصه‌ها راست باشد، پس ما از هر چمن سمنی چیده‌ایم! یهود و مسیحی و مسلمان! شبیه لحافی چهل تکه‌ایم!»

پدر جری اخم کرد و گفت: «از هر چمن سمن چیدن روش قدیم زندگی در بمبئی بود! حالا از مد افتاده. حالا تنگ‌نظر‌ها همه چیز را در قبضه دارند و این است که ما در شهر خودمان غریبه شده‌ایم و روز فاجعه که برسد – که به تو اطمینان می‌دهم خواهد رسید – ما غریبه‌‌ها اولین مشت را خواهیم خورد!»‌

عموچارلز گفت: «و راستی، دلیل این‌که پدرت تا حالا این داستان جن و پری خانوادگی را برایت تعریف نکرده این است که نمی‌خواست بدانی که رگ و ریشه‌ی پدرت یهودی‌ست و یا اینکه از نسل جن‌هاست! چون جنی وجود ندارد، مگر نه؟ بخصوص اگر جن‌ها از نسل شیطان باشند،‌ درست می‌گویم؟ و دلیل این‌که من هم برایت تعریف نکردم این بود که قضیه را سال‌ها فراموش کرده بودم. راستش، همجنس‌گرا بودنم برای بیگانه ساختن هفت پشتم کافی‌ست!»

پدر جری به برادرش چشم‌غره‌ای رفت و با خشم گفت: «من همیشه فکر می‌کنم در بچگی آن‌قدر باید کتکت می‌زدند که هوس کون دادن از سرت خارج شود!» چارلز دونیزا، با چنگالش که حجمی از ماکارونی از آن آویزان بود، به کشیش اشاره کرد و خطاب به جرونیمو گفت: «بچه که بودم تظاهر می‌کردم پدرت این حرف‌هایش را به شوخی می‌گوید. اما دیگر نمی‌توانم تظاهر کنم.»

بعد از آن هر سه ناهارشان را در سکوتی تلخ خوردند.

جرونیمو با خود اندیشید: گروه برگزیده! این عبارت را قبلا شنیده بودم!

جرونیمو مانزس وقتی در خیابان‌های شهر قدم می‌زد، حس می‌کرد چیزی درون آن شهر شکسته و فرو ریخته. وقتی چند روز بعد «مومبای» را ترک کرد، می‌دانست دیگر هرگز به آن‌جا باز نخواهد گشت. با عموچارلز به دیگر شهر‌های هند سفر کرد. از عمارتی که لِه کوربوزیر در گجرات برای مادرسالار یک خاندان نساج ساخته بود، دیدن کردند. خانه‌ای خنک و بزرگ که توسط آفتاب‌شکن‌های برایس‌ سولیل محافظت می‌شد. اما باغ خانه بود که جرمینو زبان آن را می‌فهمید. آن باغ چنین القاء می‌کرد که گویی به آن عمارت چنگ زده و راهش به درون یافته و در پی آن است که موانع تعیین‌کننده‌ی درون و بیرون خانه‌ را در هم شکند. در قسمت بالایی عمارت، گل‌ها و گیاهان فاتحانه دیوارها را زیر گرفته بودند و کف خانه‌ها تبدیل به چمن شده بود. همان لحظه بود که عموچارلز تصمیم گرفت که دیگر نمی‌خواهد معمار باشد. او به جنوب، به سمت گوا رفت و جرونیمو به کیوتو در ژاپن و آن‌جا پای صحبت‌های ریونوسوک شیمورا، باغبان مشهور نشست و او بود که به جرونیمو آموخت که باغ، بیان بیرونی حقیقتی درونی‌ست؛ باغ جایی‌ست که رویاهای کودکی‌ در الگوهای فرهنگی‌ مدغم می‌شوند و زیبایی خلق می‌کنند. زمین ممکن است متعلق به مالک آن باشد، اما باغی که روی آن ساخته شده، متعلق به باغبان است، هنر باغبان است.  جرونیمو این را نیز شنیده بود که باغ می‌تواند استعاره‌ای از دوزخ باشد. گفتگو با آن باغبان ژاپنی به جرونیمو کمک کرد افکار خودش را پیرامون باغبانی شکل دهد و به این نتیجه رسید که باغ تلفیقی از بهشت و جهنم است.

بعد از سفر هند، عموچارلز گفت که تصمیم دارد به گوا نقل مکان کند و بازنشسته شود. آن‌جا کلبه‌ای ساده خرید. خانه‌اش در خیابان سنت مارک را به فروش گذاشت (رائول‌های دهه‌ی ۱۹۷۰ مدت‌ها پیش از آن خانه رفته بودند) و پولی که از فروش آن به دست آورد، آن‌قدر بود که که برای باقی عمرش کافی باشد.  دفتر معماری‌اش در خیابان گرینیچ را خواست به جرومینو بدهد: «اگر می‌خواهی، مال تو باشد!» اما جرومینو برای اولین بار در زندگی‌اش می‌دانست که دقیقاً چه می‌خواهد. دفتر را تصاحب کرد و با کمی کمک مالی از بنتو الفنبین، آن را به دفتر خدمات باغبانی و باغچه‌داری تبدیل کرد و نام آن را گذاشت: «جرونیموی باغبان!» و اِلا، دختر خوش‌ذوق بنتو واژه «آقای» را به اول این عبارت افزود که آهنگین شود. و این‌گونه بود که هویت جدید امریکایی‌اش شکل گرفت و از آن روز بعد شد، آقای جرونیموی باغبان!

.

یادداشت: عنوان این نوشته، «بیگانه‌ای با خارشی در پا» عنوان انتخابی مترجم برای این بریده از رمان است.


دیدگاهی وجود ندارد

پاسخ

*

*

آخرین دیدگاه‌ها

از همین نویسنده:

  • گونتر گراس: رقصنده‌ی ادبیات آلمان

    همچنان که او را می‌دیدم که با شادمانی دست‌افشانی و پایکوبی می‌کند، به این نکته پی بردم که گونتر گراس همین است که می‌بینم:‌ رقصنده بزرگ ادبیات آلمان، که...
  • فانتزی هم رئالیسم است

    بنیاد داستان بر حقیقت گذارده نشده و داستان رویدادهایی را که در زندگی واقعی رخ داده بیان نمی‌کند و شخصیت‌های داستان وجود خارجی ندارند. در واقع هدف یک رمان...
  • موی پیامبر

    اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و...