سفرنامه برلین (۱): یادبود کشتار یهودیان

کاکه تیغون

.

۱۰۷۰۹۸۷۶_۱۴۷۳۳۱۶۸۳۹۶۱۹۵۵۷_۱۴۶۳۲۷۴۱۸۵_o

برلین شهر عبرت‌انگیز است. اینجا تاریخ برای عبرت خلایق کوشش های جهان پهلوانانه کرده؛ اگر چه دانایان گفته‌اند که خلایق را با عبرت چه کار، اما با این هم فکر می‌کنیم اگر کنفرانس بن در مورد مسألۀ افغانستان همان سیزده سال پیش در برلین برگذار می‌شد، حتماً نتیجۀ عبرت انگیزتری می‌داشت.

مسافر گمراه از دیوار فروغلتیدۀ برلین هنوز چند قدم دورتر نرفته که می‌رسد به یک مکان عجیب. لوحه ندارد. از لوحۀ کوچکی که ادارۀ پُست آنجا برای ایجاد سهولت در کارهای خود نصب کرده می‌شود خواند: بنای یادبود یهودیان کشته شده در اروپا.

مهندسی ناتکرار آن این امکان را می‌دهد که هر کسی از ظن خود یار آن شود و از عقل و هوش و حس خود بپرسد چه برداشتی باید از آن بنای یادبود بکند. عقل ما که راهی به دهی نبرد، از احساس خود مدد خواستیم. شاید به کمک همو بود که رنج سرگردان میلیون‌ها یهودی را به نحوی در گوشه های آن بنا دیدیم. انسان های توسط انسان های دیگری نابود شده بودند.

سوال پاسخ نیافتۀ آنها بود که گریبان تاریخ را گرفته بود و آن رنج سرگردان را می‌شد حس کرد و برای مدتی بر خود لرزید. احساس کردیم سیاه چال شیشه ای را می‌بینیم مملو از آدم های لاغر و برهنه که به سوی ما اشاره می‌کنند یا احتمالاً که فریاد می‌زنند و ما از بیرون هیچ نمی‌فهمیم و نمی‌شنویم. یکی از اصول نانوشتۀ تاریخ این است که آدم‌ها برای اثبات آدمگری خود هر چند مدتی یک بار باید با آدمگری فاصله بگیرند.

فاشیست‌های آلمانی هم به پیروی از این اصل نانوشته و البته به پیروی از گفته‌ی مشهور آریایی «دوری و دوستی» فقط چند سالکی از آدمگری دور شدند. جشن یهودکشان برپا کردند و هر جا یهودی دیدند، کباب ناکرده سوختاندند.

رفتیم به محوطۀ زیر بنا. جایگاۀ معلومات پر بود از عکس و سند در مورد هولوکاوست. بنای یادبود که با نگاۀ طالب در غیرطالب به سوی ما نگاه کرد از فراموشخانۀ احساس ما فریاد بلند شد که ما فرزند همان مولانایی بزرگواری هستیم که با همۀ اندیشه های خوش و عمیقی که داشته، چون به یهودیان می‌رسیده، پوستین عقل را باژگون می‌پوشیده است:

تنگ و تاریک است چون جان جهود

بی نوا از ذوق سلطان و دود

گور خوشتر از چنین دل مر ترا

آخر از گور دل خود برتر آ

دانایان می‌گویند یهودستیزی در کشور های مسیحی بسی بیشتر از کشور های اسلامی وجود دارد اما این گپ مانع نمی‌شود که این اندیشۀ سعدی را بتوانیم زیر تنبان خویش پنهان کنیم:

همیشه باد خصومت جهود و ترسا را

که مرگ هر دو طرف تهنیت بود ما را

۱۰۷۰۳۳۱۵_۱۴۷۳۳۱۶۹۹۹۶۱۹۵۴۱_۱۳۳۴۷۲۴۴۲_o

در همان جایگاۀ معلومات بنای یادبود عکس‌هایی دیدیم که مپرس. نامه های را باید می‌خواندیم که مپرس. ما با همۀ کاکه گی و ستنگی خود توانستیم فقط یک نامه را که مادری به فرزندش نوشته بود بخوانیم. مادری که در آخرین لحظۀ فرار توانسته بود دستورالعمل زنده ماندن را به کودک هشت، نه سالۀ خود یاد دهد. اشک بود که از چشم های سبیل مانده جاری شد. جای خجالت بود نه جای گریه. مرد افغان و گریه؟

این پدرلعنتی اصلاً در فهرست کارهای ما شامل نبود. با آنهمه تاریخ و فرهنگ پربار نمی‌دانیم چرا باید گریه می‌کردیم. معلوم می‌شد که حرف های منکران هولوکاوست را هیچ به دقت گوش نکرده بودیم. اتاق‌ها پر بود از جوانان. در چهرۀ بیشتر شان حالتی بود که در قدیم به آن تفکر می‌گفتند و ما آن لحظه آن را با اشک های بی دریغ می‌شستیم.

احساساتی شدن یعنی همین. عقل برای ما مثل غبار است. یا می‌شود آن را با اشک شست و احساساتی در احساساتی شد؛ یا هم می‌شود آن را با یک ملاقه شاش زدود. نفی عقل، کارخانگی روزانۀ ما. یک لحظه به اولین یهودی که دیده بودیم فکر کردیم. روزگاری که در تجارت قالین در شهر هامبورگ مصروف فعالیت بودیم (البته در بخش ترانسپورت آن که در وطن به آن جوالی‌گری می‌گویند) یک یهودی قالین فروش را به همین دو چشم بی گناه و با حیای خویش دیده بودیم که فارسی را بهتر از ما و به لهجۀ هرات صحبت می‌کرد (لهجۀ باستانی و داستانی هرات که علمای موسیقی در تشخیص و تعریف آن گفته اند: لهجۀ که نه “ق” آن به قاف می‌ماند و نه “غ” آن به غین. وقتی قاف می‌گویند مقصود شان غین است و وقتی غین می‌گویند مقصود شان قاف).

می‌گفت افغان است و در اسراییل زندگی می‌کند. حیرت زده شده بودیم. نمی‌دانیم چرا کسی برای ما نگفته بوده که اگر چه با این‌ها دین ما یکی نیست اما دنیای ما یکی است. پسان‌ها بود که نژادنامۀ افغان فیض محمد کاتب را خواندیم که در مورد یهودی های افغانستان نوشته بود: «…اکثر تاجر و با ثروت و به غایت محیل و خادع و متقلب…»

تاریخ را باید شست، طور دیگر باید دید، چه کسی بود صدا زد: کاکه!، عقل‌هایت کو؟ با لب و روی کشال عکس می‌گرفتیم و دنبال یافتن پاسخ به آن بیت سعدی بزرگوار بودیم که چرا و چگونه در جانِ آدمیانی که در آفرینش زیک گوهراند، آدمیت یهود را نمی‌دیده است.

عجب سرشتی دارد آدمی. از فرشته سرشته از حیوان. رفتیم و همچنان می‌رفتیم و می‌رفتیم تا در شهر عبرت انگیز برلین بفهمیم که بنی آدم همیشه اعضای یک دیگر نبوده‌اند.

.

* کاکه تیغون، طنزنویس افغان در آلمان، این سفرنامه را در دو بخش نوشته است. بخش دوم را می‌توانید اینجا بخوانید. 

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

۶ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها